گـر بـنگری در آینه روزی صـفـای خـویشای بس که بی خبر بـدوی در قفای خویشمـا را زبـان ز وصـف و ثـنای تـو کـند شـددم در کشـیم، تـا تـو بـگویی ثـنای خـویشم…
| گـر بـنگری در آینه روزی صـفـای خـویش | ای بس که بی خبر بـدوی در قفای خویش |
| مـا را زبـان ز وصـف و ثـنای تـو کـند شـد | دم در کشـیم، تـا تـو بـگویی ثـنای خـویش |
| مـنـگـر در آب و آیـنـه زنـهـار! بــعــد ازیـن | تـا نـازنـین دلـت نـشـود مـبـتـلـای خـویـش |
| معـذور دار، اگر قـمرت گفـتـه ام، کـه من | مستم، حدیث مست نباشد بجای خویش |
| ما را تـویی ز هر دو جهان خویش و آشنا | بـیگانگی چـنین مکـن، ای آشـنای خـویش |
| یـک روز پــیـرهـن ز فــراقــت قــبــا کـنـم | وانگه بـه قاصدان تـو بـخشم قبـای خویش |
| چون گشت اوحدی ز دل و جان گدای تو | ای محـتـشـم، نگاه کـن اندر گدای خـویش |
گروه کتاب پایگاه خبری شاعر
منبع : درج
منبع : درج











