فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 7 اسفند 1402

حکایت (١١)

در جامع بعلبک وقتی کلمه ای همی گفتم بطریق وعظ، با جماعتی افسرده دل مرده، ره از عالم صورت بعالم معنی نبرده. دیدم که نفسم درنمیگیرد و آتشم در هیزم تر اث…

در جامع بعلبک وقتی کلمه ای همی گفتم بطریق وعظ، با جماعتی افسرده دل مرده، ره از عالم صورت بعالم معنی نبرده. دیدم که نفسم درنمیگیرد و آتشم در هیزم تر اثر نمیکند.
دریغ آمدم تربیت ستوران و آینه داری در محلت کوران. ولیکن در معنی باز بود و سلسله سخن دراز. در معنی این آیت که و نحن اقرب الله من حبل الورید، سخن بجائی رسانیده بودم که میگفتم
دوسـت نزدیکـتـر از مـن بـه منسـتوین عجبتر که من از وی دورم
چه کنم با که توان گفت که دوستدر کـنـار مـن و مـن مـهـجــورم
من از شراب این سخن مست و فضاله قدح در دست، که رونده ای در کنار مجلس گذر کرد و دور آخر در او اثر کرد. و نعره ای چنان زد که دیگران به موافقت او در خروش آمدند و خامان مجلس بجوش.
گفتم: سبحان الله دوران باخبر در حضور و نزدیکان بی بصر دور
فـهم سـخـن چـون نکـند مـسـتـمـعقـوت طـبـع از متـکـلـم مجـوی
فــســـحـــت مــیــدان ارادت بـــیــارتـا بـزند مرد سخـن گوی گوی

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر


منبع : درج