پدر، نامش را از بینِ صفحاتِ قرآن بیرون آورد و تاریخ تولّدش را پشت قرآن نوشت.
پدر، هر روز برای نماز، به مدرسهی «صدر» میرفت و فضلالله، از کودکی، زمزمهی نماز و آوازِ قرآنِ پدر را میشنید.
مادر، فضلاللهِ چهارساله را با خود به روضه میبرد و فضلالله، از صدایِ محزونِ روضه، با حِسّی عجیب و حُزنی ملیح، سوگوار میگردید: «مامان! همچی که آقا روضه میخونه، یه چیزی میاد توو گلوم میگیره…» بغض میکرد و دیگر هیچ…
فضلالله، در خانهای لبریز از عطرِ دین و ایمان و سرشار از نورِ قرآن رشد کرد؛ ده، یازده ساله که شد، نمازخوان گردید؛ ایّامِ عزا، «دستهها را دوست میداشت…»
نوجوان که شد، همچنان درس میخواند و تابستانها کار میکرد؛ بامدادانِ تابستان، برای کار، از منزلشان پشتِ مسجدِ شاه، تا چهارراهِ حکیم نظامی، پیاده میرفت و شباهنگام، دیروقت به خانه بازمیگشت؛ زیرا، پولی را که پدر، بابتِ کرایهی تاکسی بدو میداد، برای مستمندان، بذل و بخشش میکرد: «بابا! من پولم را جم میکنم، میبرم برا زنِ فلجی که توو «طاق تاریکی» زندگی میکنه، نون و گوشت میخرم.» _نزدیکِ خانهشان، پشتِ مسجدِ شاه، طاقی بود که زیرش خیلی تاریک بود؛ بچّهها به آنجا میگفتند: «طاق تاریکی…»_
فضلاللهِ دریامنش، سیکل گرفت و برای کارهای مکانیکی، به ناوِ نیروی دریایی پیوست… شش ماه در تهران، دورهی زبان را گذراند و از طرف دولتِ شاه، به آمریکا سفر کرد:
– در آمریکا، نماز میخواند و بعدها، در واکنش به تعجّبِ برخی از ظاهراندیشان، سخنها داشت: «مگه آدم وقتی میره جایی، از دین و ایمانش برمیگرده؟! من در آمریکا هم نماز میخواندم…»
– در آمریکا، جسارت میکرد؛ خرسند نبود از کارهایِ معمولی؛ برایش دلپسند نبود درسهای تکراری؛ با کنجکاوی، دانش و بینش خویش را در علوم ناوی ارتقا میداد.
– در آمریکا، حقیقتِ زندگانیِ فلاکتبارِ مردمانِ فقیرِ ینگه دنیا را از نزدیک دید و احساس نمود و به حالشان افسوس خورد: «کی میگه در آمریکا فقیر نیست؟ اونجا آدمای فقیر زیاد بودن؛ در نیویورک، نزدیکِ جایی که ما بودیم، ساختمانی بود که پشت آن، آشغال و مواد غذاییِ فاسد میریختن. سفید و سیاه پوستا، توو آشغالا میگشتن و غذاهای دور ریخته را میخوردن…»
فضلالله در زمانِ شاه، ارتشی بود و لباسِ نظامی برتن داشت؛ امّا ارتشیای که به معنای واقعی، عشقِ وطن داشت: در مواقعِ شورش و شعار، همگام با مردمِ بیدار، لباسِ ساده میپوشید و اللهاکبرگویان، حقیقتِ حق را میسرود؛ در پاسخ به بازخواستِ دوستانش میگفت: «من دوست دارم توو این دستهها اللهاکبر بگم برای دین و اسلام!»
ایّام گذشت و امام آمد… فضلالله، فضلِ خدا را شاملِ حالِ خویش دید: «حقوق ما حلال شد؛ دورهی شاه، حرام بوده که به ما حقوق میدادن…»
فضلاللهِ آموزشدیده، آماده و پرتوان، برای خدمت به بندرعبّاس رفت… در ناوِ بندر مشغول به کار بود که جنگ آغاز شد؛ تبِ داغِ دفاع از ایران و ایمان داشت؛ امّا، رئیسش اجازه نمیداد: «دولت این قدر خرجت کرده باید در ناو کار کنی…»امّا، آرام نداشت و میگفت: «باید بروم از کشورم دفاع کنم.» سرانجام، یک هفته مرخصی گرفت و با نیروهای نامنظمِ شهید چمران، به سوسنگرد رفت… وقتی که میرفت؛ برای مادر نامه نوشت: «مامان! ما مسلمانیم؛ اجنبی به ما حمله کرده؛ بر ما مسلمانان واجب است برویم و از دین و مملکت دفاع کنیم؛ من را حلال کن!»
رفت و دیگر هیچگاه به خانه بازنگشت… فضلاللهِ دریاصفت، سوار بر قایقِ ایثار، قلبش، موردِ ترکش قرارگرفت و به دریاهای موّاج از محبّت پیوست… هفت روز مانده به جشنِ نوروزِ سالِ شصت، میهمانِ خوانِ همیشه آسمانیِ حق گشت.
(برگرفته از خاطراتِ بانو سکینه خلیلزاده، مادرِ شهید فضلالله فکرتاندیش)
نویسنده:
زهرا حکیمی بافقی، کتاب نگارندگان قاموس ایثار.
(یادمان جمعی از شهدای والامقام اصفهان)






