در کلک بازی ما ساده دلان بسیارند جمله یک خط به صف آمده اند بیمارند بهر هر یک کمی ورد بُود لاله گوش گوشه چشمی بنمایم که درم بفشانند می دهم وعده هر دخترکی اسب سپید مست آنند و شب از شیهه ی آن بیدارند دست خطی که در آن همزده ام نقش عجب معجزه چون نکند کینه به دل نسپارند رُخ پُر آبله در آینه هست مثل عجوز چشم بندی بزنم جلوه کند حورانند پای طاووس نشان گوش دراز گفته کذب نعره از دل بدمم خوشگلکان جیرانند خنده گر چه برسد تا به فلک زین امید لبِ ناخن به سرِ موی همه ویرانند جیب و هم سفره شان خالی ز نان هست ولی جمله در بستر وهم خفته و از سیرانند چرخ می گردد و می آید و من نسخه دهم شغل خوبان همه این است و بدین پندارند رونق افتاده به دکّان و شدم شهره شهر با من این قصه نگویید خواص بیکارند


