دو روزی شد که بـا هجـران جـانان صحبـتـی دارمدریـن کـار آزمـودم خـویـش را خـوش طـاقـتـی دارمبـه حـال مرگ بـاشـد هرکه دور افتـد ز غمخـواریمـن از دلـدار …
| دو روزی شد که بـا هجـران جـانان صحبـتـی دارم | دریـن کـار آزمـودم خـویـش را خـوش طـاقـتـی دارم |
| بـه حـال مرگ بـاشـد هرکه دور افتـد ز غمخـواری | مـن از دلـدار دور افـتــاده ام خـوش حــالـتــی دارم |
| از آن کو رخـت بـستـم وز سگ او خواستـم همت | کنون چون سگ پشیمان نیستم چون همتی دارم |
| شبم بی زلف او صد نیش عقرب نیست در بستر | چـو چـشـم دیـر خـواب خـویش مـهـد راحـتـی دارم |
| نـبـرد اسـبـاب عـیشـم مـو بـه مـو بـاد پـریشـانی | جــدا زانـطــره و کـاکـل عــجــب جــمـعـیـتــی دارم |
| نمی سـازم کمال عجـز خـود پـیش سـگش ظاهر | تـعـالی الـلـه بـر اسـتـغـنا چـه کـامل قـدرتـی دارم |
| سخن در پـرده گفتن محتشم تـاکی زبـان درکش | کـه پـر بـیهـوده مـیـگـوئی و مـن بـد کـلـفـتـی دارم |
گروه کتاب پایگاه خبری شاعر
منبع : درج
منبع : درج











