حیات من علفزاری است که من چون اسب کولی مست و بی سامان به باد افکنده یال و سم به سنگ و صخره ها کوبان چرا یک سو نهاده می دوم بر آن شتابان می گریزم می گر…
حیات من علفزاری است که من چون اسب کولی مست و بی سامان به باد افکنده یال و سم به سنگ و صخره ها کوبان چرا یک سو نهاده می دوم بر آن شتابان می گریزم می گریزم روز و شب از آن مرا پ اسخ بگویید ای کمنداندازهای چابک گستاخ دگر این گردن سرکش کسی را بر سر شوقی نمی آرد ؟ و یا آن ریسمان مهر پوسیده است و تابی بر نمی دارد ؟
گروه کتاب پایگاه خبری شاعر
منبع : درج
منبع : درج











