لوگو پایگاه خبری شاعر www.shaer.ir

فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 9 تیر 1405

پایگاه خبری شاعر

نظرسنجي جهت گزينش اشعار برگزيده ي ماه

نظرسنجي جهت گزينش
اشعار برگزيده ي ماه
هنگامه ي نقل وانتقال سايت به سرور ديگر بود ومديريت محترم سايت درحال تلاش مضاعف براي انجام اين امر به نحو احسن ،پيام گذاشته بودند كه كار بسامان آمده است ، به سايت دسترسي داشتم اما پروفايلم باز نمي شد تا همه ي نظر ها راديده وجواب محبت هاي دوستان را بدهم ، ناگاه ياد قول وقراري كه بادوستان مديريت درمورد انتخاب اشعار برتر سايت گذاشته بوديم افتادم ،درجلسه اي كه بادوستان داشتيم، قرار براين شده بود كه اشعار خوب سايت از هر نوع وقالبي كه باشند انتخاب شده ودر معرض خوانش ونظر سنجي اعضاي محترم سايت گذاشته شود (البته دوستان لطف كرده واين مهم را به عهده ي حقير گذاشتند و تاكيد كردند كه اگر قرار است اين كار انجام شود چه بهتر كه هر چه زودتر و بلادرنگ آغاز شود)، بنا براين حقير شروع به خوانش شعر دوستان كرده و30 صفحه آخراز3434 صفحه ي سايت را خوانده و38 شعرازاشعارارائه شده را برگزيدم تا فتح بابي باشد براي انجام اين مهم،حال ازاعضاي محترم سايت خواهانيم
اولا : با استفاده از حق انتخاب خود مارا در گزينش هر چه بهتر اشعار برتر سايت ياري فرمايند ، ثانيا : نظر خود را در مورد اينكه اين كار بصورت هفتگي ، دوهفته يكبار يا ماهانه صورت گيرد ابراز فرمايند ، تا بتوانيم اين كاررا با همراهي آنها وهماهنگي مديريت محترم ساما ن داده وگامي ناچيزدرجهت انگيزه بخشي به شعراي فعال سايت برداريم ، لازم به ذكر است كه گزينش نهايي اشعار با همكاري سه تن از شاعران مجرب سايت انجام گرفته است ، كه با نهايت دقت شعرهاراخوانده واز نظرات ارزشمندشان ما را بهره مند نمودند ، در پايان ازهمه ي اعضاي محترم خواهانيم با ارائه ي نظرات،راهكارها و پيشنهادات خود ما را در انجام اين مهم ياري فرمايند. وامااشعار برگزيده را با حذف تيترونام شاعران درج نموديم تا هيچگونه شائبه اي در مورد مرتب كردن اشعار والقائات ديگرپيش نيايد و عليرغم پيشنهاد بعضي از دوستان قالب هاي شعري
را هم در مورد چينش آثار دخالت نداديم تا دوستان بدون هيچ گونه دغدغه اي بتوانند انتخابشان را به انجام رسانند .
دوستان عزيزمي توانند از ميان اشعار، شماره ي بالاي 5 شعررابعنوان انتخاب خود دركامنتشان ذكر نمايند كه پس ازجمع بندي انتخاب ها ، اشعار برگزيده اعلام شوند ، محدوديت در مورد گزينش اشعاربراي نظر سنجي وجود نداردودوستان شاعر مطمئن باشندهمه ي اشعارحائزشرايط در ليست نظر سنجي قرار خواهند گرفت.
پس از انتخاب بهترين شعرها ، كليه ي اشعارگزينش شده براي نظر سنجي با تيترشعر ونام شاعرانشان به نمايش گذاشته خواهد شد.
باتشكر از زحمات مديران محترم سايت وهمكاري دوستان شاعر-
محمد بهرامي اصل – 4/11/89

1-
تنها بود
از تمام امروزهایی که دیروز میشدند
و خطوطی که مستقیم موازی می رفتند
تنها بود
گاه دو تنهایی آنقدر بزرگ می شوند
که در تلاقی عشق می آفرینند
جاده ها تمام نمی شوند
بغضی را که من راه میروم
شاید هنوز راهی هست
خیابان بلندی که از خطوط دوار این زمین
ردپای گمشده مان را تکرار دهد
تو من یک خیابان بلند یک آسمان ابری
و این تمام ناتمام تمام رویاهای من است
از موازی بودنی که با انحنای هیچ سوی این دوار
دیداری ندارد.

