با سلام
از همراهان گرامی خواهشمندیم پیش از آنکه به سراغ اشعار بروند دو نکتۀ زیر را که پیش نیاز شرکت در گزینش اشعار جلسۀ پنجم است را با حوصله بخوانند :
1) همانگونه که مشاهده میفرمائید اشعار ارسالی از سوی کاربران برای مرحلۀ پنجمِ کارگاه بیشتر از دورۀ قبل بوده که به همین علت در این جلسه هر عضو میتواند از میان اشعار منتشر شده “(2) شعر سپید” و “(2) شعر کلاسیک” را انتخاب کند به عبارتی دیگر حداکثر انتخاب برای هر عضو (4) شعر و حداقل انتخاب یک شعر می باشد که نهایتا موجب میشود یک شعر سپید و یک شعر کلاسیکی که رای بیشتری را به خود اختصاص داده اند در کارگاه ادبی پنجم مورد بحث و بررسی قرار می گیرند دوستان دقت بفرمایند از هر سبک فقط دو شعر پس به عنوان مثال به رای شخصی که سه شعر سپید و یک کلاسیک انتخاب کرده باشد(یا بالعکس) به هیچ وجه ترتیب اثر داده نمیشود . اعمال رای برای تمام اعضاء مجاز است . ضمنا به علت تعداد بیشتر اشعار در این مرحله دوستان میتوانند رای خود را در دو مرحله ثیت کنند مثلا دو شعر منتخبِ خود را در بخش سپید را در یک کامنت معرفی کرده و دو شعر انتخابی خود را در بخش کلاسیک در فرصتی دیگر و کامنتی دیگر ثبت کنند ما فرصت 8 روز را به دوستان در این صفحه برای انتخاب اشعار برتر داده ایم که فرصت کمی نیست و دوستان می توانند با حوصلۀ کامل اشعار را بازخوانی و رای خود به ثبت برسانند . با توجه به اینکه اشعار منتشر شده در این مرحله غالبا از اشعار قوی محسوب میشوند از همۀ همراهان درخواست داریم با دقتی مضاعف اشعار منتخب خود را معرفی کنند .
2) کارگاه ادبی به منظور رشد و پیشرفت سطح شاعران این مرز و بوم در این مجموعۀ صمیمی اول و پانزدهم هر ماه برگزار میشود و حضور در مباحث کارگاه و شرکت در نظرات در مورد اشعار مورد بررسی نیاز به تخصص خاصی نداشته و برای همۀ شاعران آزاد است . دوستانی که مایلند اشعارشان در بخش گزینش کارگاه ادبی منتشر شوند نام شعر خود را در همین صفحه بصورت خصوصی بگذارند . اعتبار اجرائی این صفحه تا روز 14 دی ماه خواهد بود و به آرائی که بعد از این زمان ارسال شوند ترتیب اثر داده نمیشود مباحث در کارگاه ادبی چهارم تا روز 15 دی ادامه دارد و از دوستانی که برای گزینش اشعار حاضر میشوند پیشنهاد میکنیم از مباحث مطرح شده در کارگاه (4) که اخیرا به اوج حساسیت و ظرافت خود رسیده و موجب آموختن همۀ ما خواهد شد غافل نشوند . در نهایت دو شعر منتخب با توجه به آراءِ دوستان (یک شعر سپید و یک شعر کلاسیک) ظهر 14 دی ماه در همین صفحه معرفی خواهند شد و روز بعد در کارگاه ادبی (5) مورد بحث و بررسی قرار می گیرند .
===============
/ گزینش اشعار جلسۀ (5) کارگاه ادبی /
===============
الف) اشعار سپید :
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 – نام شعر : یلدا
ــــــــــــــــــــــــ
گل شب بو به رقص آمده
بارفتن
آن پاییزان
ننه سرما به خود میگوید
امشب
شب یلدای من است
گل یخ میرقصید
که زمستان سپید
به امید
ستارگان بی پلک
چه خرامان آمد
تا بر سر بشود
دانه دانه برف
بر تاج آن سرو بلند
گل یاس خیس شده از باران
در شادی آمدن یلدای بلند
به خود میلرزید
به زمین می افتاد..
