شعر ِ من در گوشه های انزوای خویش رفت
بر کمر افتاد و تا قطع نخاعش پیش رفت
بر کمر افتاد و تا قطع نخاعش پیش رفت
تا به قوس ِ فعل او گاهی ستون آورده شد
بر حذر آمد دلش چون پیش وزنش ریش رفت
تاس می اندازد و میل و مزاجش باخت شد
باخت عشقش را اگر هم با خودش جفت شیش رفت
بیشه های شعر او پر از رفیقان گشته و
باز شد بازیچه دست گرگها پس بیش رفت
حالت شب بود و کرنای فروزان در درون
گله آمد سوی او خم شد کمر با میش رفت
گفت زاهد وصف هر شعری کنم از بیــنوا
بینوایی میکنم مرز دلم تا کیش رفت
هی به هی این گله را در سوگ جانش میبرد
شاعری با احتیاج عشق تا آتیش رفت
گاه آوار و خداجو میشود گاهی مرید
در نیایشهای خود جیب خدا تفتیش رفت
سخت میپندارد از دنیا فقط میخواسته
عشق در هر برهه با طرح گزند و نیش رفت
علـی_سعیدی
بیــنوا
شاعر علی سعیدی بینوا
بخش غزل | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو











