لوگو پایگاه خبری شاعر www.shaer.ir

فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 24 آذر 1404

پایگاه خبری شاعر

داستان:

چشمان لیلا در بادِ قالی‌کوه

چشمان لیلا در بادِ قالی‌کوه

✒️ اثر: یعقوب پایمرد

فصل نخست: بادِ قالی‌کوه

باد از کوه قالی‌کوه می‌وزید، سرد و قدیمی.
با خود بوی خاک و خاطره می‌آورد.
در دامنه، دختری ایستاده بود با روسری آبی، نگاهی گمشده در راه.
لیلا بود؛ دختری از تبار سکوت و انتظار.
از دور، سوار جوانی پیدا شد — سامان —
با عبایی خاک‌خورده و چشمانی که شررِ نادیده در آن می‌درخشید.
زمین ساکت شد، و تنها باد حرف زد.

فصل دوم: نخستین نگاه

شبِ چراغ‌ها بود و صدای دهل از دشت بالا می‌رفت.
شعله‌ها می‌رقصیدند و بادِ قالی‌کوه موها را می‌پراکند.
لیلا از میان چادرها گذشت و سامان را دید.
نگاهشان کوتاه بود، اما هزار قصه در دلش نهفته.
از آن شب، هیچ‌چیز در دل دو جوان همان نماند.

فصل سوم: نام و ننگ

در روزگار قاجار، نام قبیله، مرزِ میان زندگی و مرگ بود.
پدرِ لیلا، مردی مغرور و سخت، بو از ماجرا برده بود.
شایعه در ده پیچید؛
قالی‌کوه خود شرمگین به مه پناه برد.
لیلا لب فروبست و سامان خاموش ماند.
میانِ آن دو، سکوتی کشیده شد به پهنای خاک.

فصل چهارم: نامه

شبی که ماه بر تپه‌ها می‌درخشید، سامان نشست و نوشت:
«اگر روزی از من نشانی خواستی، در بادِ قالی‌کوه بجوی مرا.»
جوهر هنوز خیس بود که اشک بر کاغذ چکید.
لیلا نامه را پنهان کرد، و هر شب صدایش را در باد جست.
اما باد، تنها خبرِ دلتنگی می‌آورد.

فصل پنجم: رفتن

سپاه قاجار سرباز می‌خواست.
فرمان رسید و سامان ناگزیر شد.
نه وداعی، نه نگاهِ آخر؛
فقط اسبی که در مه گم شد و دختری که به خاک افتاد.
قالی‌کوه شاهدِ بی‌کلام‌ترین جدایی شد.

فصل ششم: سال‌های بی‌نامه

چهار سال گذشت.
نه پیغامی، نه نشانی.
لیلا هر غروب فانوس به دست، بر بلندی قالی‌کوه می‌رفت.
باد می‌وزید و دامن روسری‌اش را می‌برد.
مردم گفتند: «دخترِ خان دیوانه شده.»
اما او تنها عاشق بود؛
عاشقِ بادی که صدای سامان را داشت.

فصل هفتم: بازگشت

باران می‌بارید.
از گردنه، اسبی خسته پایین آمد، مردی با زخم بر شانه و سکوت بر لب.
لیلا از پشت حصار نگریست.
همان نگاه… همان چشم‌ها…
اما فاصله، دیگر با تپش دل کم نمی‌شد.
قالی‌کوه آرام گرفت، ولی غصه در خاک ماند.

فصل هشتم: حکم

رازشان فاش شد.
پدرِ لیلا برآشفت، قبیله جوشید.
در میدان، سامان را بستند تا قانون، عشق را قربانی کند.
ماه می‌تابید، سرد و خاموش.
لیلا در تاریکی گفت:
«ای مردِ من، مرگ آسان‌تر است از فراموشی.»

فصل نهم: برف و خون

سپیده نزده بود که تفنگ غرید.
برفِ سپید، به رنگِ خون نشست.
لیلا دوید، و در کنارِ پیکرِ سامان نشست.
روسری آبی‌اش گلگون شد.
سامان با آخرین نفس گفت:
«در بادِ قالی‌کوه خواهم ماند، با نامِ تو.»

فصل دهم: افسانه‌ی باد

سال‌ها گذشت.
روستا ماند، اما صداها خاموش شدند.
با هر وزشِ باد از قالی‌کوه،
بوی خاک، اشک و عشق در فضا می‌پیچد.
پیران می‌گویند اگر گوش بسپاری،
صدایی آرام می‌گوید:
«لیلا… سامان…»
و این نام‌ها، بر سنگ‌های قالی‌کوه جاودانه مانده‌اند.

✒️ یعقوب پایمرد ✅
«چشمان لیلا در بادِ قالی‌کوه»
روایتی از عشق، رسم و خاموشی،
که هنوز در بادِ لرستان می‌وزد…

آثار دیگر نویسنده :

Uploaded Image

موقعیت در نقشه ادبی :

قالب تخصصی داستان :