با مرگ خود
همراه نور آمده از مهتاب سحر
با چشمانی تر و گرسنه
میخندید
من
من
به یلدا بگویم
در کتاب حافظ
فال مرا
مژده دهد
تا سال دگر
با زیبایی نوروز
با دلداده خود
در کنار
سنبل هفت سین
شاد شوید.
================
2 – نام شعر : سایۀ شیطان!
ــــــــــــــــــــــــ
وه!
چه روزِ تلخی ست امروز!
در تونل وحشتِ شهر بازی ی زمان!
و در ترافیک سنگینِ هجوم پریشانی ام!
قطار فرار کرده!!
واگن ها از سر و کول هم بالا می روند!
و من مانند سوزن بانی پیر در خواب مقصودم!!
مقصودی؛ موهوم!!
و سکوتی مرگبار که دو باره حاکم می شود!
من فریادِ مردی سرگردان
را در برزخ خیالم می شنوم!
که حاکی از فاجعه ای عظیم است!
چند آه آن طرف تر!!
بر بومِ مخدوشِ خیالم!
سایه ی شیطان می رقصد!
که با سرعت صوت زمان را؛
از او: (خیالم) عبور می دهد!!!
کاش ؛
زمان به عقب باز می گشت!
تا دگر بار هو، هو، چی، چی!!!
من را از این کابوس می رهانید!…
اما افسوس که همه خیالی ست خام!
و تردیدی مرموز!…
================
3 – نام شعر : مادرم پسری زاييد!
ــــــــــــــــــــــــ
مادرم پسري زاييد
نه براي جنگ
كه آبادي را
نه براي سنگرهاي هجوم
كه بريزد خون زيستن
مادرم پسري زاييد
براي پشت نيمكت هاي الفباي فردا
را هجي كردن
مادرم پسري زاييد
نه براي ترس،نه براي فرار
كه به سرمشق عشق بلد بود
بنويسد از ماندن
كه جنگل وحشت را جرات خواهرم باشد
آسمان نگاه پدرم را آبرويي باشد
به يك لحظه غرور وغيرت
ستاره شدن به پيش مهتاب را
آرزويي باشد
واي مردم!
مادرم پسري زاييد!
كه جغرافياي وطن را بيست بود
وحسابش آنقدر درست
كه بداند به چه قدر مي ارزد يك وطن
كه ذره ذره ي اين خاك ندارد منها اصلا
واي مادرم پسري زاييد،اي مردم!
عاشق رسم نقشه ي تاريخش
كشيدن خطوط مرز غرورش
واي مردم
مادرم پسري زاييد!
كه اگر رد شد از پل مرگ
بلد بود آخر چطور كِش بدهد
زندگي را تا آن سوي ديوار مرگ
مادرم پسري زاييد
بر شانه هاي پدرم تابوتي سبز شد!
آري،بپرسيد از او
به كجا مي برد
بهشت را بر شانه هايش؟
مادرم ،واي مردم پسري زاييد!
كه اشك شوق بودنش
هنوز كه هنوزه مي بارد از چشمان شهر…
================
4 – نام شعر : چشم بی شرم!
ــــــــــــــــــــــــ
پیاده شدم در دیاری غریب
پس از خوابی تلخ
…
جایی که گنجشکها
زبان درخت را نمی فهمند
و فاخته ها
با سرهایی بریده آواز می خوانند!
…
هنوز
متورم میشوند رگهای غیرت
از سرمه ی چشم دختران
و خاموش است
چراغ تاریخ !
…
تمام شهر
محو دهان یخ زده ی تندیس هایی
که آزادی را بشارت می دهند
و اما چنگ می زنند
بر گیسوی سپید مادرانی
که فرزندانشان
غرق خونابه ای شیرین
زندگی را فریاد می شوند !
….
