تحلیلی بر مانیفست آنتی ادبیات و داشته ها و نداشته های این نظریه در مواجهه با ادبیات آذربایجان
نویسنده ی این مقاله از نظر خودش وهمیچنین بسیاری از دوستان و دشمنانش دربد بینانه ترین وحداقل ترین شکل ممکن سالهاست یکی از مخاطبان جدی و حرفه ای ادبیات ترکی و فارسی علی الخصوص ادبیات کلاسیک این دو زبان است لذا هم خود من و نیز همه ی دوستان ودشمنان من انتظار دارند در بر خورد با پدیده هایی مثل آنتی ادبیات به شدت واکنش منفی نشان بدهم یا اصلا قاطی این مسائل نشوم لذا هنگام نوشتن این متن بالا بلند خودم از خودم بسیار تعجب کردم و هم قطعا دوستان و دشمنان محترم بنده هنگام خواندن این متن تعجب خواهند کرد اما برای نوشتن این متن دلایل بسیاری دارم که شاید بعد از خواندن این متن و خواندن مانیفست آنتی ادبیات تو که مخاطب دوست یا دشمن منی هم ممکن است به آن برسی و درست واکنش نشان بدهی.
قبل از شروع بحث لازم به ذکر می دانم این مقاله بر اساس مطلبی از جناب
جعفر بزرگ امین درج شده در وبلاگ سول بیز به آدرس:
://solbiz.blogfa.com/post-100.aspx و به تاریخ۲۶/10/89 نوشته شده است
ترجمه مولفه های مانیفست آنتی ادبیات:
1- آنتی ادبیات هیچ گونه چارچوب، ساختار، کلیشه را بر نمی تابد و اصولی هم که در زیر میاید شناور بوده و برحسب شرایط زمانی و مکانی هر لحظه تغییرپذیر میباشد. در عین حال از تمامی جریانهای ادبی آوانگارد و فرا آوانگارد در جهان به نفع خویش سود می جوید. در حقیقت آفرینشی کاملا رها از تمامی قیدو بندهاست.
2- آنتی ادبیات بی رحمانه به نقد ساختار شکنانه و تقدس زدایانه در حوزه اساطیر، تابوهای ادبی و تاریخی و بطورکلی در هستی فرهنگی و ادبیات کلاسیک میپردازد.
3- آنتی ادبیات نافی هرگونه بره گی و برده گی در مقابل تابوها و فسیل واره های بت شده ادبی میباشد.
4- آنتی ادبیات به ساختارشکنی در زبان مادری تقدس یافته برمیخیزد و معتقد است شعر،داستان و رمان باید با زبانی کاملا دگرگونه و وحشی نوشته شود.
5- آنتی ادبیات هرآن آماده دگرگونی و تغییر بوده و از تکرار، تقلید، اقتباس و سرقت ادبی بیزار است و آداپتاسیون و بومی کردن هر نوع ساختارشکنی و نوآوری در آذربایجان را با جسارت میپذیرد.
6- آنتی ادبیات اعتقادی به متن کلیشه ای مدرن ندارد و معتقد به آنتی متن میباشد. مقصود آنتی ادبیات از آنتی متن، متن پازلی میباشد که تکه های آن شناور میباشند.
7- آنتی ادبیات در عرصه آفرینش ادبی و جامعه ادبی هیچگونه پدر سالاری ادبی، و القاب اشرافی چون استاد، حضرت، مولانا، پیرو…را بر نمی تابد
8- آنتی ادبیات معتقد به پلی فونیزم بی حدو حصر است و یکی از این صداها البته که صدای مؤلفی است که نمرده بلکه به صف دیگر صداها رانده شده است.
9- آنتی ادبیات خود را از قید و بند کتاب و چاپ رها میداند وبه ساحه نت و وب و مدیا ودر نهایت به ابر متن معتقد است.
10- آنتی ادبیات با اعتقادی که به فرم پازلی آنتی متن دارد، مؤلف را هم چون یکی از مخاطبان آنتی متن خود نوشته اش دانسته اعتقادی به حذف او ندارد.
11- آنتی ادبیات شالوده شکنی در تمامی حوزه های آفرینش ادبیات پایه و اساس کار خود قرار داده است.
12- آنتی ادبیات علاوه بر نقد ادبی و زیبایی شناختی آنتی متن مؤلف، نقد بی رحمانه وهمه جانبه اورا(بینش فلسفی، اندیشه، باورها و سلیقه های شخصی و رفتارهای فردی و اجتماعی و..) را جایز میشمارد. چرا که این وجوه شخصیتی اورا در آفرینش ادبی مؤلف دخیل میداند.
13- یکی از باورهای پایه ای آنتی ادبیات اعتقاد راسخ به زن آزاد خواهی(فمینیزم) و انعکاس صریح و بی پرده احساس و غرایز زنانه و جنسی زنان شاعر و نویسنده در آثارشان است.
14- آنتی ادبیات آذربایجان فرم فعلی لوکال و محلی ادبیات آذربایجان را به هیچ رو قبول ندارد و در صدد از هم پاشی این ویژه گی و قالب و پیوند آن با آنتی ادبیات جهانی میباشد.
15- آنتی ادبیات به هر واژه به اصطلاح تابو شده و غیر اخلاقی و زننده و مستحجن و… اجازه ورود به آنتی متن خود اجازه ورود میدهد.
