فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 11 اسفند 1402

حکایت (١٣)

پارسائی را دیدم بر کنار دریا که زخم پلنگ داشت و بهیچ دارو به نمیشد. مدتها در آن رنجور بود و همچنان شکر خدای عزوجل میگفت که به مصیبتی گرفتارم نه به معص…

پارسائی را دیدم بر کنار دریا که زخم پلنگ داشت و بهیچ دارو به نمیشد. مدتها در آن رنجور بود و همچنان شکر خدای عزوجل میگفت که به مصیبتی گرفتارم نه به معصیتی
گـر مـرا زار بـکـشـتـن دهـد آن یـار عـزیزتا نگوئی که درآن دم غم جانم باشد
گویم از بنده مسکین چه گنه شد صادرکو دل آزرده شد از من غم آنم بـاشد

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر


منبع : درج