اینجا کجاست
که چشم بی شرم
میخکوب بر دیوارهای قبله اش
خدا را فریاد می زند…
================
5 – نام شعر : برف ستم
ــــــــــــــــــــــــ
انوشیروان کجایی…آی
به دندان کشد سوز زمستان
حضور کم جلوه ی عابران را
وگر جوید کسی
ردپایی آشنا را
زمینش زنند یخ های برف آلود گلی
خیابان لغزان است و بی رحم
ابر ها
همرنگ دستان سرد تنبیه شدگان
بر خفتگی درختان می بارد
دم سوزناک است و باز دم خونی
فریادی تیز
گلویم را خراشیده
سقوط قندیلان زیبا روی
در سنگ فرشان سست شهر
مجیز زمستان را می نویسد
نجوای پیران
پشت دیواری
به بلندای محتاطی کهن سالی
با روی پوشیده این است:
بیوه زن
یتیمان را بیرو ن میار
دست کولاک
مشتی شود بر چشمان خسته
این کبودی از سپهر
میهمان رخسار زردت شود
ببند پنجره را
لررزش از سرما
کم از لرزیدن ترس نیست
وگر رخنه کند
بر این تن پوش پاره
به یک باره آتش زند با تب
به دور از سردی خانه
کجایی ای انوشیروان…آی
بیداد کرده است زمستان
که با برف ستم
سنگین کرده
بام سست خانه ها را
================
6 – نام شعر : چهار راه بدون چراغ
ــــــــــــــــــــــــ
در این هیر و ویر بی تو بودنهای ممتد
باز از خود می پرسم
چگونه
در چهارراه بدون چراغ افکارت
جواب سوالاتم را جستجو کنم؟!
من با واژه هایی درگیرم
که تو همیشه ازآنها بیزار بوده ای
تو مستبدترین معشوقه ی زمینی
بی رحم
مثل آفتاب مرداد
و ترافیک خیابانهای شهر
برای باتو بودن
دایرة المعارف رفتارت را می خواهم!
================
7 – نام شعر : حقیقت گمشده
ــــــــــــــــــــــــ
آشفته در خيالم
شايد خيالي برگرفته از حقيقت
درعجبم
چه تفسيري دارد اين راز ؟
كه هر مني پيچيده در گير و دار كائنات
لب تشنه و اسير لختي فرياد
مي ميرد
و بيچاره زبان
كه محسور در حصاري مستور از خطوطي قرمز
ايستاده جان ميدهد
================
8 – نام شعر : مرثیه ای برای شهرم
ــــــــــــــــــــــــ
این روزها که
باصدای گنجشکها گریه می کنی
دلم بیشتر می سوزد
برای دلِ بیخودی بزرگت
که دیگرنمی شود گربه هایش را شمرد!
تقصیردیوارهاست
که آسمان رانگه داشته اند
وگرنه گریه هایت کاری تر بود
وگرنه
ما مثلِ دانه های تگرگ
ازشانه هایت می افتادیم پائین
وگرنه درختها
سکته می کردند حتما!
وگرنه این روزها تمام میشد
بی آنکه دلم بسوزد
برای دلِ بیخودی بزرگت
که گربه هایش
بیشترازآدمهایند
خوب شدکه باصدای گنجشکها گریه میکنی
خوب شد که فقط گریه میکنی
خوب شدکه گریه میکنی
شهربیچاره ی من
مشهد!!!
================
9 – نام شعر : موعظه های مکرر
ــــــــــــــــــــــــ
مور مور می شود
از ورای پوست
اندیشه های کرم گونه شان
مکرر
موعظه می کند
دارکوب پیر
نومیدانه
باز می گردند
نیزه های
خسته ی
خورشید …
================
10 – نام شعر : یلدای معذب
ــــــــــــــــــــــــ
یلدا را بهانه می کنم
شادباش و شاخه گلی
که شاید هنوز
در راه است!
قطار خاطره ها
سوت کشان
با کوپه های تنهایی ات
از راه می رسد…
موسیقی نواحی
موسیقی ملل
حتی تالار بزرگ شهر هم
با تمام هنرمندانش
مرهمی
بر رنج بی پایان ات نشد!
شاید
دیوار تنهایی
بلندتر از قد تو بود
و شجاعت ات کمتر از نجابت ات!
نمیدانم!