16- آنتی ادبیات خود را آزاد از هرگونه تعهد و التزام و مسئولیت میداند و به هئچ مخاطب از پیش تعیین شده و معین اعتقادی ندارد.
17- آنتی ادبیات زبان و لحن کوبنده و بیرحم طنز تلخ را برگزیده و به تمسخر هرآنچه قبول ندارد می پردازد.
18- آنتی ادبیات معتقد به آنتی استتیک و زیبایی شناسی منفی است. یعنی نازیبایی را در درون زیبایی نشان میدهد.
19- آنتی ادبیات بر خلاف ادبیات اجازه ورود به اروتیزم و پورنو را به فضای لایتناهی آنتی متن میدهد.
20- آنتی ادبیات، ادبیات را تز، خود را آنتی تز و آنچه از ترکیب اینده ساخته خواهد شد را سنتز می نامد. و همواره آماده پذیرش آنتی خود میباشد.
۰ – من از لوبیای چشم بلبلی متنفرم
بعد از خواندن دقیق مانیفست ومباحثی که درحول آن مطرح شده به این نتیجه رسیدم که نمیتوان از کنار این پدیده بی تفاوت گذشت(از کسانی هم که واقعا دغدغه بروز کردن ادبیات آذربایجان را دارند انتظار میرود بی تفاوت نمانند و واکنش مخالف و یا موافق خودرا با دید انتقادی و ذکر دلایل نشان دهند). البته تفکر حاکم براین نظریه تفکر منسجمی نیست وگاها میان بند های آن نتاقضهایی دیده می شود وعلی الخصوص در برخورد با ادبیات کلاسیک ما دچار اشتباهاتی ست که حتی فلسفه ی وجودی خود را نقض میکند و… اما این جا یک سئوال مطرح می شود وآن اینکه بعد از مدت های مدید عده ای حرفه ای درادبیات ترکی نیاز تغییرات بنیادین در حرکت ادبی آذربایجان بزنند حال برفرض اگرایراد هایی در طرح فنی این خواست اجباری وجود دارد آیااین به معنای از بین رفتن این نیاز است؟ در حقیقت بزرگ ترین مسئله در طرح آسیب شناسی ادبیات آذر بایجان و چاره جویی برای رفع آن یعنی نداشتن جسارت اعتراض و سرپیچی رسمی را این دوستان پشت سرگذاشته اند ودلیل استقبال بنده از این حرکت هم همین قضیه است. لذا دراین متن در نظر دارم هم از دید فردی که هم موافق این پدیده است بحث کنم هم از دید فردی که منتقد بندهایی از این نظریه است شاید از درون این چالش کشش وتناقض بتوانیم به یک همگرایی و تعامل سازنده برسیم وحداقل از بعد فکری مشکل مان را در جزئیات برطرف کنیم. در حقیقت این مقاله تلفیقی ست ازآنچه آنتی ادبیات میگوید و آنچه من بدان معتقدم اما به عنوان کسی که با این پدیده همگرایی دارم تلاش میکنم تا این تفاوت وتناقض دردیدگاه به حداقل برسد و این بستگی به واکنش دوستان آنتی ادبیاتی به این مقاله دارد. چنین به نظرمیرسد که هیجان ناشی از رسیدن به این تفکر انقلابی متاسفانه به طراحان این مانیفست اجازه نداده تا برخی ایرادهای فنی این مانیفست را اصلاح کنند. اما این مهم نیست زیرا طبق همین مانیفست این دوستان به عدم قطعیت معتقدند و هیچ چیزی برایشان وحی منزل نیست حتی نظرات خودشان. باری، بزرگترین مشکل این مانیفست یک تناقض بزرگ است که میان یک بند ازآن با برخی دیگر بند هایش وجود دارد. این تفکر از طرفی به شالوده شکنی معتقد است و از طرفی به حذف ادبیات کلاسیک در نگاه اول این مسئله اصلا تناقص به چشم نمی آید لذا برای درک آن مجبورم توضیحات مفصلی بدهم و برخی از نقاط قوت و ضعف این تفکر را من وتو مخاطب عزیز با هم به چالش بکشیم تا این تناقض رخ بنماید تا بعد ببینیم چکار میشود با آن کرد درابتدا به برخی از نقاط قوت وامید بخش این تفکر اشاره میکنم بعد میروم سراغ تناقضهای نهفته درلابه لای این مانیفست
1 – ما را در غم خود شریک بدانید
