فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 22 تیر 1403

شماره ٢٧٨: آنجا که جای دوست بود من نمی رسم

آنجا که جای دوست بـود من نمی رسمخـاریسـت مانعم که بـگلشن نمی رسـمهر نیم شب بـدست خیالش بـدان طرفخـدمت همی رسـانم اگر من نمی رسـماز فکر یار هسـتـی خـوی…

آنجا که جای دوست بـود من نمی رسمخـاریسـت مانعم که بـگلشن نمی رسـم
هر نیم شب بـدست خیالش بـدان طرفخـدمت همی رسـانم اگر من نمی رسـم
از فکر یار هسـتـی خـویشم بـیاد نیستمسـتـغرقم بـدوست،بـدشمن نمی رسم
این تـرک سعی من نه زنومیدیست،لیکمعـلـوم شـد مـرا کـه بـرفـتـن نمی رسـم
یـاری ز مـن رمـیـده چــوآهـوی تــیـزگــاممن همچـو سـگ درو بـدویدن نمی رسـم
آنجـا چـو جـان مـجـردو تـنها تـوان شـدنمن پـای بـسـت همرهی تـن نمی رسـم
چون خاک کوی انس گرفتم بـخار و خسزآن همچـو گـرد خـانه بـر وزن نمی رسـم
مـعـشـوق دیدنـیسـت ولـیکـن مـرا زمـندرپـیش پـردهـاسـت،بـدیدن نـمـی رسـم
بـی شـمع روی روشـن جـانان چـراغ وارخود را همی کشم که بمردن نمی رسم
چـون گـوهرم زمعـدن اصـلی خـویش دوردرحـقـه مـانـده بـاز بـمـعـدن نـمـی رسـم
طـاوس بــاغ قـدس بـدم انـدریـن قـفـسبـالم شکسـتـه شد بـنشیمن نمی رسم
فصـل بـهار وصل چـو دورسـت،غنچـه واردر پـوست مانده ام،بـشکفتـن نمی رسم
سنگ آتـشم چـوخاک نشستـه بـزیر آبآتــش نـهـفـتـه ام چـوبآهـن نـمـی رسـم
کـشـت وجـود تــا نـکـنـد خـوشـه کـمـالمـن نـارســیـده ام بــدرودن نـمـی رســم
اندر صفات دوست چگویم سخن چو مندر وصف حـال خـویش بـگفتـن نمی رسم

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر


منبع : درج