لوگو پایگاه خبری شاعر www.shaer.ir

فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 21 مرداد 1405

پایگاه خبری شاعر

گفتگو با جواد چراغی، شاعر و پژوهشگر

جواد چراغی شاعر و پژوهشگر

ضمن سپاس از اینکه در این کفتگو شرکت کردید لطفا خودتان را برای آشنایی بیشتر خوانندگان پایگاه خبری شاعر معرفی کنید.

(چرا)ی اول نامم سوال روشن من: //  از این جوادِ چراغی چرا گریزانم؟

من خودم را با نام جواد چراغی میشناسم نامی ساخته شده از دو حرف حلقه‌ای که انگار در دَوَرانی از ابتدای هستی‌اش در پی یافتن نقطه‌هایی برای معناشدن باشد. زاده‌ی هفتمین ساعت از هفتمین روز از هفتمین ماه یعنی هفت مهر سال 1368 در زنجان هستم، با شعر درگیرم، در دانشگاه محقق اردبیلی ادبیات تطبیقی مقطع ارشد را گذرانده‌ام و ساکن تهران هستم، به جز شعر هیچ هویت دیگری برای خودم آنچنان که زندگی ام معنای استانداردتری بیابد نتوانسته یا نخواسته‌ام تعریف کنم همه پدیده‌های جهان را با عینک آن نگریسته و از صافی آن عبور داده‌ام و دست رد به سینه‌ی هر چیز و ناچیز و هرکس و ناکس غیر شعری زده‌ام حتی اگر به قیمت جان و جوانی‌ام بوده باشد. ضرر نکرده‌ام هرچند بسیاری چیزها را که میتوانستم داشته باشم قربانی کرده‌ام اگر به 26 سال قبل که اولین شعر عمرم را نوشتم برگردم باز همین مسیر را پیش می‌گیرم حتی اگر بدانم سوخته‌ی داستان خواهم بود، چاره و انتخاب دیگری ندارم، کار دیگری از دستم برنمی‌آید. که گفته‌ام: (با مرور هر دوباره‌ای می‌رسم به درد انتخاب)

سال‌ها در انجمن اشراق زنجان مسئولیت این انجمن را بر عهده داشتید و فعالیت‌های گسترده‌ای انجام داده‌اید درباره این فعالیت‌ها توضیح دهید؟

انجمن ادبی اشراق قدیمی‌ترین و بزرگترین انجمن فعال استان زنجان است که از سال 1379 تا به امروز برنامه‌های متنوعی را در فضای ادبی استان برگزار کرده که در نوع خود خاص و جریان‌ساز بوده است، من از سال 1387 عضو این انجمن هستم و از سال 1395 تا 1402 مسولیتش را بر عهده داشتم. طی آن سالها چندین برنامه از جمله دوره‌ی دهم و یازدهم جشنواره‌ی شعر و قصه، اولین دوره‌ی جایزه ادبی حسین منزوی، جشنواره‌ی ملی ترنم سلامت، رونمایی کتاب، شب شعر، کارگاه‌های آموزشی و… را با کمک دوستان برگزار کردیم. فعالیت در این انجمن برای من آمیزه‌ای از لحظات تلخ و شیرین بود. دلتنگش هستم و امیدوارم یک روز دوباره بر صندلی‌هایش بنشینم.