تفکرآنتی ادبیات در مواجهه با ادبیات کلاسیک دو مقوله را پیش رو دارد یکی خود میراث ادبیات کلاسیک و سنتی و دیگرسنت گرایان یا طیف طرف داران ادبیات کلاسیک. دیدگاه آنتی ادبیات پیرامون مقوله ی اول یعنی میراث ادبیات کلاسیک ما را بگذاریم برای بعد که مفصلا به چالش کشیده خواهد شد اما در برخورد با مقوله ی دوم آنتی ادبیات ته مایه ای از ساتیریسم تلخ با خود دارد و هیچ گاه از انتقاد های تند و نیش دار طنز آمیز نسبت به طیف سنت گرای ادبیات آذربایجان واهمه ای نداشته است که به تمامی با این برخورد موافقم. از دید من شاعرانی که در ادامه طرزهای سنتی ما در شعر امروز اسرار میورزند همانند بیمارانی هستند که برای درمان سرماخوردگی به دکتر مراجعه میکنند ولی بعد از مصرف نسخه ی پزشک و کسب بهبودی باز همچنان به داروخانه رفته ومدام نسخه ی پزشک را تهیه کرده مصرف میکنند که طبیعی ست مصرف آن داروها بعد از کسب بهبودی نتیجه ی عکس خواهند داد وفرد را به شکل بدتری بیمار خواهند کرد. این طیف همانهایی هستند که سالهاست با تحقق هر اتفاق تجدد طلبانه درادبیات ما ناله ی وا ادبیات سرداده ودر بایکوت کردن آن اتفاق ها از هیچ اقدامی فروگذار نکرده اند همانهایی که امثال میرزا علی اکبر صابراز دست آنها به صابون سازی روی آورد و گفت: (حالا که نمیتوانم چرک روح مردم را پاک کنم صابون می سازم تا لااقل چرک جسم شان را بزدایم.) آنتی ادبیات به سادگی در برابر ناله ی وا ادبیات این طیف میگوید ما را درغم خود شریک بدانید که درست فهمیده ایدآن ادبیاتی که شما داعیه دارآنید سالهاست مرده و پوسیده و شما هم در این قبرستان ارواح سرگردانی بیش نیستید
2- غزل با ردیف آنتی ادبیات
یکی دیگر از نقاط قوت این حرکت فراتر از قالب حرکت کردن آن است یعنی دعوای فرم و قالب ندارد دعوای اندیشه دارد . واقعیت این است که این طرز فکر جهان بینی واندیشه ی ماست که به قالبی هویت و جهت میبخشد این ظرف یعنی قالب تنها ظرفی ست که به مضروف خود شکل نمیدهد بلکه همزمان با ورود مضروف به خود با آن تغییرشکل میدهد و به تعامل میرسد. تارخ ادبیات معاصر ثابت کرده انسانهایی که دعوای قالب دارند آدمهای احمقی هستند که میپندارند اگرآب را از کوزه بخوری تشنگی را بر طرف نمیکند. به هر حال تا آنجا که من دیدم این قالب از فرم و قالب خاصی حمایت و نسبت به قالب خاصی ابراز نفرت نکرده است و دعوایی بزرگتر دارد .
3 – آنتی ادبیات وکتاب آشپزی
یک متفکر فرانسوی میگوید مانیفست های ادبی مثل نسخه پزشک ها هستند تنها به درد آدمهای مریض میخورند واقعیت این است که در کل تارخ ادبیات جهان هیچ شاهکاری از روی مانیفست خلق نشده بلکه برعکس این مانیفست ها ونظریه های ادبی هستند که از روی شاهکار های ادبی نوشته میشوند با این دیدگاه شاید مطرح کردن آنتی ادبیات یا هر نظریه ای درادبیات آذربایجان برای چاره جویی و راهگشایی کار احمقانه ای به نظر برسد اما در این مورد هم طراحان این نظریه میشود گفت با هوشیاری عمل کرده اند و درهیچ کجای مفاد این مانیفست دستور العملی برای چگونه نوشتن صادر نشده کلا در این مانیفست دو نوع برخورد وجود دارد یا از چیز هایی استقبال شده و یا از چیز هایی ابراز بیزاری و تنفر شده که این دو هیچکدام شکل دستورالعمل ندارند به عبارتی آنتی ادبیات طرحی برای چگونه نوشتن نیست که ما برگردیم وبگوییم آقایان شعرگفتن غذا پختن نیست که احتیاج به کتاب آشپزی داشته باشد این نظریه بیشتر طرحی برای چگونه ننوشتن است واین هم از نقاط قوت آن است چون درد اصلی قشرجوان شاعر ما این نیست که چگونه بنویسد این نسل اگر خوب درک کند که چگونه نباید بنویسد نجات پیدا خواهد کرد زیرا او بالاخره راه چگونه نوشتن را پیدا خواهد کرد
4 – چند گیلاس به افتخار متن
همانطوریکه عرض کردم این مانیفست دو وجه ممیزه دارد : بند های نفی کننده و بند های استقبال کننده. اما در میان این دوگروه بندها چند بند خنثی و نه چندان جدید و ابتکاری هست، که البته اشتباه نیستند و نه اینکه نباید باشند، اما چیز جدیدی نیستند. مسائلی هستند که سالهاست در ادبیات مدرن مطرح اند و در ادبیات ما هم به ناچار باید مطرح شوند. اما دراین تحلیل به دلیل همان مواردی که عرض کردم به تحلیل اینها نمی پردازم زیرا بحث خاصی را که منحصر به ادبیات آذربایجان باشد دنبال نمیکنند. منظورم آن بندهایی هستند که به لزوم چند صدایی در متن یابحث زبان زنانه یا مردانه و لزوم عدم خود سانسوری شاعر درامر نویسش اشاره میکنند. اینها همانطوریکه عرض کردم از مقوله های رایج درادبیات جهان و یا حتی همین ادبیات فارسی هستند ودر ادبیات امروز ما هم بحث های غریبه و جدیدی نیستند اما در این مانیفست مدون و رسمی آورده شده اند. ما هم قبول داریم و البته در این مانیفست هم به جا آمده اند واز لازمه های آغاز تجدد در هر ادبیاتی هستند. مشکل من با این مانیفست در جای مهمتری ست که به تدریج روشن خواهم ساخت