2-
خدا،
بر زبانم مصلوب بود و،
دلم،
واگن مترو !!

چشمم به تو افتاد.
قطار رفت …!
و جاری شد،
همه چیز جای خودش …

خدا در تو !

تو در دل

و بر زبان ،

شعر …

3-
جعبه سیاهِ دردهایم را
در پستی های هزار و پانصد متری
جستجو می کنم
حتی اگر سقوط،
آزاد باشد
دوباره
با آزادی
صعود خواهم کرد.

4-
در یک نقاب کهنه می مردم
کم کم به پایان می رسیدم از
دردی که در من منتشر می شد
زخمی که در خود می چکیدم از

ترس از کسی که عاشقم باشد
وحشت از اینکه عاشقش باشم
کابوس دنیایی که در من نیست
زیر ِ شکنجه لایقش باشم

در من به دنبال چه می گردی
این زن درونم سالها مرده
مثل خوره افتاده بر جانم
داغی که بر پیشانیم خورده

بدبخت
یعنی استخوان سوزی
یعنی درون درد حل باشی
هر جا نشانی از مصیبت بود
تو بهترین ضرب المثل باشی

خالی تر از هر حس ناممکن
تنها صدای بودنم شعر است
دنیای من تاریکی محضیست
هرچند نیم روشنم شعر است

از پشت تنهایی من یک شب
سوز قدم های تو می آمد
یک زن از اعماق وجود من
کم کم به دنیای تو می آمد

هی پشت پا می زد به احساست
قلبی که در من منفجر می شد
تو یک جنین مرده بودی که
در هستی من منتشر می شد

تا زنده باشد در من امیدی
که از حضور مرگ سرشار است
خوابی که آن شب درتنت دیدم
در من به شکل درد بیدار است

تو یک حضور مستمر بودی
که زندگی را سمت من آورد
سهم بزرگی را که در من بود
-تنهایی من را-تصاحب کرد

کم کم به آغوش تو خو کردم
از قلبم آرام آمدی بیرون
تکثیر کردی در تنم چیزی
مثل دوماهی ِ رها در خون

آغاز فصل سرد بود ودی
بر دود ِمن اسفند می پاشید
دستی از اعماق ِ غزلسوزی
خورشید را از باورم دزدید

داغ از خیال ِ با دلم بودن
من را در آغوش ِ تو حل کردی
بیگانه تختت را تصاحب کرد
جسم ِ کثیفش را بغل کردی

داری فراری می شوی از ترس
از اینکه دائم در خطر باشی
پرهای من بر شانه ات باشد
با یک عجوزه همسفر باشی

عاشقترم از هی نبخشیدن
دست از خیانت پیشگی بردار
گاهی حسادت کن برای عشق
من را به آغوش ِ کسی نسپار

5-

دخترک پای یک دار قالی
در سرش یک سبد آرزو بود
آنطرف قاب عکسی شکسته
خنده بر لب نگاهش به او بود
دخترک مثل مادر بزرگش
دست وپایی ترَک خورده دارد
پشت بازوی حسّش کبود است
خاطراتی کتک خورده دارد
هم کلاسش عروسک خریده
این عروسک ولی غرق کار است
با وجودی که دَه هم ندارد
تا یک نیمه شب پای دار است
پشت سر هم گره،پشت سرهم
می شمارد غم مادرش را
می زند روز و شب تا در آرَد
خرج درمان نان آورش را
دختر کوچک کوچه ی عشق
گه گهی می شود مرغ آواز
بانگ او بوی غربت ندارد
بر لبش نقش گل ،نقش پرواز
چونکه مادر دعا کرده او را
همدم کوچکم!زنده باشی
مثل عکس قدیمی بابا
جاودان غرقِ در خنده باشی

