نام داستان:الماس مهربانی
لیلا، هشت سالش بود، اما دنیا را بزرگتر از همه میدید. از همانهایی بود که خدا وقتی نگاهشان میکند، دلش میگیرد. پاهایش از زانو به پایین فلج بود و حرف زدن برایش مثل بالا رفتن از کوهی بود با کفشهای آهنی. کلمات در گلویش میماندند و بیرون آمدنشان عرق بر پیشانیاش مینشاند. اما چشمهایش حرف میزدند. توی محلهی کارگری جنوب شهر، همه میگفتند لیلا با چشمهایش حرف میزند.
پدر و مادرش، صبح تا شب در کارخانه بازیافت زباله بودند. دستکشهای ضخیم به دست، در میان کوهی از پسماند، تکههای پلاستیک و فلز و کاغذ را جدا میکردند. دستمزدشان ناچیز بود، آنقدر که گاهی نان شب لیلا در میان زبالهها گم میشد. شبها که خسته به خانه برمیگشتند، لیلا را میدیدند که با ویلچر کهنهاش کنار پنجره نشسته و به ماه نگاه میکند. دلشان میسوخت. پدر شبها روی تخت آهنی، بیصدا گریه میکرد: «خدایا، چرا لیلا؟»
مادر سعی میکرد قوی باشد، اما وقتی پشت لیلا را با حولهی نمدار شستشو میداد و استخوانهای ریز دخترک را زیر انگشتانش حس میکرد، بغض در گلویش میترکید.
آن روز بارانی شروع شد. آسمان شهر خاکستری بود، انگار خودش هم از خاکستر کارخانه لباس پوشیده بود. لیلا کنار پنجره نشسته بود که صدای جیغ سهمگینی شنید. نه جیغ انسان — جیغی که گوشت و استخوان را میلرزاند. ترمز ماشین. سپس سکوت…
لیلا با تمام توان ویلچرش را به سمت در حیاط چرخاند. باران صورتش را خیس میکرد، اما اهمیتی نمیداد. ماشین رفته بود. وسط خیابان، تودهای خیس از خون و خاک افتاده بود: یک گربهی سیاه و سفید، پاهای عقبش له شده بود، یکی از پاها فقط با پوستی نازک آویزان بود، چشمهایش از وحشت و درد باز مانده بود…
لیلا اشکهایش را خورد و کنار گربه روی زمین خزید. با دستهای لرزان، گربه را به سینه چسباند. حرف زدن برایش سخت بود، اما زمزمه کرد: «نترس… نترس… من هستم.»
گربه نگاهش کرد. چیزی در نگاه لیلا بود که حیوان را آرام کرد.
افراد محل نگاه میکردند و می گفتند: «باید قطع بشود، دختر جان. عمل میخواهد. پول میخواهد.»
همسایهها گفتند: «بیخود خودت را اذیت نکن، یه گربهی ولگرد…»
لیلا فقط سرش را تکان داد. ویلچرش را برداشت و سمت دروازهی کارخانه رفت. در باران، منتظر پدر ماند. وقتی پدر او را خیس و لرزان دید، دلش ریخت. ماجرا را که فهمید، نگاهش به صورت زنش افتاد. پول نداشتند. اما نگاه لیلا… آن چشمها که به گدایی باز شده بود.
پدر پول عمل گربه را از خرج نان واجب خانواده کم کرد. مادر اشک ریخت، اما سکوت کرد.
سه هفته گذشت. گربهی سهپا — که لیلا اسمش را گذاشته بود «ستاره» — کنار ویلچر لیلا میخوابید. گاهی لنگان لنگان دنبالش میرفت. عجیب بود: این دو موجود، هر کدام عضوی از بدنشان را از دست داده بودند، اما در کنار هم کامل میشدند.
یک روز عصر، وقتی پدر از کار برگشت، جعبهای چوبی در دست داشت. کهنه، خاک گرفته، با طرحی از دو ستاره روی درِ آن.