5 – لطفا مرا بشویید
به عقیده ی متفکران به طورکلی در مواجهه با هرادبیاتی سه مرحله را میتوان تقسیم بندی کرد :
گذشته/ حال/آینده
یعنی اینکه ادبیات یک ملت به عنوان اسناد مکتوب سیرتطور وتحول هویت و فرهنگ یک ملت یا لااقل یکی از اصلی ترین مشخصه های آن چگونه آغاز شده چه مراحلی را طی کرده و هم اکنون چه وضعیتی را میگذراند و با در نظرگرفتن گذشته وحال این مقوله چه آینده ای را می توان برایش پیش بینی کرد. شاید در نگاه اول از این سه مرحله بخش گذشته ی یک ادبیات را بتوان مهمتر از سایرمراحل آن فرض کرد .هر چند شکی در اهمیت میراث سنتی وکلاسیک ادبیات برای هرملتی نیست اما از دیدی دیگر این وضعیت کنونی و در حقیقت حال هر ادبیاتی ست که در جهان امروزی اهمیت فراوانی دارد، زیرا این استعداد و انرژی موجود در نیرو های فعال ادبی هم اکنون هر جامعه ای ست که هم می تواند آینده ی یک ادبیات را رقم بزند و هم درانتقال صحیح میراث سنتی هرادبیات به نسل آینده نقش کلیدی و انکار نا پذیری را بازی میکند. از طرفی دیگر همانطوری که کشور های جهان سوم امروزه باید برای بقا در جامعه جهانی (تاکید میکنم حتی صرفا برای بقا نه حتی همگامی وهما هنگی با آن )در تمامی مقوله ها اعم از سیاسی اقتصادی و…کاری بسیار دشوار پیش رو دارند قطعا فرهنگ و هویت این ملل هم برای جلوگیری از ذوب و محو شدن فرهنگ بومی و هویت شان در این سیل بنیان کن مرحله ی بسیار سخت وحساسی را پیش رو دارند و از این جهت هم این نحوه ی حرکت و تعامل و میزان نیروی فکری واستعداد نهفته در هم اکنون ادبیات این ملل است که فنا یا بقای هویت آنها را تعیین میکند. در حقیقت پدیده ی به اصطلاح آنتی ادبیات در شعر امروز آذربایجان زاییده ی چنین تفکری ست. تفکری که وضعیت امروز ادبیات ترکی را همانند تیغی دو دم مینگرد یعنی انباشت انرژی عظیمی از نیرو های تازه نفس وبالقوه تعیین کننده ای که در صورت هدایت صحیح میتواند آینده ای طلایی را براین ادبیات رقم بزند وخدای نکرده درغیر این صورت ضرری غیرقابل جبران و ویران کننده را به دنبال خواهد داشت. این پدیده آمیزه ای از همسویی تفکرات ضد و نقیض وتئوری های قلمبه و سلمبه و گیج کننده ی ادبی نیست حرکتی ست اجباری که از درون چنین نیازی خودبخود سر برآورده است. مثل ظرفی که از بس درآن آب ریختیم سر ریز شده و چاره ای جز سرازیرشدن ندارد، به این دلیل است که با هر نام واصطلاحی وفارغ از هر نام واصطلاحی این نیاز حس می شود که باید کاری کرد. این وضعیت حتما بارها و بارها برای من و توی مخاطب و اکثریت دلسوزان شعر ترکی پیش آمده است. وقتی بعد از دو ساعت دوساعت شنیدن انواع شعرهای ترکی در قالب های مختلف از آدم های مختلف در هریک از این جلسات ادبی تبریز یا هر شهر دیگری بیرون میآییم و هنگام کشیدن سیگاربا همدیگر چیزی جز یاس و تعجب با خود نداریم و حتما با هم بحث هم میکنیم که چرا در این دوساعت شعر نشنیدیم جز یکی دو مورد استثنائی. آنتی ادبیات در حقیقت چیزی جز شکل مدون و هدفمند شده ی این سئوال نیست. سئوالی بزرگ که جرات خروج از بحث های غیر رسمی وخودمانی ومطرح شدن در سطح رسمی ادبیات مان را پیدا کرده است.آنتی ادبیات یک اعتراض رسمی ادبی ست ، یک سرپیچی بزرگ است که با تمام قدرت می گوید :” من از لوبیای چشم بلبلی متنفرم ” این اعتراض دلایل وبستر هایی دارد که درادامه از نظرتوی خواننده خواهدگذشت وازاین لحاظ با آرمان و هدف این حرکت کاملا موافقم اما ….