6-
امروز دل را بسته ام با دستبند آرزو
فردا نماز عشق را شايد بخوانم بي وضو
گشتم تمام شهررا ازكوچه تاپسكوچه اش
هرجا كه رفتم خاطرت شد با نگاهم روبرو
مي خواستم همراه با تنهايي خود خلوتي
خلوت كجا و خانه ي از خاطراتم بلبشو
كاخ دلم آماده شد اي عشق سلطاني بكن
اين خانه رادستي بكش هر كاستي دارد بگو
فرمان موسي راعصا چون برده و شد ا‍ژدها
من نيز فرمان مي دهم اي كوه برخيز وبرو
گفتم بپرسم حال او با گوشي همراه خود
اما نمي گويد سخن ، آخر چه مي گويم الو؟
اميد آن دارم كه شب قاضي كلاه خود كند
بردارد وزنگي زند يا اس ام اس خوانم ازاو
پيچيده دنياي مرا امروز و فرداي هوس
مي ترسم عزراييل را ناگه ببينم در جلو
لا طائلات شعرمن كفر است مي دانم ولي
مي بخشد آن صاحب كرم در دادگاه پیش رو

7-
تا اون چشمای تب کرده ت ، حواسش پرت بارونه ،
تا لفظ نرم اسمم رو دیگه لبهات نمی دونه ،

تا از موسیقیِ قلبت ، نُتِ من ساده خط خورده ،
تا فال حافظم میگه : تموم باورت مُرده ،

تا توی قاب جادوی – نگات ، عکس چشام گَُم شد ،
تا سهم آرزوم از تو ، خیال یک تبسّم شد ،

تا دل- نازک تر از شیشه م ، تا خوابت هم واسم سنگه!
تا هر لحظه از اون لحظه ، دلم دیوونه تر تنگه ،

تا از این قافیه دیگه ، دلم مال خودم میشه ،
تو فکر کن از چشات تنها ، یه قطره اشک کم میشه

باید از یاد بری امّا ، من از یاد خودم میرم
نفس دارم ولی با هر – نفس ، با بغض می میرم

بی بازی هم یه بازنده ست ، دلی که اهل بازی نیست
چیزی جز فاصله بین دو تا خط موازی نیست

8-

از واژه هایت
آدم برفی ساختم …
شالی از جنس رویا های مخملینت
به دور گردنش انداختم
و با دوستت دارم های دروغینت
دماغی نارنجی …
و یادگار نی نی چشمانت را
چشمی کردم برایش …

روبرویش نشستم …
چقدر شبه گذشته شد …
آن زمان که برف را ذوب می کردی با نگاهت …

برایش خاطره گفتم …
او نیز زمزمه می کرد
در خیال من …
دماغش بزرگ شد …

چقدر دوستت دارم هایت دروغ بود !…
آدم برفی من !!!

9-
تقویم ناتمام
برف
میان موهایت می بارد
تا تقویمی که تاریخش گذشت
و تابستانی که
صفحه ای از رازهای من و توست
حالا
من مانده ام و تقویم ناتمام…

10-
با خیال تو
تار ِمنفصل ز پود ِلحظه ها
زیر سایه ی مکرر زمان
گاه واره های تازه می شود:

گاه …
شرح داستان آب و سنگ
بر فراز و در فرود موجها
غرق اعتبار قطره می شود.

گاه …
در کتاب کهنه ی زمین
پشت سایه ی سیاه واژه ها
شعر زندگی ترانه می شود؛

گاه …
تا سفر به قله های دور
فارغ از هوای پست پرغبار
شوق یک نفس بهانه می شود؛

گاه …
ذهن خشک برگ های زرد
در هوای سبز غنچه های باغ
رنگ باور جوانه می شود؛

گاه …
پشت پلک بسته ی خیال
خواب رقص زلف تو به دست باد
خاطرات جاود انه می شود!

