صـبـح آن که داشـت پـیش تـو جـام شـراب رادر آتـش از رخ تـو نـشـانـد آفـتـاب رامــه نــیـز تــافــتــد ز تــو در بــحــر اضــطــرابشب جام گیر و برفکن از…
| صـبـح آن که داشـت پـیش تـو جـام شـراب را | در آتـش از رخ تـو نـشـانـد آفـتـاب را |
| مــه نــیـز تــافــتــد ز تــو در بــحــر اضــطــراب | شب جام گیر و برفکن از رخ نقاب را |
| ممنون سـاقـیم که بـه روی تـو پـاک سـاخـت | زان آب شـعـله رنگ نقاب حـجـاب را |
| ای تـیـر غـمـزه کـرده بـه الـمـاس خـشـم تـیز | دریـاب نـیـم کـشـتـه ز هـر عـتـاب را |
| از هم سرو تن و دل و جان می برند و نیست | جـز لشـگـر غـمت سـبـب انقـلاب را |
| در مـــن فـــکـــنـــد دیــدن او لـــرزه وای اگـــر | داند که چـیست واسطه اضطراب را |
| دیدیم چـشم جـادوی آن مه شبـی بـه خواب | اما دگـر بـه چـشـم ندیدیم خـواب را |
| در گرم و سـرد ملک نکوئی فـغـان که نیسـت | قدری دل پـرآتـش و چـشم پـر آب را |
| او مـی شـود سـوار و دل مـحـتــشـم طـپــان | کـو پـردلـی کـه آیـد و گـیرد رکـاب را |
گروه کتاب پایگاه خبری شاعر
منبع : درج
منبع : درج











