بـه صـد انـدیـشـه افـکـنـد امـشـبـم آن تـیـز دیـدنـهـادر اثــنــای نــگــاه تــیـز تــیـز آن لــب گــزیـدنــهـاز بـس بـر جـستـم در رقص دارد چـون سپـند…
| بـه صـد انـدیـشـه افـکـنـد امـشـبـم آن تـیـز دیـدنـهـا | در اثــنــای نــگــاه تــیـز تــیـز آن لــب گــزیـدنــهـا |
| ز بـس بـر جـستـم در رقص دارد چـون سپـند امشب | بـه سـویـم گـرم از شـسـت آن نـاوک رسـیـدنـهـا |
| زبــان زیـنـهـار افــتــد ز کــار از بــس کـه آیـد خــوش | از آن بـی بـاک در بـد مستـی آن خنجـر کشیدنها |
| بــرآرد خـاصـه وقـتـی گـوی بــیـرون بــردن از مـیـدان | غـریو از مـردم آن چـابـک ز پـشـت زین خـمـیدنـها |
| در تـک آفـتــابــسـت آن تـمـاشـا پــیـشـگـان مـعـجـز | بـبـیـنـد آن فـغـان در گـرمـی جـولـان کـشـیـدنـهـا |
| ازو بـر دوز چـشم ای دل که بـسـیار آن گران تـمکین | سـبـک دست است در قلب سپـاهی دل دریدنها |
| بـر آن حـسـن آفـرین کـاندر نمودش کرده اسـت ایزد | هر آن دقـت کـه مـمـکـن بـود در حـسـن آفـریدنها |
| به بی قید آهوانت گو که به سایر این چنین خودسر | مـنـاسـب نـیسـت در دشـت دل مـردم چـریدنـهـا |
| من و مشـق سـکـون اندر پـس زانوی غـم زین پـس | کـه پـایم سـوده تـا زانـو بـه بـی حـاصـل دویدنـهـا |
| بـه حـکـم نـاقـه چـون لـیلـی ز مـحـمـل روی ننـمـاید | چـه تــابــد در دل مـجــنـون ازیـن وادی بــریـدنـهـا |
| جـنونم محـتـشم دیدی دم از افسـون بـه بـند اکنون | که من عاقل نخواهم شد ازین افسون دمیدن ها |
گروه کتاب پایگاه خبری شاعر
منبع : درج
منبع : درج