11-

آسمان آبشخور نیرنگ شد
عرصه ی اندیشه کم کم تنگ شد
ماهی تنگ بلور آفتاب
میهمان سفره ی خرچنگ شد
جغدها در باغ هوهو می کنند
سیب سرخ مهربانی سنگ شد
با فریب دشتهای نانجیب
پای طوفان خیز باران لنگ شد
در سکوت خستگی باران اشک
زخمه ی غمگین ترین آهنگ شد
طرحی از افسانه در ما ریختند
بین هفتاد و دو ملت جنگ شد
نقشه ی جغرافیای عشق گفت:
مرز بین قلبها فرسنگ شد
روز تقسیم عدالت روز عدل
پاسبانی ناگهان سرهنگ شد!!

12-

صبحانه یک فنجان غزل را تلخ نوشید
آدم ، که تفسیر ِ ازل را تلخ نوشید

برسفره اش نان بود و گاهی کوزه ای عشق
انسان ، که دنیای عسل را تلخ نوشید

هر روز کار و خستگی ،هر روز تکرار
آدم ، که عمر ِ لا یزَ ل را تلخ نوشید

مثل ِ کپی پَستی که هِی تکثیر میشد
تاریخی از بین الملل را تلخ نوشید

تا کار ِ امروزش به فرداها نَیو فتَد
طومار ی از ضرب المثل را تلخ نوشید

میدان ِ دو بود و جهان ِ سرعتِ نور
افسوس جام ِ در بغل را تلخ نوشید

شیرین ترین ایام رفتند و… نفهمید
در نقطه ی پایان، اَجَل را تلخ نوشید

13-
در شهر تو که عاطفه تحقیر می شود
از قلبهای یخ زده تقدیر می شود
شبها اگر مجسمه ها راه میروند
آزادی است آنچه زمینگیر می شود
امروز تیتر اول یک روزنامه بود
” تنها درخت سبز جهان پیر می شود”
فهمیدم از اشاره آن سرمقاله باز ،
…نقش خیانت است که تصویر می شود
سرگرم پوشش خبری روز واقعه
سیل خبرنگار سرازیر می شود…

هیزم شکن و جنگل از این قصه بی خبر
سوگند میخورند … ولی دیر می شود
اندیشه شکفته شدن ، بال و پر زدن
با بازتاب حادثه تکفیر می شود
…دندانه های اره… و یا طعنه تبر ؟
– مرگ درخت ،حادثه تفسیر می شود –
….
من روبروی چشم شما ایستاده ام
دلواپسی در آینه تکثیر می شود !
وقتی دل از نگاه کسی زخم می خورد
چون کودک ، از عروسک خود سیر می شود
تقویم هم به ثبت شما تن نمی دهد
اینجا جواب منطق ما تیر می شود
….
“آرش “کجاست ؟ مرز قلم ناپدید شد ….
آیا کسی دوباره “کمان گیر” می شود ؟

14-
وچه بی حاصل بود
عمر آن كولي پير
كه به عمرش نكشيد
دست بر شاخ گلي
و به پيرانه سري گفتا عمر
حاصلش بي ثمري است

مرد بي آيت بود
دلش از روز ازل بي بر بود
و ندانست كه عمر
گردش موج به روي درياست
و براي طپش باغچه‌اي مي‌بايد
گاه تا نيمه شب هيچ نخفت
و ندانست كه عشق
غايت انسان ا ست
كه در آن ذرّه و موج
همه با هستي ما دمسازند
و سكوت مرداب
يا بلنداي صداي دريا
همه يك سمفوني بي همتاست

مرگ هم فاجعه نيست
پرشي از سر موج
رو به ژرفاي عميق دريا ست

15-
هر چند دل سپردنمان اشتباه نیست
اما برو که ماندنت اینجا صلاح نیست
حس می کنم زمین و زمان درد می کشند
وقتی بساط گریه ی ما رو به راه نیست
لطفا دعا نکن که به جایی نمی رسد
اینجا کسی برای کسی (باراله) نیست!
اصلا نترس از آخرتم حرف های من
حتی به قد یک سر سوزن گناه نیست
دیگر غم حلال و حرامی نمانده است
وقتی نفس کشیدن ما هم مباح نیست
آری برو به معجزه هم معتقد نباش
پیغمبری هنوز در این کوره راه نیست!

