شمس شعر
نمی توانم نمی توانم شکسته دندان و استخوانم
به مشت محکم به زخم پنهان شتک زدی بر لب و دهانم
چه کرده ای تو که در پیاله نشسته خون و نشسته ناله
چه کرده ای تو که می چکد غم به جای انگور از استکانم
به نیزه واژه به خنده گریه میان آتش کنار آبم
که ابر چشمم شبیه هایی بریزد از هوی آسمانم
خلیج آهم خلیج هورم خلیج نارم خلیج نورم
به جزر گندم سماع عشقم ندیده ای تو مگر تکانم
تو شمس شعری به تشنگی ام تو زهر عشقی به زندگی ام
که بی تو مرگم اگر که باشی تب زمینم تن زمانم
چه بسملانه تپیده در خون چه عاشقانه شدم چو مجنون
به عین عشقت علاقه دارم دچار مستی ناگهانم
به اتفاقی که در گلویم شبیه بختک نشسته در من
همیشه شعری برای وصفت به خون چشمم بپرورانم
به دانه های تب ترانه بخوانمت من به هر بهانه
چه عاشقانه چه دلبرانه که من همینم که من همانم
نمی روم که نمی توانم اگر که خواهی اگر که گویی…
مباد بی تو زبان شعرم فقط به گوشم بگو بمانم
نگیری از من خراب عشقت نخواهی از من سراب عشقت
اگر بگیری قسم به عشقت که بی الف می شود جهانم
#زینب_حسامی


