استخوان بریز …
حرفی بزن گرفته دلم شوکران بریز
چیزی بگو غزل به لب استکان بریز
مویی رها کن و عطشم را بهانه باش
از سمت شانه تا به جنون نردبان بریز
کم خون شدم سپید شدم مثل شعر نو
بر سیب زرد گونه ی من زعفران بریز
جان مرا اگر که بخواهی بیا بگیر
شک کرده ای ؟ برای یقین امتحان بریز
تو مثنوی تازه ای و چهار پاره من
بر تکه پاره های دلم آسمان بریز
حالا به سر سلامتی هر چه عیش و نوش
یک کوزه ی شراب بگیر و از آن بریز
سایه اگر شدی به تلافی رنج عشق
با دست مهربان خودت ارغوان بریز
از دامن ستاره ی دنباله دار چشم
در امتداد روز و شبم سرمه دان بریز
وقتی قرار شد که رهایم کنی، بیا
در چشم خارو توی گلو استخوان بریز
من را ببر به سمت بلندای باد گیر
مثل برونته در دهنم داستان بریز
با شور ذوالفنون لیالی زنده رود
در تارهای موی خودت اصفهان بریز
خاموش اگر شدم تو بیا و چنان مسیح
روی جنازه ام به لب ِ بوسه جان بریز
منرا تحمل سر صبرت به باد داد
جان را بگیر و خاک به روی دهان بریز…
#زینب_حسامی


