چشمان لیلا در بادِ قالیکوه
✒️ اثر: یعقوب پایمرد
فصل نخست: بادِ قالیکوه
باد از کوه قالیکوه میوزید، سرد و قدیمی.
با خود بوی خاک و خاطره میآورد.
در دامنه، دختری ایستاده بود با روسری آبی، نگاهی گمشده در راه.
لیلا بود؛ دختری از تبار سکوت و انتظار.
از دور، سوار جوانی پیدا شد — سامان —
با عبایی خاکخورده و چشمانی که شررِ نادیده در آن میدرخشید.
زمین ساکت شد، و تنها باد حرف زد.
فصل دوم: نخستین نگاه
شبِ چراغها بود و صدای دهل از دشت بالا میرفت.
شعلهها میرقصیدند و بادِ قالیکوه موها را میپراکند.
لیلا از میان چادرها گذشت و سامان را دید.
نگاهشان کوتاه بود، اما هزار قصه در دلش نهفته.
از آن شب، هیچچیز در دل دو جوان همان نماند.
—
فصل سوم: نام و ننگ
در روزگار قاجار، نام قبیله، مرزِ میان زندگی و مرگ بود.
پدرِ لیلا، مردی مغرور و سخت، بو از ماجرا برده بود.
شایعه در ده پیچید؛
قالیکوه خود شرمگین به مه پناه برد.
لیلا لب فروبست و سامان خاموش ماند.
میانِ آن دو، سکوتی کشیده شد به پهنای خاک.
—
فصل چهارم: نامه
شبی که ماه بر تپهها میدرخشید، سامان نشست و نوشت:
«اگر روزی از من نشانی خواستی، در بادِ قالیکوه بجوی مرا.»
جوهر هنوز خیس بود که اشک بر کاغذ چکید.
لیلا نامه را پنهان کرد، و هر شب صدایش را در باد جست.
اما باد، تنها خبرِ دلتنگی میآورد.
—
فصل پنجم: رفتن
سپاه قاجار سرباز میخواست.
فرمان رسید و سامان ناگزیر شد.
نه وداعی، نه نگاهِ آخر؛
فقط اسبی که در مه گم شد و دختری که به خاک افتاد.
قالیکوه شاهدِ بیکلامترین جدایی شد.
—
فصل ششم: سالهای بینامه
چهار سال گذشت.
نه پیغامی، نه نشانی.
لیلا هر غروب فانوس به دست، بر بلندی قالیکوه میرفت.
باد میوزید و دامن روسریاش را میبرد.
مردم گفتند: «دخترِ خان دیوانه شده.»
اما او تنها عاشق بود؛
عاشقِ بادی که صدای سامان را داشت.
—
فصل هفتم: بازگشت
باران میبارید.
از گردنه، اسبی خسته پایین آمد، مردی با زخم بر شانه و سکوت بر لب.
لیلا از پشت حصار نگریست.
همان نگاه… همان چشمها…
اما فاصله، دیگر با تپش دل کم نمیشد.
قالیکوه آرام گرفت، ولی غصه در خاک ماند.
—
فصل هشتم: حکم
رازشان فاش شد.
پدرِ لیلا برآشفت، قبیله جوشید.
در میدان، سامان را بستند تا قانون، عشق را قربانی کند.
ماه میتابید، سرد و خاموش.
لیلا در تاریکی گفت:
«ای مردِ من، مرگ آسانتر است از فراموشی.»
—
فصل نهم: برف و خون
سپیده نزده بود که تفنگ غرید.
برفِ سپید، به رنگِ خون نشست.
لیلا دوید، و در کنارِ پیکرِ سامان نشست.
روسری آبیاش گلگون شد.
سامان با آخرین نفس گفت:
«در بادِ قالیکوه خواهم ماند، با نامِ تو.»
—
فصل دهم: افسانهی باد
سالها گذشت.
روستا ماند، اما صداها خاموش شدند.
با هر وزشِ باد از قالیکوه،
بوی خاک، اشک و عشق در فضا میپیچد.
پیران میگویند اگر گوش بسپاری،
صدایی آرام میگوید:
«لیلا… سامان…»
و این نامها، بر سنگهای قالیکوه جاودانه ماندهاند.
✒️ یعقوب پایمرد ✅
«چشمان لیلا در بادِ قالیکوه»
روایتی از عشق، رسم و خاموشی،
که هنوز در بادِ لرستان میوزد…