16-
مزرعه را ملخ زده
باغ را کلاغ
زمین را آدمکان پیر وسیب مرا کرم
ما عروسکان کوکی چند بازی گوش
ودوستان ابلیسش
چه خنده دار است به راستی این بازی
من
تو
ابلیس واین بازیگوشان شب زنده دار
بازیگران این قصه ی در پس تکرار
حال گرچه تکراریست
این تکرار
این قصه
لیک کوک خواهد شد؛
من
تو
ساعت شماطه دارمادر بزرگ
وباز این جمله ی کوک شده تکراریست
زیستن در پس گاهی از زمان
تا پایان عمر خدایان
پذیرفتم که همین تکرار زیباست

17-
با تو هرچه هست خوب,بی تو هر چه هست بد
از تو جان گرفته است,ذکر یا علی مدد
در کدام درد دل,جای خالی تو کو؟
از کدام سمت عشق,بوی تو نمیرسد
در مدار تو خدا,در مدار توست نور
بی مدار و دور من,بی خدا,چقدر بد
یک طرف نشسته ماه,سمت دیگر آفتاب
هر دو سربزیر و گنگ,هر دو گیج و نابلد
چشمشان به دست تو,کی اجازه میدهی؟
سربرآورند باز,در مسیر جزر و مد
دست رود را بگیر,دست هر چه آب را
تا زمین پوچ را,آبی تو پر کند
صد مدیترانه عشق,نذر نوشخند تو
یک خلیج فارس نیز مال تو,چه میشود!
چرخ را تکان بده,عرش را بهم بریز
خورده این آن- نترس-به اسم خوب تو سند
سهم من اگر شود خاک در مسیر تو
باز هم موافقم,گر چه میشود لگد
از میان هرچه زشت,بی تو رد نمیشوم
یک اشاره تا بهشت, یک اشاره تا ابد

18-
هر روز
هفتادم را
تا هفت سالگیت
لی لی می کنم.
می خواهم
یکی از هفت سنگی باشم
که کودکیت را
به سویش پرت می کنی.

19-
بي آغوش تو
از دست دست هاي خودم
خسته ام

بي آغوش تو
شب
بيكار گوشه اي كز كرده !

بي آغوش تو
به پاي خاطره هايت
مي افتم !

توي اولين تماس صداي دلنشيني داشت …

20-
معبد متروکی است ،
چشمانت.
که تنهایی ام را قربانی می کند.
بی وزنی سکوت می چکد از ناودان.
زانوزده ام در برابرت.
ایندرا حلول کن.

21-

۱
به کبوتر بگو قفس يعني…
پر بکش، مرگ زودرس يعني…

اين که درتوبه توي من قفسي ست
که منم توي آن قفس يعني…

ما فقط چند روز مي رقصيم
توي جامي شراب گس يعني-

زند گي چيز قابل عرضي است
مرگ در طول يک هوس يعني-

زندگي کردن شبيه همه
مردن مثل هيچکس يعني…

(…آب مي بلعدت و مي بخشي
زندگي را به خار و خس، يعني)

