این دار جبر و اضداد
هرچه از این دارِ اضداد آرزو کردم شدش جمعِ محال
ای دریغا! خود شکار و طعمهام در چنگکِ صیاد بود
بهرِما دنیابجز آهسته وجانسوز جان دادن دگرلطفی نداشت
عشق درآن آستین بشد پیدا که دستش تیشهٔ فرهاد بود
حاصلی از این سرایِ پُر تناقض برنخاست
جز خیال زندگی کز جبر اوهام زاد بود
کوهِ حسرت زیرِ پا و سنگِ هستی روی دوش
تیشه ی بیفیض آخِر، فسخِ این بیداد بود.
قطعه آزاد