6– یکی از چرخهای این سه چرخه پنچر است
براساس همین سه مرحله ای که در بالا عرض شد امروزه منتقدان، ادبیات راچرخه ای پویا و سه مرحله ای فرض می کنند که مدام درحرکت وتحول است و هرکدام از این سه مرحله در ادامه ی هم و درعین حال ادامه دهنده ی هم اند ودر این تعامل محصولی به نام ادبیات شناسنامه دار را به بازار مخاطب عرضه میکنند. این تفکرکه درحقیقت پایه های شالوده شکنی بر روی آن بنا شده درتعریفی ابتدایی از سه مرحله زیر تشکیل شده است:
الف- تولد : کشف و ساخت کلمات، اصطلاحات ، ترکیبها تفکرها و مکاتب ادبی
ب- زندگی ومرگ : کارکرد و سپس مستعمل(مبتذل) شدن این کشفیات در دنیای زبان
پ – تولد دوباره : آشنایی زدایی از ترکیبهاو… مبتذل شده و حیات مجدد بخشید به آنها
در این دیدگاه میگوید چون تصور ما از زیبایی مدام درحال تغییر است، هر واژه یا اصطلاح یا فراتر ازآن هر تفکر ومکتبی در ادبیات تاریخ مصرف دارد اما دور ریخته نمیشود بلکه بازیافت میشود. برای درک بهتر این موضوع مثالی می زنم: بی گمان اولین کسی که به نوعی از لوبیا بارنگ زردکه لکه ی کوچک سیاهی بر رویش هست نگاه کرد و گفت” لوبیای چشم بلبلی” ترکیبی بسیار زیبا و شاعرانه خلق کرد یا همینطور اولین کسی که آهی کشید وگفت: “دریای غم ساحل ندارد”و یا کسی که گفت:”سلطان غم، مادر” قطعا این ترکیبها و هزاران هزار ترکیب هایی این چنینی که امروزه برای ما کوچکترین اهمیت زیبایی شناختی ندارند، در بدو تولد خود ترکیب هایی بدیع و زیبا بودند که در سایه ی کشف های ادبی در ساحت زبان ساخته شدند و تا مدتها کار کرد ادبی داشتند. اما چرا امروزه هیچکدام از اینها برای ما ارزش ادبی ندارند و باشنیدن اینها درجایی یا خواندن آنها مثلا در پشت یک کامیون تنها پوزخندی میزنیم یا مثلا لوبیای چشم بلبلی را تنها وتنها به عنوان اسم به کار می بریم زیرا این ترکیب ها واصطلاحات به مرحله دوم چرخه ی ادبیات رسیده اند. یعنی از فرط استفاده و بذل توجه مبتذل شده اند و از زبان ادبی خارج اند وبرای بازگرداندن و احیای آنهابه زبان ادبی لازم است آنها را در طی مرحله سوم چرخه ادبیات آشنایی زدایی دیگرسازی کنیم مرحله ای که ادبیات برای بقای خود دست به انتحار در خود میزند، خود را میسوزاند تا ازخاکستر این آتش ققنوسی جوان سر برآورد. بدون اتفاق افتادن این مرحله زیباترین کلمات ترکیب های خلق شده در یک زبان بعد از مدتی مستعمل شده و به مرده هایی متحرک در زبان گفتارتبدیل میشوند. مثلا اصطلاحی مثل( ناکجا آباد) دریک برخورد ساختار شکنانه می تواند به (کجای نا آباد)تغییرکرده و حیاتی دوباره بیابد. گاه حتی ترکیب جدیدی که از دل ترکیب قدیمی بیرون میاید به تمامی با کلیه ی آثار عینی وذهنی ترکیب قبلی متفاوت است، تنها تاثیری ناملموس از گذشته ی خود با خود دارد. این را هم به یاد داشته باشیم که وقتی میگوییم چرخه یعنی هر سه مرحله آن همزمان فعال اند یعنی همچنانیکه در دیک ادبیات پویا باید ساختارشکنی از ترکیبات مستعمل صورت گیرد ساخت ترکیبات تازه و معرفی آن به آینده ی زبان هم مد نظر است در چنین جبری اجزای زبان باید خود را فدای هویتی کلی تر به نام ادبیات کنند وگرنه هردو باهم می میرند .حال اگر با این دید به ادبیات آذربایجان بنگریم چه اتفاقی میافتد؟ آیا چنین چرخه ی پویا و فعالی را درمکانیزم این ادبیات می بینیم؟ پایه گذاران آنتی ادبیات با این دید به سراغ ادبیات ترکی نرفته اند وکلا فلسفه وجودی این تفکر تنها یک برخورد ساختارگرا و نتیجه گیری ساختار شکنانه در هم اکنون ادبیات را میپذیرد. به زبانی ساده تر این تفکر اصلا میراث کلاسیک را قبول ندارد و دقیقا در همین نقطه است که داعیه ی شالوده شکنی اش نادرست و حتی سطحی ازآب درمیاید. حال اگر با دیدی مستقل به ادبیات آذربایجان بنگریم مراحل اول ودوم چرخه ی ادبیات اتفاق افتاده است یعنی هم در ادبیات مکتوب وهم در ادبیات شفاهی آذر بایجان صداها و نحله های فکری بی شماری به وجود آمده است و همچنین مرحله ی دوم هم اتفاق افتاده یعنی این ساختار های استتیک و ذهنیت های زیبایی سازنده عمر خود را کرده اند و دیگر چیزی درچنته ندارند تا همچنان در ذهن مخاطب امروزی زیبا جلوه کنند. اما از مرحله ی سوم چرخه خبری نیست نه اینکه هیچ شعر مدرنی که دارای خصوصیات زیبایی شناسانه ی مدرنی باشد نوشته نمیشود بلکه به این دلیل که اولا انسجامی درآنچه نوشته میشود وجود ندارد، دوم اینکه این محصولات نتیجه و حاصل طبیعی شالوده شکنی از ادبیات بومی وکلاسیک ما نیستند بلکه بیشتر جنبه وارداتی دارند و از ادبیات مدرن دیگر کشورها قرض گرفته شده اند. به همین دلیل است که ادبیات امروز آذربایجان نه تولید اندیشه ی نو میکند و نه در اندیشه های تولید شده در خود تحولی ایجاد میکند تا از آن در شکل امروزی بهره ای ببرد. ودر عین داشتن ظاهری مدرن از داشتن هویت مستقل و حاصل آمده از تجدد طبیعی ادبیات کلاسیک خودش عاجز است، ودقیقا در همین نقطه است که اهمیت ادبیات کلاسیک ما مشخص میشود . در هرحال وقتی طرفداران آنتی ادبیات میگویند این تفکر زاییده طبیعی خود ادبیات آذربایجان است دقیقا به این نکته اشاره میکنند. یعنی بیماریی که ناشی از عدم تحقق مرحله سوم چرخه ی ادبیات دامنگیر شعرآذربایجان شده است اما از یک اصل بزرگ غافل اند و آن اینکه اگر مرحله اول را به کلی نفی کنیم مرحله سومی هم در کار نخواهد بود.