از چه زمانی شاعر شدید؟

هزار و یک برگ
هزار و یک برگ

اولین شعر یا بهتر بگویم جملات آهنگین غیر عادی عمرم که در دفتری مکتوب شده مربوط به تاریخ 18 آبان 1378 است، یعنی 10 سالگی! البته به یاد دارم در سنین پایین‌تر مثلا شاید 4 یا 5 سالگی جملات آهنگینِ من‌درآوردیِ بی‌معنی را هنگام بازی در باغچه‌ی حیاط مادربزرگم با خودم تکرار میکردم که صرفاً پایه‌ی موسیقی داشت، شاید همانها اولین جرقه‌ها و رگه‌های شعر در من بوده باشد در یادداشتی به این مساله اشاره کرده‌ام: «این دفتر، اولین دفتر شعر من است که دست‌های کودک کنجکاو 10 ساله‌ای آن را با برگه‌های اضافیِ دفتر مشق و جلد پیک نوروزی و نخ و سوزن به هم دوخته، کودکی که حتی حروف الفبا را کامل یاد نگرفته است. هنوز هیچ ذهنیت روشنی از حادثه‌ای که آن روز پاییزی در درون من افتاد و باعث شد دست به قلم ببرم و جملات آهنگین و موزونی بر روی کاغذ بنویسم، ندارم. می‌توانم بگویم آن لحظه عجیب‌ترین حادثه عمر من بوده و خواهد بود که در یک روز سرد پاییزی از مدرسه برگشته‌ و به‌جای مشق، شعر نوشتم …»

 آیا تاکنون مجموعه شعری چاپ کرده اید ؟

من همواره نسبت به انتشار شعر در فضای مجازی و یا حقیقی حس خوبی نداشته ام و انگار یک نوع اضطراب از جنس از دست دادن سراغم می‌آید شاید یک از دلایل منتشر نکردن شعر این باشد. اما دلیل دیگری نیز میتوان بر آن تراشید اینکه انتشار کتاب با توجه به شرایط ادبی امروز برایم بی معنی است انگار چاپ کتاب تبدیل به یک رسم و مرحله شده که حتما باید آن را به جا آورد هر شاعری فکر میکند بعد از مدتی شعر نوشتن باید حتما کتاب چاپ کند تا شاعری اش را تثبیت کرده و به مرحله بعدی وارد شود آن هم با بدترین شرایط که گاه دیده میشود تیراژ کتاب به 30 عدد نیز میرسد و این یعنی فریب دادن خود. در گذشته با توجه به محدودیت های مختلف هر شاعری به مرحله انتشار شعر نمیرسید از این رو کسانی کتاب چاپ میکردند که در شاعری تثبیت و حرفی برای گفتن داشتند اما امروز چاپ کردن کتاب یعنی گم شدن در سیل عظیم کتابهای رنگارنگی که بیشترشان زرد است و سر درآوردن از بین این زردهای مکرر جز زحمت ارمغان دیگری ندارد. نمیدانم شاید من هم یک روز به انتشار کتاب شعر فکر کنم.

ضمن تبریک فراوان درباره تذکره هزار و یک برگ که تذکره شاعران استان زنجان است بیشتر برای خوانندگان شاعر بگویید

این مجموعه تذکره شعر استان زنجان است که شاعران فارسی سرای کل استان در بازه زمانی هزار سال را شامل میشود اولین شاعر فارسی سرا متوفی بعد از 580 و آخرین شاعر ثبت شده در این مجموعه متولد 1385 است. این مجموعه در هفت فصل تنظیم و تدوین شده که شامل فصل اول: شاعران عصر کهن. فصل دوم: شاعران عصر قاجار. فصل سوم شاعران معاصر. فصل چهارم: شاعران معاصر بدون تاریخ تولد. فصل پنجم: شاعران مهمان. فصل ششم: شاعران با تبار زنجانی. فصل هفتم: دیگر شاعران

در این مجموعه شعر و شرح زندگی 876 شاعر گرد آمده است که علاوه بر این 301 شاعر نیز صرفا نامی از آنها امده که یا شعری از انها یافت نشد یا شاعر دیگر زبانها بودند که جمعا 1177 شاعر را شامل میشود. این مجموعه حدودا دارای بیش از هفتصد منبع ارجاع داه شده است و کار گردآوری و تحقیق آن حدود ده سال زمان برده است و در اسفند 1403 از انتشارات کلام سلیس در سه جلد و 1500 صفحه منتشر شد.

