فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 28 تیر 1403

برو هر جا که توانی که ز من هیچ ندانی

برو هر جا که توانی که ز من هیچ ندانیچه بدانی چه ندانی دلم گشته خزانینه بهاران به جهان شد چو به دل سوز عیان شدبسی آتش به زبان شد چو بر آتش بدمانیدلم از…

برو هر جا که توانی که ز من هیچ ندانیچه بدانی چه ندانی دلم گشته خزانی
نه بهاران به جهان شد چو به دل سوز عیان شدبسی آتش به زبان شد چو بر آتش بدمانی
دلم از هجر بهاران همه سوزد ز نگارانز غم ماه عذاران تن من گشته کمانی
همه هجر رخ دلبر بود اعیان همه در سرچه شود وصل ز دلبر رسد از وقت و زمانی
چو بود هجر ز دلدار بر این دیده چو اسرارنه روا آمده از یار غم از طبع روانی
رسد آن روز بهارم که رخ دلبر و یارمز جهان و شب تارم چو مهی پرده درانی
نگرم روی و رخت را چو مهی گشته هویداکه منم عاشق و شیدا و تویی نور جهانی
تو مهی یا که شهی تو چه شود تا نگهی توبه من اندازی و زین غم ز جهانم برهانی
به فراقت شده حاصل غم و صد جلوه ی مشکلچه بگویم که بر این دل شده غم دل نگرانی
به رخت قانع از این جان شده ام در همه بستانکه مرا جلوه ی اعیان شده انوار نهانی

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر


منبع : درج