فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 28 تیر 1403

شماره ٥٣: سعادت دل دهد آنرا که چون تو دلستان باشد

سـعادت دل دهد آنرا که چـون تـو دلسـتـان بـاشدنمـیرد تـا ابـد آنکـس کـه او را چـون تـو جـان بـاشـدرخـت در مـجـمـع خـوبــان مـهـی بـر گـرد او انـجـمتــن…

سـعادت دل دهد آنرا که چـون تـو دلسـتـان بـاشدنمـیرد تـا ابـد آنکـس کـه او را چـون تـو جـان بـاشـد
رخـت در مـجـمـع خـوبــان مـهـی بـر گـرد او انـجـمتــنــت در زیـر پــیـراهـن گــل انـدر پــرنـیـان بــاشــد
نـگـاری را کــه مـوی او ســر انـدر پــای او پــیـچــدکـجـا همسـر بـود آنکـس که مویش تـا میان بـاشـد
چـو چـشم و ابـرویش دیدی ز مژگانش مشو غافلبترس ای غافل از مستی که تیرش در کمان بـاشد
گـه از عـارض عـرق ریزد کـه گـل زو رنگ و بـو گیردگه از پـسـتـه شـکـر بـارد کـه آب از وی روان بـاشـد
زمـین از روی او پـر نـور و بـا خـورشـید رخـسـارشفـراغـت دارم از مـاهی کـه جـایش آسـمـان بـاشـد
حـدیـث او کـسـی گـویـد کـه دایم چـون قـلـم او رازبــان انــدر دهـان نــبــود دهـان انـدر زبــان بــاشــد
چو کرد او آستین افشان و در رقص آمد آن ساعتبسروی ماند آن قامت که شاخش گل فشان باشد
بــگــرد او هــمــی گــردم مــگــر آن خــود خــوانــدوگـر گـردشـکـر گـردد مـگـس کـی اهـل آن بــاشــد
اگرچـه حد من نبـود چه بـاشد گر چـو من مسکینچـو سگ بـیرون در خسبـد چـو در بـر آستـان بـاشد
بـسـی بـا درد عشـق او بـکوشـید این دل غمگینطـبـیـعـت بــا مـرض لـابـد بـکـوشـد تـا تـوان بــاشـد
چـو گـل پـیدا شـود بـلـبـل بـنالـد، سـیف فـرغـانیچـو بـلبـل می کند افغان که گل تـا کی نهان بـاشد
چـو مجـنون بـا غـم لیلی بـخـواهد از جـهان رفـتـنولـیـکـن قــصــه دردش بــمـانـد تــا جــهـان بــاشــد

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر


منبع : درج