نرگس
دیگر فرقی نمیکند
وطن
دودِ رفته ای از تنِ ما باشد
یا لکه ی خونی بر دستانِ جغرافیا..
ما در پیراهنهایمان هم
سرگردانیم
و میترسیم از دودی
که نمیدانیم
آن سویَش کدام اتفاق از ما
مرده است…
نرگس
روزی که آژیر جنگ
سازِ عروسی ات شد
یونس با پاهایش
روی خاک
خط قرمز برای موشکها میکشید
تو افتاده بودی
بین پرتابهای انار و نقل و خمپاره…
آن روز فهمیدم
صدای افتادنِ انسان
مهیب تر از افتادنِ هر بمبیست
و تو افتادی
مثل اتفاقی که دیگر نمیشد
به زندگی برش گرداند
بعد از تو
کارخانه ها
برای جهاز دختران
تندیسهای پرفروشِ کبوتر و زیتون زدند
جهاز تو اما ترمه های خونین داشت
نرگس
هنوز هم عصرها
بین آوازهای گرگ و زوزه های تفنگ
با زنانِ اندکِ آبادی
ریسمانها را میکشیم
که گاوها را از چرای خون
برگردانیم
و برای هم دعای خیر میکنیم
که به خانه نرسیم…
مردها
تابستان و زمستان
در مزارع
مین درو میکنند
و اهالی پذیرفته اند
که پسران
پلاکهای کوچکِ براقند
و به کوچه هایی که به نامشان رقم خورده
بر نخواهند گشت
آه نرگس
ما در وطن میمیریم
در مرزها میمیریم
و مرگ
تنها حکومتیست
که بی بهانه
پناهمان میدهد..


