داستانک
خُرُ و پُف …!
یادش بخیر در ایام دربانی ام که کشیک شب به صورت تَشرُّفی خدمت می کردم ما دوازده ساعته بودیم به علت اینکه هرکدام از خُدَّام حرم مطهر رضوی در جای جای مشهدالرضا ( ع ) بیشتر در کشیکمان کارمند حقوق بگیر دولت بودیم برای خواست و رضای قلبی خودمان بدون هیچ جشم داشتی صد البته معنوی و دلی فقط و فقط و فقط براساس این شعر حافظ که به ما به ارث رسده و نقل و قولش به درجه ی شهرت رسیده که می گوید : آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند ، آیا بُوَد که گوشه ی چشمی به ماکنندووو… خلاصه سه ساعت کشیک و سه ساعت خواب و استراحت تمام عیار چشمت روز بد نبینه ! هنگام خواب استراحت که می شد بازار
خُرُو پُف اکثر سنین بالای همکارانم شروع می شد انگار که یک کامیون بابار سنگین در سر بالایی قرار گرفته و بادنده سنگین حرکت می کنه چون بنده ی خدا حق داشت همکارانم برای کمک به خواب دیگران بالشت شخص خوابیده را جابجا می ردند بطوری که خودش هم هفت آسمان را از فرط خستگی و ازدحام و شلوغی در ایام و مناسبت ها در شرح وظایف ما با لباس فرم گوشزد می شد من ترجیح می دادم به خاطر نظر شخصی خودم حتی دو ساعت هم شده خواب اصحاب کهف ( یاران غار ) را ببینم و معتقد بودم که اینجا جای خواب نیست جای راز و نیاز و تعیین تکلیف شفاعت آقا امام رضا ( ع )
است و بس چون آقا جان ضامن آهو شد به قربانش بروم کاش می شد در عالم معنا ضامن
این همه خُر و پُف و دنده سنگین رفتن همکاران خدوم زحمتکش باقلوایم را می کرد و تمام قصِّه ی مابه سر رسید کلاغه به خُونه اش نرسید صد البته بدون خُرُو پُف…!
مهدی عرفانیان
خراسان رضوی