7 – ما فرزندان ناخلفی نیستیم
بزرگ ترین دغدغه ی ادبیات امروز دغدغه هویت ادبی ست. همانطوریکه گفتم شعر امروز آذربایجان از تفکرات مدرن بی بهره نیست حتی طیف امروز شاعران جوان آذربایجان هم اکنون هم با دیده ی انتقادی به سنت گرایان ومیراث ادب کلاسیک ما نگاه می کنند. اما این وضعیت خیلی خیلی با آرمان و نوع دیدگاه آرمانی فاصله دارد که اگر غیراز این بود نیازی به این همه بحث و مطرح کردن مسائل دردسر آفرین نبود .امروزه جز برخی موارد پراکنده وغیرمنسجم این حرکتها را نمی توان به عنوان حرکت طبیعی ادبیات آذربایجان وناشی از ساختار شکنی درادبیات بومی آن پنداشت. در این دیدگاه حتی مدرن ترین شعرهای سروده شده امروزی هم جز وصله های ناجور نیستند و در حقیقت نوع نگاه بنده به این شاعران ظاهرا مدرن به نوعی همان دیدی ست که به شاعران واپسگرای سنتی دارم هر دوی این شاعران تقریبا به یک اندازه دراشتباه اند. تنها تفاوت در اینجاست که حداقل در میان طیف دوم یعنی شاعران به ظاهر مدرن پتانسیل وتمایل به سمت نگرش صحیح به ادبیات وجود دارد. برای درک بهتر این مسئله بحث چرخه ی ادبی را که پیش تر مطرح شد به توی مخاطب یادآوری میکنم : یعنی اگر طبق آنچه که گفته شد ادبیات را چرخه ای در نظر بگیریم که درآن کلمات اصطلاحات وتفکرات ومکاتب ادبی شکل میگیرند مستعمل میشوند وسپس برای ادامه راه شالوده شکنی میشوند .پس در این دیدگاه میراث کلاسیک یک ادبیات به عنوان تنها داشته های اصیل مرحله اول بسیار اهمیت دارند یعنی باید میراث کلاسیک مستعمل شده ای باشد که بتوانیم آن را شالوده شکنی کنیم و به عنوان محصول بومی تفکر نو درادبیات به خود و دیگران معرفی کنیم. به همین دلیل آن دسته از شاعران آذربایجان که به کلی میراث ادبیات کلاسیک ما را نفی میکنند بسیار دراشتباه اند. زیرا آنها در حقیقت دارند خود را نفی میکنند. چه فرقی میان سنت گرایانی که مرحله شالوده شکنی در ادبیات را نفی می کنند با شاعران مدرنی که مرحله اول یعنی کشف وتولید محصولات ادبی را قبول ندارند وجود دارد؟ در هردوی این دیدگاه یکی از چرخ های سه چرخه ی ادبیات پنچراست و راه به جایی نخواهد برد. به زبانی ساده وقتی صحبت از شالوده شکنی در ساختار های کلاسیک مطرح می شود یعنی این ساختار های کلاسیک خود بخود مورد تائید و قبول هستند وگرنه طرح بحث شالوده شکنی در بدون قبول خود آن شالوده ها نقض غرض است. به همین دلیل آنتی ادبیات مجبور است حتی برای بقای خود به متون کلاسیک ما به عنوان مجصولات تلاش وعرق ریزی روح نیاکان ما بادیده ی اهمیت بنگرد. البته دراینکه ما باید با تعامل با سایر ادبیات های جهان برای آینده زبان وادبیاتمان کلمه ترکیب وتفکر تولید کنیم، همانطوریکه قبلا گفتم شکی وجود ندارد اما در یک ادبیات سالم وپویا هرسه ی این اتفاق همزمان می افتد وهر سه مرحله به یک اندازه اهمیت دارند .بگذارید کار را تمام کنم : یکی از بند های مانیفست آنتی ادبیات می گوید : میگویند ادبیات کلاسیک برای ما مورد احترام است ولی ما آن را می بوسیم و میگذاریم روی تاقچه وخلاص. حال اگر ممکن است به این سئوال من جواب بدهند که در این صورت این دوستان ومنتقدان ساختارشکن از چه چیزی می خواهند ساختار شکنی کنند؟؟ به نظر میرسد طراحان این مانیفست بحث شالوده شکنی را به آشنایی زدایی صرف از ذهنیت مخاطب و قراردادهای استتیک عمومی منحصر کرده اند که این قضیه با بحث شالوده شکنی تفاوتی آشکار دارد و صرفا میشود آوانگارد نویسی، که آنهم به اندازه ی کافی مانیفست دارد و در این صورت نمی توان این پدیده را پدیده ای جدید و انقلابی فرض کرد. شاید توی مخاطبی که تا اینجای این متن را خوانده ای فکر کنی که دارم سنگ ادبیات سنتی را به سینه میزنم ومن هم یکی از آن واپس گرایانی هستم که ژست روشنفکری گرفته اما در حقیقت دید من نسبت به میراث کلاسیک مان از دید آنتی ادبیاتی ها انقلابی تر است آنها میگویند ما این کتابها را می بوسیم و می گذاریم روی تاقچه. اما من میگویم برویم کتابخانه و همه ی اینها را بریزیم وسط حیات وآتش بزنیم شاید از دل این آتش ققنوسی سر برآورد و ما نشستیم و پروازش را تماشا کردیم اگر هم نه بالاخره تکلیف مان با گذشته ی مان روشن می شود. چه فرقی دارد آنتی ابیاتی ها بگویند ما کاری با ادبیات کلاسیک مان نداریم سنتگراها هم میگویند کاری با میراث کلاسیک ما نداشته باشید؟؟؟
