با دو چندان چهره و چندین نقاب
خویش را پنهان کنند از آفتاب
کآنچنان کز چشمِ کیخسرو به چاه
کرد بیژن را نهان افراسیاب
حاجت پرسش ز بطنِ کار نیست
چون به ظاهر میدهندَت صد جواب
میتوان بو برد پشت پرده چیست
باز نتوان داشت بو را از گلاب
ماجرا چون روز روشن شد ولی
خویشتن را میزنند ایشان به خواب
نعل وارونه به مرکب میزنند
تا به گمراهی درافتد راه یاب
در بیابان ایبسا که برکهای ست
لیک پنهاناست از افسون سراب
پردهها بر واقعیت میکشند
تا بماند این حقیقت درحجاب
گرکه خواهی راست را کج نشمری
راست بودن با کجان را برمتاب
گرچه یوسف را به چاه انداختند
سر برآرد آخر از ابر آفتاب
سید هادی فرجامی (حادی)
از مجموعه : هزارتوی خیال


