ز آهم نم بـه چـشم چـرخ بـداخـتـر نمی آیدبـه دود تـلـخ، اشـک از دیـده مـجـمـر نـمـی آیـدمگر یاقوت سیرابـش بـه داد من رسد، ورنهمــرا ســیـراب گــردانـیـ…
| ز آهم نم بـه چـشم چـرخ بـداخـتـر نمی آید | بـه دود تـلـخ، اشـک از دیـده مـجـمـر نـمـی آیـد |
| مگر یاقوت سیرابـش بـه داد من رسد، ورنه | مــرا ســیـراب گــردانـیـدن از کــوثــر نــمــی آیـد |
| چـنان کز زلف او آمد دلم بـیرون بـه ناکـامی | بـه این نومـیدی از ظـلـمـات اسـکـنـدر نمـی آید |
| کمال اهل معنی در غریبی می شود ظاهر | کـه تـا در بـحـر بـاشـد نکـهت از عـنـبـر نمـی آید |
| بـرآید هر کـه بـا خـود، بـرنیاید عـالمی بـا او | شـود از مـور عـاجـز هر کـه بـا خـود بـرنـمـی آید |
| در افـتـادگـی زن تـا ز مـنـزل سـر بـرون آری | کـه قـطـع این ره از مـقـراض بـال و پـر نـمـی آید |
| حریم سینه زندان است بـر دلهای سودایی | که چون غلطان شود خودداری از گوهر نمی آید |
| بـه تـمکینی بـه آغوش من بـیتـاب می آیی | که می از شیشه سربـستـه در سـاغر نمی آید |
| بـه تنهایی گرفت آفاق را خورشید بی انجم | ز اقـبـال آنـچـه مـی آید ز صـد لـشـکـر نمـی آید |
| ز خـودداری نشـد کـم گریه بـی اخـتـیار من | عــلـاج شــورش ایـن بــحــر از لـنـگـر نـمـی آیـد |
| من بـیتـاب چـون اظهار درد خود کنم صائب؟ | کــه آواز ســپــنـد از مــحــفــل او بــرنـمــی آیـد |
گروه کتاب پایگاه خبری شاعر
منبع : درج
منبع : درج