2
تو درختي تناوري اما
با تبر مي شوي هرس يعني…

3
من وتو هر دو خورده از پشتيم
مشترک بودن دو حس يعني –

اينكه شيريني وجهان مگسي ست
اينکه ما را مکيده پس يعني-

بايد از اين عقاب کُش بپريم
تا به دنياي بي مگس يعني…

4
با طنابي که بر گلو داريم
صحبت از راه پيش و پس يعني –

که اجل هر دو سو معلق توست
و به فرياد من برس يعني…

5
روي اين چارپايه فهميدم
اين که پا مي کشد نفس يعني…

6
وتو جاري شدي به ذهن خزر
من شدم کوششي عبث يعني –

تير آرش به سينه ي من خورد
پل فرو ريخت که “ارس” يعني…

7
اين کبوتر چه عاشقانه پريد
جسدي گوشه ي قفس، يعني…

22-
شیرینی پخش می کنی بین صدفها
دهان که باز می کنی!
عمیق ترین جای دریا
مردمک چشمان توست.
تمام سقفها
بر کمانی سوارند
ابروی تو
بر مژگانت! ـ گفته بودند با همه فرق داری ـ
زمزم را
از چاله چانه ات نوشیدم
و چون زنبوری گرسنه ـ دیوانه وار ـ
موم شدم
در شهد لبانت.
برای کشیدن دستهای تو
کلیشه اند خطوط نقاشها
و وقتی دست شستم از دستهایت
که تمام خطها
به هندوکش قامتت رسیدند!
از بلور تنت
سهم من فقط شکستن قلبم بود.
گفتم در شب گم شوم
بهتر از مویت جایی نیافتم
و حیران از اعجاز خداوند
مجسمه ای شدم
در مومیایی نگاهت!!!

23-
امتیازی به شعر من ندهید شاعر امتیازها مرده
مرده آن معدن تغزل ناب کاشف رمز و رازها مرده
کو سه گاهی که تازه تر کندم از خود خویشتن بدر کندم
شور و ماهورو اصفهان و حجاز زیر غوغای جازها مرده
کلمه هارابه زور میبندنددرهم این دلنوشته ها چندند
نه ردیفی نه زنگ قافیه ای نغمه در دست سازها مرده
موش ها می جوند گلهارا باغ عرفان غریب می میرد
آسمان اوج را نمی فهمد شوکت شاهباز ها مرده
لیلی قصه های بی مجنون مانده از داستان خود بیرون
پری مهربان دریایی در هجوم گراز ها مرده
مردها بی طهارت و زن ها آتش افروز کوی و برزنها
مانده قرآن کنار خود تنها مهر در جانماز ها مرده

اثری از درخت گردو نیست گشته ام کل این بیابان را
آرش قله های بی باران در نشیب فراز ها مرده

24-
زبانه می کشم از فریادی دور
چشم چشم شما را
رج می خورم به آبی توفان
می شوم هامون
سر می رود به بستر آتش
نقشی شبیه من
جوانه ی نوزادی
به بطن یک رویا
پنبه های ابری را
هق
هق
می بارم
که طرح همیشه
سال های مرده اند
خط های بی اساس
و می پرسد
سال خورده ای مبهم
از نوزاد مثل خودش
سئوال
پَر
به سنگ می خورم
حوالی دریایت
معجزه ی عیسی را
حرف می زند کودک من
با سئوال چهار جوابی یا برعکس
عکس است
اصل اش را بگیر و برو
که کارت ملی ات
قلابی از آب
ماهی گرفت و یونس مُرد
یوسفی ته این دریاست
من به خانه می آیم
حالا تو
می خواهی غم بخور
می خواهی هم ماهی .

25-
هیاهوی معبد را
چنین شنیدم که حلقه ی ابدال
زنجیر بریده اند و
چرت گاه گرگ و میش
پیش گویی من را آمار می گیرد
گوساله ای فربه
که هفت تنان را
سیر می بلعید
خوابگزار اعظم بود
در آستانه ی قحطی
هنوز نیامده
سامری ها را گوساله می بیند
به مجلس ثنا
موبدی با عینک های ته استکانی
امان می خواست
پستان سردسیرش
به خالی هاون
که شیر می کوبید
از آن چه نمی ماند
نمانده بودم و
سیر می شدم
با گرسنه گی اش
در حجره ی گرمی
که پی نوشت یک مادر
جوجه ها را آخر شاهنامه می شُمُرَد…

26-
تمام صفحه ی تقویم اوت می لرزد.
سری میان دو زانو سکوت می لرزد.
برای کوچ غریبانه ی اقاقی ها
دو دست روی زبان فلوت می لرزد.
شبیه غربت صد ساله ی دو چشمانش
درون باغچه یک شاخه توت می لرزد.
زبان ابر به لکنت سرود باران را
و آسمان به بلندای سوت می لرزد.
زمان برای هر آدم دوسیب کامل داشت
و او برای زمین تا هبوط می لرزد.
تمام شعر وجودم نگفته ماند ولی.
تمام صفحه ی تقویم اوت می لرزد

