هله نومید مباش
این شعر، با الهام و اقتباس از فضای عرفانی و اندیشههای مولانا سروده شده است؛ تلاشی برای بازآفرینی نگاه عارفانه او به امید، قهرِ ظاهری، لطفِ پنهان و شوقِ وصال. در این سروده، زبان و حالوهوای مولانا الهامبخش بوده، اما شعر، سرودهای مستقل است.
هله نومید مباش که تو را یار براند
گر به ظاهر براند، از دلِ اسرار نراند
گرت امروز براند ز سرِ کویِ وصال
نه که فردا بنشاندت و بسیار نراند
در اگر بر تو ببندد همه درهایِ زمین
در دلِ شب ،درِ خورشید پدیدار نراند
چو خزان دست زند بر گلِ ناز نفست
باد نوروز رسد، شاخ تو را خار نراند
تو گمان بردهای این قهر، جدایی باشد؟
قهرِ او عینِ نوازش بود، اغیار نراند
قصهی میش شنیدی که به خنجر بسپرد؟
جان دهد، جان بدهد، لیک به انکار نراند
چو ببُرّد سرِ نفس از تنِ پرشیب و فریب
دمِ یزدان بدمد، روح به رفتار نراند
دانه گر در دلِ تاریکِ زمین گم شود
از دلِ خاک برآید، به گلستان نراند
به که ماند؟ به که ماند این همه لطفِ خفی؟
به که ماند؟ به که ماند؟ دلِ هشیار نراند
هله خاموش که در گفت نیاید این راز
میدهد بیلب و بیجام و خمار نراند
بچشاند، بچشاند ز شرابِ بیچون
بکشاند، بکشاند سوی دیدار نراند