شب های تنهایی ات
به درازی یلدا بود!
در خانه ی سوت و کوری
که مهتاب هم
از بی حوصلگی به خواب می رفت
تو با بی قراری
سپیده ی خورشید را انتظار می کشیدی
من از پلکانی بالا می رفتم
با زبانی بیگانه
سرمست از واژه ها!
تو زبان را بهانه کردی
و دهانت را به من سپردی!
پله ها اما
برای عمر پاییزی تو بلند بود
من دور شدم و
گرمی دستانت را با خود بردم
در یک ظهر پاییزی
من
در حسرت خورشید
خیره به ساعت
در فاصله ی زنگهای بی جواب
اضطراب را
با عقربه ها پس می زدم
و تو
سرد و بی فروغ
آن سوی خط
نام مرا!
.
.
صدا بود ، نبود؟
آری!
صدایی ناآشنا
در ماتم سکوت!
خودت بودی ، نبودی؟
بریده بریده
با چانه ای
که دیگر در فرمان مغز تو نبود!
خلاصه و کوتاه
گفتی…
و من
حرفهای نگفته ات
را هم شنیدم!
و با خاطره ی تلخ بی قراری هایم
از پرچانگی های بی امان ات
در صدایت
برای همیشه
شکستم…
================
ب) اشعار کلاسیک :
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
11 – نام شعر : مهمان دل
ــــــــــــــــــــــــ
آه چون موجی بکوبد سر به دیوار دلم
آمده حزنی قدیمی هم به دیدار دلم
بغض چون ابری ببارد سیل اشکم شد به پا
بازهم غم آمد وشد بهترین یار دلم
غم قدیمی یار دل یار وفادار دلم
با محبّت می فشارد دست تب داردلم
باهمه تنگی دلم شد میزبان خوب غم
با وجودش گشته چشمه، چشم بیدار دلم
آه دیرینه ی من دم برنمی آوَرد هیچ
حال بشکسته سکوتش، شد هواداردلم
گرچه این تُنگِ دلم ازغم چودریایی شده
آه سردم زرد کرده رنگ رخسار دلم
================
12 – نام شعر : سازِ ناکوک
ــــــــــــــــــــــــ
نمیدانم چرا هرشب دلم آهنگ غم دارد
نفهمیدم دل دیوانه ام آخرچه کم دارد؟
نفهمیدم چه بدکردم که جانم را به لب برده
کدامین طفل با مادرچنین ظلم وستم دارد؟
دمی دریای بی موج است و گاهی سیل ویرانگر
شکسته سازناکوکم, نوایی زیروبم دارد
گل از باد صبا می ترسد و باخنده می گرید
زدست دل همیشه خنده من رنگ غم دارد
================
13 – نام شعر : پدیدار
ــــــــــــــــــــــــ
خزر حسودی کند بر دل دریایی ات
قامت شمشاد خورد غبطه به رعنایی ات
غزل جه زیبا نشست روی ورق اینچنین
مثل من او دل سپرد به واژه آرایی ات
باکره ی بسته لب، روزه ی خود را شکست
داد عطش سر کشید از دم عیسیی ات
وسوسه ی سیب سرخ نیست به حوا دگر
شرم و حیا دارد از، ذات اهورایی ات
حکم لقمان نداشت قدرت ابراز عرض
چون ز تو او دیده بود حکمت و دانایی ات
پیرزنک نخ نداد تا بخرد یوسفی
یک نظر او تا که دید جمال و زیبایی ات
قصه دگر شهرزاد برای شویش نگفت
رفته به خواب خوش از ، صدای لالایی ات
فاقله سالار کرد فاقله ی دل رها
مست تماشاش کرد ،صبر و شکیبایی ات
باز جبین من و رقص عرق های شرم
مست خمارت شد ار ، کرده دلارایی ات
وای اگر خنده ات از سر دلدادگی است
وای اگر من شوم همدم تنهایی ات
شاعرک شهر ما رفت پی کار خویش
در کف او چون نبود قدرت همراهی ات
================
