دیدم همان فسونگر مژگان سیاه بود بازش هزار راز نهان در نگاه بود عشق قدیم و خاطره ی نیمه جان او در دیده اش چو روشنی ی شامگاه بود آن سایه ی ملال به مهتاب…
دیدم همان فسونگر مژگان سیاه بود بازش هزار راز نهان در نگاه بود عشق قدیم و خاطره ی نیمه جان او در دیده اش چو روشنی ی شامگاه بود آن سایه ی ملال به مهتاب گون رخش گفتی حریر ابر به رخسار ماه بود پرسیدم از گذشته و ، یک دم سکوت کرد حزنش به مرگ عشق عزیزی گواه بود از آشتی نبود فروغی به دیده اش این آسمان ، دریغ ! ز هر سو سیاه بود بر دامنش نشستم و ، دورم ز خویش کرد قدرم نگر ، که پست تر از گرد راه بود از دیده یی فتاد و برون شد ز سینه یی سیمین دلشکسته مگر اشک و آه بود
گروه کتاب پایگاه خبری شاعر
منبع : درج
منبع : درج