جواد چراغی  کتاب هزارو برگ
جواد چراغی کتاب هزارو برگ

علت شروع این کار منظورم معرفی شاعران استان زنجان در مجموعه  هزار و یک برگ  چه بود؟

علاقه شخصی به جمع‌آوری به اصطلاح کلکسیون نمیتواند بی تاثیر باشد زیرا این کار نیز نوعی گردآوری است اما نه گرداوری اشیا و چیزهای فیزیکی خاص بلکه یافتن و گرداوری شعر و شاعران یک استان که سرچشمه گرفته از همان روحیه است و همچنین علاقه به کار پژوهشی و تاریخ و ادبیات بومی استان زنجان و مطالعه در پیشینه ادبیات نیز عامل دیگری است که این فکر و ایده را به مرحله‌ی اجرا درآورد.

الگو های شما در شعر معاصر و کلاسیک کدام شاعران هستند؟

در شعر کلاسیک حافظ را بسیار دوست دارم و از دیدگاه شخصی او را عجیبترین و بزرگترین شاعر تاریخ ادبیات جهان میدانم شاید نظر احساسی و اغراق آمیزی باشد اما خب نظر شخصی من است. حافظ پیچیده ترین سطح از اندیشیدن شاعرانه را ارائه داده است که هیچکس در تاریخ ادبیات نتوانسته به این عمق از اندیشیدن برسد شعر حافظ دریایی است با هزاران رودخانه‌ی منتهی به آن که برای تفسیر و درک آن باید تمام آن رودخانه ها را شناخت. به نظر من او نتیجه آمیزش و برخورد دو تمدن و زبان فارسی و عربی است که حاصلش جرقه‌ای مداوم به اسم حافظ است.

در بین شاعران معاصر نیز حسین منزوی و فروغ را بسیار دوست میدارم و همان نظر را البته با درجه و کیفیت پایینتری نسبت به این دو شاعر دارم فروغ را نتیجه و جرقه‌ی برخورد دو تمدن شرق و غرب میدانم که از دوره مشروطه آغار شد و در دهه چهل به اوج خود رسید. حسین منزوی نیز پل ارتباطی  بین غزل کلاسیک و غزل امروز است او در دوره‌ای ظهور کرد که غزل  نیاز به کمک داشت و توانست آن را از رخوت و فرسایش نجات دهد.

درباره  شعر ماه غزل معاصر ایران حسین منزوی برایمان بیشتر بگویید کدام شعر استاد منزوی را می پسندید؟

پاسخ به این سوال مصاحبه مجزایی میطلبد قطعا نمیتوان در یک سوال به این بحث کلی پرداخت اما آنچه که میتوانم در حد چند جمله کوتاه بیان کنم این است که حسین منزوی سهم عظیمی در شکل گیری عاطفه رنج‌پسند من دارد من با خواندن او رنج دلنشین افیون گونه ای وجودم را فرا میگیرد که آسودگی و رهایی از آن نیز باز با همان خواندن است انگار زخم را با زخمی دیگر پنهان کنی. انتخاب یک شعر از حسین منزوی به عنوان بهترین شعر برای من امکان پذیر نیست اما عادت زمزمه‌ای‌ام غزلی با این مطلع است: (کسی از آن سوی ظلمت مرا صدا می کرد // که بادبادک خورشید را هوا می‌کرد)

اگر قرار بود سوالی پرسیده شود و خود شما مسئول طرح این پرسش از خودتان بودید چه سوالی مطرح می‌کردید؟