8 – دستخط بد بابا بزرگ
همانطوریکه گفتم ما در مواجهه با ادبیات کلاسیک مان هیچ چاره ای جز درگیر شدن با آن نداریم باید همه نقاط ضعف وقوت / پستی بلندی ها / ظرائف آشکار ونهان و کلا همه ی داشته هایش را به دقت کالبد شکافی کنیم و تصمیم مان را بگیریم. این اتفاق اهمیت ویژه و ابعاد مختلفی دارد : یکی از این ابعاد این است که در عین اینکه به ما یاد میدهد اگر بخواهیم محصولی ادبی مدرن و امروزی و درعین حال صاحب شناسنامه وبومی از خودمان به خود وجهان معرفی کنیم چه مواردی را باید رعایت کنیم در عین حال به صراحت و روشنی این را هم به ما میآموزد که چه کارهایی را هم نباید بکنیم و چه جور هایی هم نباید بنویسیم . به عنوان کسی که سالهاست چه در ترکی وچه در فارسی بیشتر در قالبهای کلاسیک شعر نوشته ام و به عنوان کسی که در طی جمع آوری مجموعه ی سه جلدی سیر غزل ترکی از نزدیک با ادبیات کلاسیک آذربایجان درگیر بوده ام، عرض میکنم در یک بر خورد منصفانه ادبیات کلاسیک ما قوت ها وضعف هایی دارد. این البته مختص ادبیات ما نیست. در میراث کلاسیک هرادبیاتی ضعف ها وقوت هایی وجود دارد. مهم این است که در یک بر خورد منتقدانه و ساختار شکن این را بدانیم که چه چیزهایی را باید دور بریزیم و چه چیز هایی را نگاه داریم لذا قبل از برخورد با این متون باید اول نقاط قوت و ضعف اینها برای ما روشن باشد.مواردی در این برخورد قابل اشاره است که به اختصار عرض می کنم
الف – میراث کلاسیک ما و مقوله ی زبان
سابقه ی ادبیات مکتوب ترکی به شکل یک پدیده ی مداوم وقبل از تدوین وتدرسی به قرن نهم وتاسیس سلسله ی صفویه برمی گردد. نه اینکه قبل از این تاریخ متن مکتوب ترکی نداشته باشیم اما جسته گریخته بوده و به شکل یک حرکت رسمی و مدون قابل تصور نیست. در این ادبیات در ابتدا به تقلید از ادبیات فارسی( که آنهم بعد از ورود اسلام به ایران به تقلید از ادبیات عرب بوجود آمده) بود شکل گرفت بعد ها درست مثل همان ادبیات فارسی که از ادبیات عرب استقلال نسبی یافت از ادبیات فارسی نسبتا مستقل شد و برای خود جلوه هایی از جهان بینی مستقل ایجاد کرد. مثلا میتوان از شاعری مثل نسیمی نام برد که تفکری مختص به خود در شعر ترکی وحتی در عرفان اسلامی داشت یا حتی نباتی و… اما در مقوله ی زبان متاسفانه ادبیات کلاسیک ما نتوانست مختصات زبانی خود را در ادبیات خود پایه ریزی کند. با یک نگاه گذرا به دیوان بیشتر شاعران کلاسیک ما به راحتی می توان دریافت که از هر بیت تنها فعل وحروف ربط ترکی هستند و نحو جمله که پایه تفاوتهای زبانی درآن خلاصه می شود وبیشتر کلماتی که در ابیات به کار رفته، فارسی یا عربی هستند این بحث البته یک بحث قدیمی ست وبنده قصد تکرار مکررات را ندارم. تنها قصدم بیان این نکته است که آنتی ادبیات در برخورد با متون کلاسیک این ضعف را در نظر دارد واین حرکت از این دیدگاه به یک شورش هویت طلبانه ی زبانی معتقد است یعنی شعر امروز نه درکلمه و ترکیب و اصطلاح که در ساخت دستوری وصرف ونحو زبان نیاز به بومی شدن وصاحب هویت شدن دارد درحقیقت زبان شعری که آنتی ادبیات به آن قائل است به تمامی در برابر زبان ناقص دیوانی و ادبیات کلاسیک ما قرار داردذو بنده هم کاملا با این دیدگاه موافقم اما در بحث اندیشه ها ی جاری در این زبان بنده به پست مدرنیسم معتقدم یعنی اندیشه های گرانسگی در شعر شاعران کلاسیک ما مثل همان نسیمی ها ونباتیها و علی الخصوص در میراث ادبیات شفاهی وفولکلور ما وجود دارد که می توان با شالوده شکنی وروزآمد کردن آنها جهانی نو را در برابر نسل جوان شعر ترکی قرار داد تا بتوانند آینده ی ادبیات خود را خلق کنند. به زبانی بهتر برای درک بهتر متون کلاسیک ما ابتدا باید زبان را ازآنها حذف کرد وسپس اندیشه ها را خواند ودر تفکر ی شالوده شکنانه و مباحث و تفکرات روز جهان وملزومات جامعه ا ی که امروزدرآن نفس میکشیم درآمیخت، تا در نتیجه ی این آمیزش شعر بومی معاصرآذربایجان متولد شود. البته طبیعی ست که بخشی از ادبیات کلاسیک ما یعنی آن بخشی که نه زبان بومی دارد و نه اندیشه ی بومی دراین چالش باید نادیده گرفته شوند
