عاشقی یعنی رها گشتن، به آغوشت روم
چون نسیمی در پناه مهر پاکت پر زنم
چون رسیدم، خستگی از جانِ من بیرون فتاد
در حریمت، امنی از جنسِ نفس بر دل فتاد
آسمانِ جانِ من، بیتو سرابِ روشنیست
خانهام جز مهر تو، مأوای دیگرگونه نیست
عقل، این ره را نمیفهمد، مرا تنها نهد
در مسیرت دل به شوقِ بینظیری می تپد
سوز پنهانی که عمری در درونم بسته بود
با خیالت شعله زد، دیگر مرا بنده نبود
عاشقی را بیوصالِ تو نمیبینم دوام
طائر افتاده را جز در فنا، نبْوَد مقام
در سکوتت، آشکارا شد سخنهای نهان
گفت با من رازهایی را که میماند زمان
بر نگاهت تکیه کردم، راه بر من وا شدی
سایهها را بردی از جان؛ روشنی پیدا شدی
هرچه بودم، در عبورِ خویشتن کمرنگ شد
پیکرِ خسته زِ نورِ عشقِ تو خوشرنگ شد