«شاعر چیست یا شاعر کیست؟» این سوالی است که همواره در برخورد با افراد مختلف که دستی بر آتش شعر دارند پیش خودم مطرح میکنم اینکه آیا هر شخصی که جملاتی موزون یا عاطفی را با رعایت همه عناصر و اصول شعری کنار هم میچیند و حتی یک چیز خوبی هم ارائه میدهد شاعر است؟! یا بین شاعر و شعرنویس تفاوتهایی وجود دارد و باز از حسین منزوی جواب این سوال را میگیرم : «شعر بی تردید در درون شاعر زندگی میکند، زندگی مخفی دارد، زندگی پنهان دارد، تا موقعی که اتفاقی بیفتد و این زندگی تبدیل بشود به یک زندگی آشکار و فعال، البته تصور من این است که ممکن است در خیلی ها –درکسانی- این زندگی مخفی تا پایان عمر آن آدم ادامه داشته باشد یعنی شاعر بوده باشد و هرگز متوجه نشود که شاعر است، عکسش هم صادق است خیلی‌ها هستند که شاعر نیستند و هیچوقت متوجه نیستند که شاعر نیستند هی مینویسند و انبار میکنند….»

چند قطعه از اشعار خودتان  را برای خوانندگان شاعر هدیه کنید؟

رسیدیم به همان سوال شماره چهار که گفتم از انتشار شعر حس خوبی ندارم اما گاه گزیر و گریزی نیست

یک

دانه‌ها چاره ندارند به جز خاک شدن

گل شدن هم ‌نمی‌ارزید به خاشاک شدن

دستْ در دشت زیادست که دستِ بادست

نیست با هیچ ‌گلی فرصت تریاک شدن

 قطره آبی که رسید از کف دریا تا ابر

داشت در سینه‌ی خود جرأت کولاک شدن

 هر چه سبز است به سرخی برسد، اما باز

بوته‌ی چای ندارد هنر تاک شدن

به نَمی، ریخت دل سقف بگویید به ابر

نیست با خانه‌ی من طاقت نمناک شدن

تن تو صخره‌ی سر سخت و‌ تن من فریاد

فاش شد زمزمه‌ها لحظه‌ی پژواک شدن

 عقل می‌گفت که عریان نشوی، اما بود

در دل پیرهنت وسوسه‌ی چاک شدن 

 من همینم! چه بخواهی، چه نخواهی! چه کنم؟

من زمینم! که ندارم سر افلاک شدن

دو

شرح می دهد لبان تو

شرحه شرحه و تَرک تَرک

دردهای سرخ عشق را

دور استکان مشترک

(تَر)تر از تَر و ترانگی

عطر لحظه‌ی تنانگی

حس خسته‌ی زنانگی

در دل تو می‌زند کَپَک

ناگهان، گناه می‌شوی

بوسه بوسه ماه می‌شوی

آهِ پا به ماه می‌شوی

مثل گریه‌های نِی‌لبک

شرم را شبی غزل کنم

تا که دکمه دکمه حل کنم

وای اگر تو را بغل کنم

در کشاکش یقین و شک

شعر اَلکن و زَبون‌ من

با زبانه‌ی جنون‌ من

مثل کودک درون من

می‌زند به هرچه ناخنک

ای پُر از پَر و پرندگی

ای تَبِ تَرِ تپندگی

ای زنِ قشنگ زندگی

ای پَریِ زخمیِ بَزَک

از غرور پشت استکان

لحظه‌ای به خود بده تکان

تا که با شراب سر رَود

جانِ جاری تو نَم نَمَک

سه

از عشوه های ابری باران زنانه بارید

آتش زبان ما شد ، از ما زبانه بارید

غرید بر سر من، من غُر زدم سر تو

گویی رقیب من بود که دلبرانه بارید

مردانه گریه کردم، وقتی که بی تفاوت

مانند تازیانه مویت به شانه بارید

جانم‌پُر از پَری شد، از آستین پرید و

تا آسمان نرفته در آستانه بارید

انگشتهای جاری دیگر نداشت نایی

بر بروی پوست تو بس ناشیانه بارید

گنجشکهای شیطان دیدند حال ما را

تا صبح از درختان هی آشیانه بارید

هر قطره کلمه ای شد در جوی دفتر من

یکریز تا خود صبح از من ترانه بارید

از انحنای کاغذ عطری زنانه برخاست

از انحنای ابری باران زنانه بارید

گفتند با دعای باران تو خواهی آمد

تو آمدی و باران دیگر چرا نبارید