مادر گفت: «توی زبالهها بود. فکر کردم شاید لیلا خوشش بیاد، بذاره توش وسایلشو.»
لیلا جعبه را باز کرد. ساده بود. اما درِ آن را که بالا میآوردی، موسیقی ملایمی پخش میشد. لیلا خندید — خندهای که در گلویش گیر کرد اما از چشمهایش بیرون زد. جعبه را بغل کرد و نخوابید تا صبح، بارها و بارها درِ آن را باز و بسته کرد، و ستاره کنارش چرت میزد.
صبح روز بعد، وقتی مادر جعبه را تمیز میکرد تا لیلا اسباببازیهای کوچکش را توی آن بگذارد، چیزی زیر آستر جعبه توجّهش را جلب کرد. پارچهای ضخیم دوخته شده بود. با نوک قیچی بازش کرد، و آنقدر یخ زد که قیچی از دستش افتاد.
یک الماس خام، به اندازهی یک گردوی کوچک.
سنگ نتراشیده بود، اما نورش در تاریکی اتاق میدرخشید. مادر نفسش را نگه داشت. انگار جهان همین یک نقطه بود و بس. درِ جعبه باز بود و آهنگش پخش میشد و ستاره پوزخند میزد.
پدر که برگشت، آنقدر شوکه شد که یک ربع فقط نگاه کرد. بعد رفت محلهی زرگرها. جواهرفروش پیر که الماس را دید، عینکش را درآورد و دوباره زد. گفت پسرجان، این الماس دستنخوردهست — حداقل سیهزار دلار میارزد.
زندگی لیلا در یک روز از نو نوشته شد.
سه ماه بعد، لیلا روی تخت بیمارستان نشسته بود و ستاره کنار بالشش خوابیده بود. یک گچ سفید روی پای عملشدهاش بود — جراحی که با پول الماس ممکن شده بود. دکتر گفته بود با فیزیوتراپی، لیلا میتواند راه برود. شاید با کمی لنگش، اما قدمهای خودش را برمیداشت.
آن روز، معلمی برای آموزش گفتار درمانی به خانهشان آمد. مادر از پنجره نگاه میکرد و برای اولین بار بعد از سالها، گریهی شادی کرد.
پدر هم یک دوچرخهی نو خریده بود تا لیلا را هر روز به کلاسها ببرد. دیگر خبری از کارخانه نبود. یک مغازهی کوچک بازیافتی باز کرده بود — حالا خودش کارفرما بود.
اما بزرگترین تغییر، ستاره بود. گربهی سهپایی که شبها کنار لیلا میخوابید و صبحها با پوزهاش بیدارش میکرد. همان گربهای که یک ماشین لهش کرده بود و یک دخترک فلج از باران نجاتش داده بود.
جشنوارهی داستان مدرسه برای اولین بار لیلا را روی سن برد. ویلچرش را کنار میکروفون گذاشتند. جمعیت ساکت شد. لیلا نفس عمیقی کشید و کلمات را یکییکی از گلو بیرون کشید، سخت و سنگین مثل کوهنوردی:
«مَــن… لیلــا هَستَم… من… گُربــهای را نـــجات دادَم… امــا… او… مَـن را بیشتـــر… نـــجات داد…»
اشک روی گونههای پدر و مادر غلتید. توی ردیف جلو، یک نفر بلند شد و ایستاد، بعد دومی، سومی. چند ثانیه بعد، همهی سالن ایستاده بودند و کف میزدند.
در گوشهی سن، زیر نور چراغها، یک گربهی سیاه و سفید سهپا چرت میزد و پوزخند میزد. انگار میدانست این داستان از همان روز بارانی شروع شد که یک دخترک معلول تصمیم گرفت از کسی که از او هم ضعیفتر بود، مراقبت کند.
بعضی الماسها در اعماق تاریک دل زمین پیدا میشوند.
بعضیها اما، در میان زبالهها، پشت لبخند مهربان کودکان.
نویسنده: رعناامیریان تکاب
پایان







