لوگو پایگاه خبری شاعر www.shaer.ir

فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 21 مرداد 1405

پایگاه خبری شاعر

داستان:

«انسان معظـم/ شیطان مجسّـم» ( ۰۲ ) بخش دوم

جهان به آغاز در مساوات بود. و نیازهایی که متناظر با دادوستدی متوازن برآورده می‌شد. جهان در تعامل، و در تعادل بود. بشر در آرامشی محض.
شیطان، نه راضی بود، نه قانع!
شیطان بر مسند شرارت و ظلالت خویش، به نظاره نشسته بود. او، در تفکری مسموم، به خلق مفاهیمی شوم، در نظام خلقت بود. تو گویی، بی‌فکر، با صُـوَری به تجسـم افکاری پلید رسیده بود. هُرم نارهای سوزان، در زبانه‌هایش، شررری مصیبت‌بار، به عظمت عمر زمین در ظهری پلید؛ و شرارت از اعماق وجودش تا اتمسفر مسموم پیرامونش زبانه می‌کشید.
طبقات بشر ساخته شده بود و در اختلاف درآمده بود، همین که دست به‌کار شد. از تعادل و توازن و آرامش و مساوات بی‌زار بود. عجب مکـاره‌ی بدکاره‌ای است. گویی هستی‌اش حاصل زنای جهانش با نیستی دنیا پیش از متولد شدنش بود.
و ذرات فلز بی‌ارزشی را از دل هیچ کوه‌ها، لجن‌زارها، دره‌ها وکویر بی‌آب و علف بیرون کشید. با پیوندهایی بدشگون به یک‌دیگر، ذرّاتی، فلزی به نام طلا، با رنگی دلربا و جلایی چشم‌نواز که ناباورانه به خاصیت شرارتش می‌افزود. گویی خاصیت شر او زنجیروار و خودکار ردیف می‌شد. فلزی بی‌خاصیت با ارزشی تصنعی!
اختلاف زاده شد. همان‌دم که شیطان پیش رفت و در زیباترین شکل، به میمنت ورود انسان به زمین، پیش از آن‌که خود را معرفی کند، به هر بنده یک سکه‌ی طلا از جانب خود هدیه داد. خالصانه و چشم نواز.
شیطان راضی بود… اما قانع نبود.
دقایقی بعد، او با چند تن در گوشه‌ای معامله‌هایی می‌کرد. چند نفر کیسه‌هایی از این فلز بی‌ارزش از او گرفتند، و گویا بر جسم بی‌جانشان سنگینی هم می‌کرد، می‌بردند. امّا این‌بار رایگان نبود.
آن‌ها در ازای این کیسه‌‌ها که دیگر هدیه نبود باید هزینه می‌پرداختند. در آغازی مصیبت‌بار. آن‌ها در ازای این کیسه‌های طلا، روح خود را تقدیم شیطان کرده بودند.
پلیدی با «اختلاف طبقاتی»، رو به انحطاط بشریت، به پیش درآمده بود.
و شیطان راضی‌تر بود… اما قانع نبود.
به پیشنهاد او، این‌بار آنها که کیسه‌هایی از طلا داشتند، و خود دیگر «شیطانی مجسّم» بودند، باز به پیش مردم آمدند، و به هر انسان ۵۰ سکه‌ی‌طلا هدیه دادند. مبادلات کالا در ازای کالا بود. شیاطین پیشنهاد دادند که دیگر لازم نیست کالایی دهند و چیزی بگیرند که شاید که خود محتاج آن باشند و… به راحتی سکه دهید و نیازتان را بزطرف کنید. این هدیه‌ای به غایت رایگان و بی‌نظیر است. و این‌ها همه از لطف شیطان است. شیطان بزرگ…
زمان پیش رفت. سکه‌ها رد و بدل شد و نیازها مرتفع. و رسید ایامی که سکه‌های‌طلای فریبنده، به شماره افتاده و تمام شد. اما سکه های شیاطین مجسم هنوز انگار همان تعداد بود. آیا این از لطف شیطان بود به دوستان نزدیک‌ترش؟!.
استعمار آغاز شده بود؛ در سحرگاه همان ایامی که سکه‌های مردم فلک زده به شماره آفتاده بود.
شیاطین مجسم با سکه‌هایی بس بی‌ارزش در حال غارت داروندار دیگران بودند. دیگران، همان‌ها که روزی یک سکه، وزمانی ۵۰ سکه از شیطان هدیه گرفته بودند. و این نقطه‌ی افول أن‌ها بود. دیگر نمی‌دانستند چه کنند. گیج و سردرگم، روز به روز به تاراج افکار پلید شیطان می‌رفتند. کالا می‌دادند در ازای فلزی بی‌ارزش. کالا می‌دادند. و گوشه و کناری شنیده می‌شد که تنی چند با جسمی بی‌جان افتاده بودند… روان پاک، جسم سالمی می‌خواست. این هر دو نعمتی خدادادی بود.
اختلاف طبقاتی و استعمار موتور روشنی شد که مفاهیم پلید دیگر در ورای آن به کار افتادند. و شیطان نه اینکه با گروه استعمارگر و صاخب سکه و… باشد. نه. او فقط به فکر انحطاط بشریت بود.
شیطان به نظاره نشسته بود و …
راضی بود…اما هنوز قانع نبود.
او در مقدمه‌چینی کار آخرینش بود. کمر همت به انحطاط آخرین معنای انسانی، تا آخرین نفس بسته بود:
شکست معدود انسان‌هایی معظم، که عجز او را به رخش می‌کشیدند. و مدار گیتی بر استوای جاذبه‌ی آن‌ها استوار…
افسوس که در مقابل، عده‌ای در حال آمدن به سمتش، گویی به شکل ارواحی، درآمده به قالب پرستش، بودند.
اما در مقابلشان هیچ نبود.. و شیطانی آنجا نبود که معنایی داشته باشد.
شیطان در درون خودشان بود و در هر دلی که از یاد خدا غافل بود… همچون تاریکی که وجود نداشت. تاریکی نامی بود که ما نهاده بودیم به هرجایی که نوری وجود نداشت!
پایان ۰۲
حمید اسم‌خانی/ تک‌درخت/ از مجموعه داستان آماده‌ی چاپ «دُردانه‌ها / دَردانه‌ها»

آثار دیگر نویسنده :

Uploaded Image

موقعیت در نقشه ادبی :

قالب تخصصی داستان : سایر