14- نام شعر : کجاست فصل رویش شکوفه های دوستی؟
ــــــــــــــــــــــــ
چرا کسی نمی کند دعا برای زاغ ها؟
بحال بخت تیره ی همیشه ی کلاغ ها؟
چرا دلی نمی کند هوای دیدن مرا؟
و سر نمی زند کسی به شهر بی سراغ ها؟
یکی بیاید این طرف رها کند دل مرا
و پر دهد پرنده ام به سوی کوچه باغ ها
هنوز فکر دیدنت در این هوای یخ زده
دوباره می برد مرا به خواب چلچراغ ها
کجاست فصل رویش شکوفه های دوستی؟
کجاست لحظه ی خوش رسیدن فراغ ها؟
================
15 – نام شعر : حس انتظار
ــــــــــــــــــــــــ
از سکوت این ترانه دل من شکسته شد
از رفتن بی بهانه دل من شکسته شد
از غم پائیزی و سردی باد خزان
از سکوت و غم این خانه دل من شکسته شد
هرچه خواستم درِ کویت بزنم،باز،نشد
از بسستن درب چشمخانه دل من شکسته شد
بهترین حس وجودم توقشنگترین نگاری
از دیدن مردم حنانه دل من شکسته شد
دیگه میخانه نداریم دل دیوانه که داریم
از دیدن خالی چمانه دل من شکسته شد
ای تو یاد آشنا از در این کوچه بیا
از سکوت جابرانه دل من شکسته شد
شادی و شعف و سرور دل پیرانه ما
از خموشی چغانه دل من شکسته شد
سبزی و روشنی باغ دل خشکیده ما
از افسانه آروانه و پروانه دل من شکسته شد
در وصف بتان این زمانه چه بگویم
از نبودآن خلیل بتخانه دل من شکسته شد
================
16 – نام شعر : یار تویی غار تویی
ــــــــــــــــــــــــ
شاهد و دادار تویی
عشق وفادار تویی
صد دل غدّار مرا
دید تویی دیده تویی
یار پسندیده تویی
خالق نادیده تویی
وهم شب تار مرا
جام تویی نام تویی
دانه و هم دام تویی
دُرد ِ شب هنگام تویی
ناله ی غمبار مرا
بیشه تویی تیشه تویی
هم بُن و هم ریشه تویی
سنگ تویی شیشه تویی
عقل گرفتار مرا
تب تویی تاب تویی
شعله تویی آب تویی
غنچه ی نایاب تویی
تیغ سر خار مرا
ساز تویی ناز تویی
فاتح هر راز تویی
مبدأ و آغاز تویی
« خواجه! نگه دار مرا »
================
17 – نام شعر : سرور شاهان
ــــــــــــــــــــــــ
ای که در شهر دلت راه نداده ای مرا
از غم شعرت، اشک و آه نداده ای مرا
به که گویم ، با چه گویم حال زار خود
به لطف این غزلت دلی آگاه نداده ای مرا
چرا نه آسمان ابریست و نه دریا آبیست
در این شب، خورشید پگاه نداده ای مرا
صدای بال کبوتران،نمی آید از گِردِ حرم
حاجت روا بر این رو سیاه نداده ای مرا
ای آشنا با من مشو غریبه،هم نوایم باش
تا دوباره باز دست به گناه نداده ای مرا
نوش جانت باد خونِ این پیکرِ مظلوم من
تو مثل همه نجات از چاه نداده ای مرا
فکر من همه ازین دنیا که هیچ شده ست
حتی به شبم ستاره و ماه نداده ای مرا
در میان جنگل وحشت ، تنها باز می روم
میروم زِ کویَت تابه تباه نداده ای مرا
از جفای تو به سرور شاهان پناه برده ام
چون تو هرگز مقام و جاه نداده ای مرا
فتاده دل به دستِ دلدار،شمعِ این محفل
در این جنگ خدایا سپاه نداده ای مرا
================
18 – نام شعر : قفل ذهنی!
ــــــــــــــــــــــــ
……. سیاه!
.
.