27-

این قصه و شور و هیجان کار تو نیست
ترک گل و شعر و آشیان کار تو نیست

ای جوجه! هنوز مانده گنجشک شوی
پرواز به قول آسمان: کار تو نیست

گیسوی تو موج موج زایر دارد
هر روز قطاری از مسافر دارد

باید بزنم به تخته از چشم حسود
چشم تو چقدر زیاد شاعر دارد

28-
امشب «دوشنبه» ميزبان نور مهتاب است
مهتاب، تابان است و شهر از غصّه بي‌تاب است
در «پنجكنت» آواز رودي خسته پيچيده
مهتاب، تنها دف‌نواز صحنه‌ي آب است
جولان بي‌باكانه‌ي شير سپيد ماه،
سوگند شب با لهجه‌ي شيرين «كولاب» است
بر شاخساران درختان «خجند» امشب،
مرغي نمي‌خواند؛ چراغ باغ، شبتاب است
حسّ غمآگيني كه من در سينه‌ام دارم،
در تپّه‌هاي سبز «قرقان‌تپّه» كمياب است
چشمان من بر غربت من اشك مي‌ريزند
چشمان من چون چشمه‌هاي داغ «ورزاب» است
با دست سردت اشك من را پاك كن اي برف!
در چشم من تصويري از «پامير» در قاب است
فرزند خود را مي‌شناسي اي وطن يا نه؟!
خون رگم مانند بازوبند سهراب است
كبك خيالم! پر بزن تا سرزمين من
آنجا كه چشم خواهرم آرام در خواب است

29-
بوسه ما،
توقف زمان بود
درخواب اصحاب کهف !
بیدار که شدیم،
جهان،
خورشید را زاده بود
و لبان ما،
کلمه ای به نام
“دوستت دارم”!

30-
باید بروم در معبد پارتنون
دراز به دراز بیفتم
تا نبض شهر بزند.
آتن جای امنی برای عاشق شدن نیست!
کفش هایت را در بیاوری
موریانه های بی پدر
روح مازوخیسم را در پاهای برهنه ات به تصویر می کشند.
اینجا سرزمینی ست،
درست در تناقض با تمدن وحشی تو!
افلاطون،
جمهوریتش را
به فلسفه ی مشوش موهات تقدیم کرده.
اورپید می داند
تا تو باشی هیچ مادری عاشق فرزند خوانده اش نمی شود.
به رفراندم برپا در اندام هام فکر کن،
توافقی برای سرکوب این شورش
گناهی که اساطیر گردن نمی گیرند.
شهر زنده است
زیر سایه ی رود هایی که تو بر پا کرده ای!
آفتاب داغ اینجا،
نصیحت فیلسوف های بی کار را از سر می پراند.
زئوس دیگر نای حکمرانی ندارد
و آفرودیت بر دستهای من بوسه می زند
باید تو را برگردانم
طبیعت وحشیت
یونان را هم به گند می کشد!

31-

تو را به جان عزیزی که در سفر داری

بگو که از دل بیچاره ام خبر داری

بگو تو مثل دعای قنوت نیمه شبی

به محض آمدنِ روی لب اثر داری

شنیده ام که اگر آتشت زبانه کشد

همیشه نیم نگاهی به خشک و تر داری

بیا دوباره بسوزان مرا ولی اول

بگو چه خواب و خیالی به زیر سر داری؟

مرا شبیه چه دیدی که از همان لحظه

که عاشقت شده ام با خودت تبر داری

همیشه از دل دریاییت سخن گفتند

کسی نگفت که گاهی تو هم خطر داری

دوباره شب شده مثل همیشه بی خوابم

بگو که از دل بیچاره ام خبر داری!!!

32-
وه!
چه روزِ تلخی ست امروز!
در تونل وحشتِ شهر بازی ی زمان!
و در ترافیک سنگینِ هجوم پریشانی ام!

قطار فرار کرده!!
واگن ها از سر و کول هم بالا می روند!
و من مانند سوزن بانی پیر در خواب مقصودم!!
مقصودی؛ موهوم!!

