فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 7 اسفند 1402

حکایت

شنیدم که پـیری شبـی زنده داشتسحر دست حاجت به حق برفراشتیکـی هـاتـف انـداخـت در گـوش پـیـرکه بـی حـاصلی، رو سـر خـویش گیربـر این در دعـای تـو مقـبـول ن…

شنیدم که پـیری شبـی زنده داشتسحر دست حاجت به حق برفراشت
یکـی هـاتـف انـداخـت در گـوش پـیـرکه بـی حـاصلی، رو سـر خـویش گیر
بـر این در دعـای تـو مقـبـول نیسـتبــه خـواری بــرو یـا بــزاری بــایـسـت
شـب دیگر از ذکـر و طـاعـت نخـفـتمـریدی ز حـالـش خـبـر یافـت، گـفـت
چـو دیدی کزان روی بـستـه ست دربـه بـی حـاصـلی سـعی چـندین مبـر
بـه دیـبــاجـه بــر اشـک یـاقـوت فـامبـه حـسـرت بـبـارید و گفت ای غـلام
بــه نـومــیـدی آنـگــه بــگــردیـدمـیاز ایـن ره، کــه راهـی دگــر دیـدمــی
مـپـنـدار گـر وی عـنـان بـرشـکـسـتکــه مـن بــاز دارم ز فــتــراک دســت
چـو خـواهنده محـروم گشـت از دریچــه غـم گـر شــنـاســد در دیـگـری؟
شنیدم که راهم در این کوی نیستولــی هــیـچ راه دگــر روی نــیـســت
در ایــن بــود ســر بـــر زمــیــن فــداکــه گـفــتــنـد در گـوش جــانـش نـدا
قـبـول اسـت اگـرچـه هنـر نیسـتـشکـه جـز مـا پــنـاهـی دگـر نـیـسـتـش

گروه کتاب پایگاه خبری شاعر


منبع : درج