لوگو پایگاه خبری شاعر www.shaer.ir

فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 8 تیر 1405

پایگاه خبری شاعر

داستان:

غروب های طلا و دود در جزیره خارک

📖 غروب‌های طلا و دود در خارک

هواپیمای فرندشیپ آرام آرام ارتفاع کم می‌کرد. از پنجره به دریا نگاه کردم؛ آب‌های نیلگون مثل آیینه‌ای بی‌انتها برق می‌زدند. با دلم سلامی به خلیج فارس فرستادم؛ به این پهنه که قرن‌ها شاهد جنگ و تجارت و عشق و خون بوده است.

جزیره خارک از دور پیدا شد. در نگاه اول زیبا بود، شبیه پر طاووس؛ اما همین‌که چشم به شعله‌های پالایشگاه و دودهای سیاه افتاد، تصویر طاووس با کلاغی تیره درهم آمیخت. زیبایی و زشتی در کنار هم، درست مثل خود جنگ.

فرندشیپ روی باند کوتاه نشست. صدای لاستیک‌ها بر آسفالت داغ پیچید و بعد، بوی تند سوخت و دریا باهم در مشامم دوید. پا به سرزمینی گذاشتم که قرار بود روزهای عجیب توامان با« نفرت و عشق» را درآن تجربه کنم.

در یگان پدافند، بی‌مقدمه مرا به «موضع راداری ۷ اورلیکن» فرستادند؛ همه می‌گفتند خطرناک‌ترین نقطه جزیره است. رادار من با «توپ های ٣۵ م م اورلیکن » درست زیر سایت موشکی «هاوک » مثل چشم جزیره بود و دشمن هم خوب می‌دانست کجا را باید نشانه برود! با این حال، موضع ما یک راز داشت؛ غروب‌هایش بی‌مانند بود. هر وقت خورشید آرام در آب فرو می‌رفت، انگار کسی تمام طلاهای دنیا را در خلیج ریخته باشد. همان روزها دل‌باخته غروب خارک شدم.

جز همرزمان نظامی ام، یک رفیق عجیب هم داشتم : ماری خاکی‌رنگ. هر بار که به سراغ لانه‌اش می‌رفتم، با ضربه‌ای بر سنگ کنار لانه اش ، بیرون می‌آمد و روبه‌رویم می‌نشست. من حرف می‌زدم و او زبانش را تندتند می‌چرخاند؛ انگار می‌خواست بگوید: « دارم می‌شنوم! »

ده روزی گذشت. یک عصر تابستانی تصمیم گرفتیم به دریا بزنیم. موج‌ها خنک و آرام بودند. هنوز آب روی شانه‌هایمان نرسیده بود که ناگهان غرش حمله هواپیماها آسمان را لرزاند! با وحشت به سمت ساحل دویدیم. دو میگ-۲۳ عراقی مثل شیاطین آهنین بر فرازمان گذشتند و بمب‌هایشان را بر اسکله «آذرپاد» ریختند. چند فروند دیگر هم به سوی شرق پرکشیدند، جایی که اسکله(تی) T مثل زخمی باز در برابرشان بود.

آژیر وضعیت قرمز در تمام جزیره پیچید. خارک یک‌باره به آتش و دود کشیده شد! قلبم تند می‌زد، این نخستین تجربه جنگی من بود؛ تجربه‌ای که بوی انفجار های نفرت انگیزش هنوز در ذهنم زنده است.

در آن هیاهو، گویی با خود مزاح می کنم، یک فکر شوخ در ذهنم نشست:
«اگر همان لحظه در رادار بودم، پشت آن صفحه سبز چرخان که نگاه دشمن را کور می‌کرد، آیا خلبان جرأت می‌کرد سراغ اسکله بیاید؟»

و این شوخی،مثل شوخی زندگی سال‌هاست در گوشم زمزمه می‌کند؛ مثل صدای موج‌های سنگین خلیج فارس که هیچ‌وقت خاموش نمی‌شود.


صفحه ای از خاطرات جنگی درجه دار اپراتور رادار (رادار فلدرموس پدافند هوایی) نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران «استاد سید علی اصغر موسوی – سعا»
از کتاب در تهیه «خارک: آیینه گاهان آب و طلا و دود»

📲مصاحبه، ویرایش : سیده مریم موسوی «نویسنده، ادب پژوه، عضو انجمن پژوهشگران ادبیات دینی ایران»

آثار دیگر نویسنده :

Uploaded Image

موقعیت در نقشه ادبی : نویسندگان قم

قالب تخصصی داستان : داستان کوتاه