و سکوتی مرگبار که دو باره حاکم می شود!
من فریادِ مردی سرگردان
را در برزخ خیالم می شنوم!
که حاکی از فاجعه ای عظیم است!

چند آه آن طرف تر!!
بر بومِ مخدوشِ خیالم!
سایه ی شیطان می رقصد!
که با سرعت صوت زمان را؛
از او: (خیالم) عبور می دهد!!!
کاش ؛
زمان به عقب باز می گشت!
تا دگر بار هو، هو، چی، چی!!!
من را از این کابوس می رهانید!…

اما افسوس که همه خیالی ست خام!
و تردیدی مرموز!…

33-
دوچراغ کافی نیست
دوچراغ کافی نیست
پرکنید مسکن مهر را!!!!
از تراکم چراغ های تکراری
همه شکسته
همه کم سو
از هجوم…..
پرکنید
رایگان است پریز های خانه ی مهر
وتشنه ی…..
راستی
از کی منتظرید!!!!

34-

این قدر سیاه نکن
روزگار سپیدش را
خط به خط
برگ به برگ.

خورشید واژه ای
روشن کن
در چشمی
یا بنشان
تصویر گرمی
در دلی.
شاید
رها شود
رهگذری
از انجماد و تیرگی این خیابان های دراز!

35-
فراخوان پخش شد تا شاعران یکجا بپيوندند
شب شعر است ودر اينجا ادیبان جمع مي بندند

شبيه خاله بازي ،صندلي ها ،ميزها ،يك دست
و قندان ها به روي ميز داورها پر از قندند

تك و توكي ادب پرور به جمع ِ دوستان پيوست
همين ها هم اگرچه اندك اما خوب و دلبندند

در اين تالار دور افتاده در پيچ فراموشي
هميشه شاعران در شعرشان زنگار مي بندند

هميشه كف زدن ها معني ِ بيدار بودن نيست
وحضاري كه درخوابند هم،آمار ِاين چندند

گروهي با زبان ِ روز والفاظ ِ غلط انداز
گروهي کهنه تر ازدوره ی قاجاري و زندند

مبادا لا به لاي پیچ ِخاموشي ِ اين تالار
شكوه واژه ها در زير اين آوار ،مي گندند

در اين دنياي دور افتاده از دنياي رنگارنگ
چرا رخسارها ي شاعران پژمرده و زردند

چرا در اين هواي گرم و نارنجي و تب آلود
تمام ِ جمله ها زرد و تمام ِ حرف ها پندند

حضور ِ حاضران كمرنگ تر از خالي ِ ديروز
به ريش صندلي هايي كه خالي مانده مي خندند

و در پایان اين محفل، در اين ميدان زخم و تير
اگر حضار بيدارند ، زنجیرند و در بندند

36-
سوسوی چراغ های روشن در مه
او سمت چراغ و این طرف من در مه
تنها شدن و شنیدن خاموشی
اندیشه ی سرد بازگشتن …در مه

37-
انگار سالهاست بهاری نیامده ، تعبیر خوابهای شب من سپید نیست

خونگریه های نیمه وشب ودرد ورنج را ،آغوش گرم آنکه به جان میخرید نیست

نقاشی سیاه خدا روی بوم شب ،قهره است با زمین و زمان با ستاره ها . . .

خود را به خواب می زند اینجا دوباره ماه ، دق کردن پلنگ صبوری بعید نیست

افسوس چشم مست تو را خام کرده اند، من بی فروغ مانده ام و بال های من

جا مانده توی پیرهن اتفاق ها، اینبار هم برای پریدن امید نیست

تاریخ بی حضور تو نابود می شود ، وقتی عقاب حادثه بالش شکسته است

در قلب کوههای دماوند و بیستون ،شوری که طرح و رنگ تو را می کشید نیست

یکبار هم برای همیشه بیا بمان، در لابلای نم نم باران قدم بزن . . .

وقتش شده مرا ببری با خودت بیا ، اینک بیا که ریزش باران شدید نیست

باتشکر از زحماتتان

بخش نقد ادبی | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

آخرین اخبار شعر و ادبیات