اگر دل بر صف مژگان سیاهی می زند خود راکه تنها ترک چشمش بـر سپاهی می زند خود راز تــابــم مـی کـشــد اکــثــر نـگـاه دیـر دیـر اوکـه بـر قـلـب دل مـن گ…
| اگر دل بر صف مژگان سیاهی می زند خود را | که تنها ترک چشمش بـر سپاهی می زند خود را |
| ز تــابــم مـی کـشــد اکــثــر نـگـاه دیـر دیـر او | کـه بـر قـلـب دل مـن گـاه گـاهی مـی زند خـود را |
| ندارد چـون دل خـود رای من تـاب نظـر چـندان | چه بر شمشیر مردم کش نگاهی می زند خود را |
| گـلـی کـز جـنـبـش بـاد صـبـا آزرده مـی گـردد | چــرا بــر تــیـغ آه بــیـگــنـاهـی مــی زنـد خــود را |
| مه نو سجـده های سهو می فرمایدم امشب | به صورت بس که بـر طرف کلاهی می زند خود را |
| سـواری گرم قتـلم گشتـه و من منفعل مانده | که گیتـی سـوز بـرقی بـر گیاهی می زند خـود را |
| عنانش محـتـشم امروز می گیرم تـماشـا کن | که چون بـر پـادشاهی دادخواهی می زند خود را |
گروه کتاب پایگاه خبری شاعر
منبع : درج
منبع : درج











