حواس بی هراس
عشق را چون پیچکی دور تنت انداختم
حلقه کردم دست را در گردنت انداختم
تندتر سویت دویدم هفت چنگ عشق را
چون زلیخا در تب پیراهنت انداختم
تا که قدری نرم گردد قلب فولادین تو
شعله های شعر را در آهنت انداختم
آه تاوان داده ام وقتی که چون صیادها
تور را در ساحل بوسیدنت انداختم
سوختم وقتی که از روی حواس بی هراس
چشمها را سمت چشم روشنت انداختم
آذری از عشق بودم با حریق اشتیاق
آتشی در جان سرد بهمنت انداختم
عاشقانه غبطه خوردم آن شبی که یک نگاه
سمت سیب سرخ در دست زنت انداختم…
#زینب_حسامی