ب – میراث کلاسیک ما ومقوله ی هویت فرهنگی
به همان دلایلی که در بالا ذکر شد، یعنی تقلیدی بودن بخش زیادی از ادبیات کلاسیک ما از ادبیات فارسی و عربی میراث کلاسیک ما یک مشکل دیگر را هم با خود به دوش میکشد و آن مشکل هویت است. یعنی وقتی شاعری در قالبی می نویسد که بومی زبان و ادبیات خودش نیست و تلاش او هم برای بومی کردن آن قالب راه به جایی نبرده طبیعی ست که آنچه هم در این فرم ها مینویسد به تمامی نتیجه تفکر بومی اش نباشد . این تناقض در یک مقایسه ی معمولی میان ادبیات شفاهی وادبیات مکتوب ترکی نمود پیدا می کند. جهان بینی ادبیات شفاهی ما با ادبیات مکتوب ما در بسیاری از جهات در تناقض است به همین علت هم آنتی ادبیات مجبور است بخشی دیگر از ادبیات مکتوب ما را که دچار این مشکل هستند به چالش بکشد و این چشم پوشی ها البته در مقابل نتیجه ای که در برخواهد داشت چندان اهمیتی ندارد. زیرا اگر روزی این اتفاق در ادبیات آذربایجان به تمامی رخ بدهد هم مشکل بحران هویت در این ادبیات رفع خواهد شد هم مشکل بحران معنا و هم بحران تکنیک و زبان . در حقیقت آنتی ادبیات باید به دنبال یادگرفتن ماهیگیری باشد، نه ماهی قرض گرفتن تحقیرآمیز از این و آن در. تا حدود زیادی هم این مانیفست بر این باور است. مثلا در بحث زبان و این از نقاط قوت این مانیفست است که نباید نادیده گرفت. درحقیقت این دوستان اگر چرخ اول سه چرخه را از روی تاقچه بردارند وسر جای خود برگردانند، تقریبا همه مشکلات این نظریه قابل حل است در حقیقت در اینکه مرحله ی گذر از ذهنیت و جهان بینی کلاسیک درادبیات آذربایجان فرا رسیده است هیچ شکی نیست اما تنها راه گذر از این مرحله به نظر من عبور از روی نعش ادبیات کلاسیک نیست، چون مشکل بزرگی به نام بحران هویت پیش میآید که خود از دغدغه های آنتی ادبیات است. بلکه همانطوری که گفتم باید این جنازه را کالبد شکافی کنیم.
9 – ما هم انگشت می زنیم آمما…
سخن آخر اینکه اصلا مهم نیست از کجا و با چه کسی و چطوری و با چه طرح و برنامه ای که آنتی ادبیات باشد یا نباشد که من یا توی مخاطب قبول بکنی یا نکنی. مهم این است که ما شاعران نسل امروز ادبیات آذربایجان بالاخره باید یک کاری بکنیم و فکری به حال عقب ماندگی خیره کننده ی مان از جریان ادبیات مدرن جهان بکنیم وگرنه به قول فارس ها کلاه مان پس معرکه است . حال این هم مهم نیست که آنتی ادبیاتی ها چه کسانی هستند و چه می گویند یا من صالح سجادی قبول دارم یا ندارم و این حق من است که انتخاب کنم. اما اگر قبول دارم پس باید بنشینم ومن هم فکر کنم تو هم فکر کنی و… شاید راهی که ما به ذهن مان رسید چاره سازتر و درست تر باشد به هرحال اینها در این یک مقوله از ادبیات معاصر ما یک قدم جلوتراند، یعنی اینکه دست روی دست نگذاشته و هی الکی فرت وفرت افسوس نمیخورند، دارند می نویسند و کار می کنند و این برای من خیلی قابل احترام است در صورت برخی اصلاحات در حیطه ی ادبیات کلاسیک و اخلاق متن قطعا این مقوله طرفداران بسیاری پیدا خواهد کرد و دوم اینکه قبول یک حرکت یا مانیفست لزوما به معنای قبول تمامی مباحث مطروحه در آن نیست و توی مخاطب و من صالح سجادی می توانیم در داخل یک کلان متن خرده روایت های خودمان را داشته باشیم و صدای خودمان را دربیاوریم .در حقیقت من در یک مسئله به آنچه آنتی ادبیاتی ها رسیدند رسیدم وآن این است که بالاخره باید کاری کرد .
صالح سجادی 21/11/89
بخش نقد ادبی | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو











