آرزوهایم مرد
دیشب در قامت شب احساسی مرد…
باران اشک…
تازیانه اش را بر گونه هایم نشاند…
تپشهای قلب…
وسکوت لبهایم مبهوت و مغلوب این اتفاق شد…


آرزوهایم مرد
دیشب در قامت شب احساسی مرد…
باران اشک…
تازیانه اش را بر گونه هایم نشاند…
تپشهای قلب…
وسکوت لبهایم مبهوت و مغلوب این اتفاق شد…