فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 22 تیر 1403

شماره ١٤٥: خمر عشقت خوردم و کردم بمستی کشف راز

خـمر عشقت خـوردم و کردم بـمسـتـی کشف رازاز شـرابـی اینچـنین کـردن حـرامسـت احـتـرازمـرحــبــا مـسـتــان خـمـر عـشـق کـز صـدق قـدمتـرک سر کردند و دست ا…

خـمر عشقت خـوردم و کردم بـمسـتـی کشف رازاز شـرابـی اینچـنین کـردن حـرامسـت احـتـراز
مـرحــبــا مـسـتــان خـمـر عـشـق کـز صـدق قـدمتـرک سر کردند و دست از دوست نگرفتند بـاز
چــون چــراغ مـه بــود از آســمـان مـشــکـات مـنبـر زمین گر همچـو شـمعم سـر بـیندازی بـگاز
زآتش شوق تو ما را در دل این سوزش خوشستچـون نیاز از عـاشـق مهجـور و از معـشـوق ناز
از بـرای خـدمـتـت خـود را هـمـی شـویـم بـاشـکخـود کـجـا جـایز بـود بـی این طـهارت آن نـمـاز
همچو (تـو) شاهی کجـا دیدست در میدان حسنبــر رخ نـطــع زمـیـن ایـن آســمـان مـهـره بــاز
هسـت انـدر روی خـوبـت آب حـسـنی کآمـدسـتآتـش از تـاب رخ تـو هـمـچـو شـمـع انـدر گـداز
پـــرده از رو دور کــن تــا مــن بـــمــهــتــاب رخــتدر شـب زلف تـو جـویم این دل گم گشتـه بـاز
پـادشـاه حـسـن شهر آشـوب (من) بـا بـنده گفتای بسی سلطان شده محمود حسنت را ایاز
کـنـدریـن راه ای پــسـر تـا یـکـنـفـس داری بــپـویونـدرین نـرد ای فـلـان تـا مـهره یی داری بـبـاز
از پــی جـولـان بــنـه سـر در خـم چـوگـان عـشـقخـرسـواری تـابـکـی اسـبـی درین میدان بـتـاز
در نـشـیـب نـیـسـتـی بــا دسـت بـرد عـشـق مـاپـای محـکـم دار تـا چـون کـوه گـردی سـرفـراز
ای بــبــوسـه لـعـل تــو در کـام جــانـم کـرده مـیوی بـغمزه چـشم تـو در گوش عقلم گفتـه راز
گـوشـمـالـم داده یـی تــا سـاز گـیـرم، بــعـد ازیـنبـر کـنـارم نه چـو بـربـط هم بـزن هم مـی نواز
ســیـف فـرغــانـی بــر اوج عــشــق مـا پــرواز تــوچـون نهان ماند که زیر پـر جـلاجـل داشـت بـاز

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر


منبع : درج