فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 22 تیر 1403

شماره ٢٥١: ای ستم کرده همیشه با وفاداران خویش

ای سـتـم کـرده هـمـیشـه بـا وفـاداران خـویشگـر کـنـی عـیـبـی نـبــاشـد یـاری یـاران خـویـشچون نمی خسبـند عشاقت که بـینندت بـخوابخویشتـن را جـلوه کن بـ…

ای سـتـم کـرده هـمـیشـه بـا وفـاداران خـویشگـر کـنـی عـیـبـی نـبــاشـد یـاری یـاران خـویـش
چون نمی خسبـند عشاقت که بـینندت بـخوابخویشتـن را جـلوه کن بـر چـشم بـیداران خویش
هـر یکـی مـاهـی شـونـد ار ذره یی پـیدا کـنـیآفـــتـــاب روی خـــود را بـــر هــواداران خـــویــش
طـالـبـان هـر سـوی پـویـانـنـد لـیـکـن بـی خـبـرز آنکه تـو خـود همنشینی بـا طلب کاران خویش
تـو طـبــیـب عـاشـقـانـی عـاشـقـان بــیـمـار تـوبـی شفابـخـشی نخواهی مرگ بـیماران خویش
یــا ســزاوار وصــال تــو نــیــنــد ایـن بــی دلــانیا نمی خـواهد دلـت شـادی غـمخـواران خـویش
در بـهای وصل خود زین مفلسان جز جان مخواهچـون تـو غـارت کـرده ای مـال خـریـداران خـویش
حکم هشیاران کنی کز دست رندان می خورندگر تو ای شیرین بـبـینی شور می خواران خویش
بــی قـراری مـرا حـاجــت بــمـی نـبــود کـه تــوبرده ای ز آن چشم مست آرام هشیاران خویش
ای بــعــشــق آتــش زده درمـن، بآب وصــل تــوهمچو خاک تشنه ام، بر من فشان بـاران خویش
بـر سـر بـازار عـشـقت سـیف فرغانی بـبـسـتاز مـتــاع نـظــم خــود دکـان هـمـکـاران خــویـش

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر


منبع : درج