آدم کجا ز میوه ممنوعه چیده بود
ابلیس با خدا به تفاهم رسیده بود
اثباتش آنکه سجده نمی کرد با غرور
روزی که پشت همه ملائک خمیده بود
انسان به هر جهت به معلم نیاز داشت
قاتل کسی بود که کلاغ آفریده بود
یوسف نه از حیا به زلیخا نظر نداشت
بیچاره تابه حال زلیخا ندیده بود
زندان به داد یوسف بی پیرهن رسید
ورنه او نيز جامه عصمت دریده بود
این حرفها
به قیمت جانم
تمام شد
مانند این غزل
که به پایان
رسیده بود
.
.
…… سپید!
آدم به عشق مطلق باری رسیده بود
روزی که سیب و گندم ممنوعه چیده بود
ابلیس کی لیاقت به سجده داشت
با یک کرشمه قد ملائک خمیده بود
لبریز عشق بود و نمی دید جزخدا
حتی کلاغ و مرگ را خدا آفریده بود
یوسف خراب قد و زلف دیگریست
ور نه هزار بار زلیخا که دیده بود
زندان مصر کجا منع عشق اوست
او را که پرده ظلمت دریده بود
.
.
.
.
مضمون نو
بیا
که غزلگوی
رند ما
در آن غزل
به بستر کفر
آرمیده بود
================
19 – نام شعر : خدا تنهاییم را بیشتر کرد
ــــــــــــــــــــــــ
شبی تنهای تنها او سفر کرد
گذشت و چشمها را خیس و تر کرد
تمام یاس ها در خواب بودند
زمستان بود کز اینجا گذر کرد
مرا مجنون صفت پنداشت اما
نشد لیلی واز عشقم حذر کرد
دم رفتن مرا دیوانه انگاشت
و این حرفش به آسانی اثر کرد
مرا یلدا نشین شهر غم کرد
و دنیا راز حالم با خبر کرد
غمی افزود بر غمهای من باز
که این دیوانگی را بارور کرد
نه حتی بر دل زارم نظر کرد
نه حتی لحظه ای او دیرتر کرد
خدا همدست او در رفتنش بود
خدا تنهاییم رابیشتر کرد
================
20 – نام شعر : آمار نامردی!
ــــــــــــــــــــــــ
پس کوچه های شهر ما چوپونِ نی زن نداره
قمری دلش گرفته و جرأتِ خوندن نداره ..
کلاغای سیاه شهر خورشید و پنهون می کنند
شب که میشه جغدا دلِ ستاره رو خون می کنند!
مریضیایِ مُسری مون دارائی و نداریه
از این جماعت به خدا خودِ خدا فراریه
باید بمیری اینورا یا با سیاهی بجوشی
شکسته اینجا قیمتا !! ارزونه آدم فروشی
راستی بگم اینجا پیِ رفیق نگردی بی خودی
آمار نامردی داره میره بالا تصاعدی!!
از توی آسمون شهر پرنده ای رد نمیشه
اینجا غریب کُشا خوشن،حالشونم بد نمیشه
پس کوچه های شهر ما چوپونِ نی زن نداره
قمری دلش گرفته و جرأتِ خوندن نداره ..
================
در پایان لازم میدانم به نمایندگی از تمام همراهانِ حاضر در کارگاه ادبی از همۀ عزیزانی که در کارگاه ادیی چهارم از نقدها و نظرات مفیدشان بهره مند شده و آموختیم از جمله آقایان ” جمعی، قلاوند، امتحانی، ماکوئی، ترکمان، کرمانشاهی، حضرتی عینی، رضائی، عارفی، جابری، مظلومی، قدیمی، انصاری، نیک، بدلی” و دیگر اساتیدی که الان حضور ذهن ندارم و خانم ها ” مهرجو، محمودی، رنجبران، قدمگاهی، رحمانی، نخعی” و دیگر عزیزانی که حضور داشتند و نامشان از قلم افتاده است از صمیم قلب تقدیر و تشکر کرده و خرسندی خود را از معیت با این عزیزان ابراز و اعلام کنم .
/عماد بهاری/
بخش نقد ادبی | پایگاه خبری شاعر
منبع: شعر نو











