شب از گریه ی ابر ، مست است و ماه فروبرده سر در گریبان خویش به کردار شب ، باغ چشمان او ندارد چراغی در ایوان خویش در باغ سبزی است مژگان او کزان جز به سر…
شب از گریه ی ابر ، مست است و ماه فروبرده سر در گریبان خویش به کردار شب ، باغ چشمان او ندارد چراغی در ایوان خویش در باغ سبزی است مژگان او کزان جز به سرگشتگی راه نیست درین باغ ، شب بی چراغ است و ، کس از اعماق تاریکش آگاه نیست به خود گویم : ای مرد شوریده بخت نظر چند دوزی بر آفاق باغ ؟ نمی یابی آن را که دلخواه توست چه می جویی از این شب بی چراغ ؟ بهل تا بگرید دل تنگ ابر بر این باغ غمناک بی روشنی که تقدیر او نیست جز آنچه هست در بسته و نرده ی آهنی
گروه کتاب پایگاه خبری شاعر
منبع : درج
منبع : درج











