لوگو پایگاه خبری شاعر www.shaer.ir

فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 3 شهریور 1405

پایگاه خبری شاعر

داستان:

لیموترش…!

دکتر مهدی عرفانیان: مهدی عرفانیان:
لاله های سوخته:
لیمو ترش
در یکی از روزهای خاطرات طلایی مدرسه ای که در بست پایین قلعه ساختمان واقع در محمد آباد شترگِلو مدرسه ی راهنمایی شهید رفیعی  واقع شده بود الحق و الانصاف بدون اغراق و ملا حظه کاری از نظر تراکم جمعیت خاکم برآن در یک متر دو یاسه نفر مشغول به کار خود بودند ازخرد و کلان  ، من که اوایل خدمتم بود باابلاغ دبیر دینی و عربی  ناگفته نماند دارای مدرک کارشناسی در رشته ی فقه و مبانی حقوق اسلامی پرسان پرسان رهسپار مدرسه ی  راهنمایی شهید رفیعی  ناحیه پنج آموزش و پرورش خراسان رضوی که واقع در نزدیکی محمد آباد شتر گلو شدم و ابلاغ شروع به کارم را به جناب آقای محمد ذوالفقاری  مدیریت وقت  دادم و طبق کلاس بندی هایی که تحت تصدی ایشان همراه با معاونت محترم جناب آقای محمد سالاری بر اساس شرایط ویژه ای که در نظر گرفته بودند یعنی به لحاظ شرط معدل  دانش آموزان وبا رعایت ترتیب  قد کلاس بندی به لطف خداوند باری تعالی انجام شد و تمامی دبیران با ابلاغیه های گوناگونی که از نظر رشته های تدریس داشتند براساس برنامه ریزی هفتگی هریک به طور جداگانه وارد کلاس درسش می شد و شروع به مقدمات تدریس می کرد مدتی گذشت که ناگهان پیر زنی در حیاط مدرسه مشاهده شد که درست و حسابی سالخوره بود همراه بایک عصا که مثل یکی از ستون های مجموعه ی تاریخی بیستون اصفهان به دلیل این که طوری طراحی و معماری شده بود که یک استخر بزرگی در مقابلش  چهره نمایی می کرد که ده ستون در خودمجموعه ی تاریخی با تعداد ده ستونی که درآب دیده می شد بیست ستون اصفهان شهرت گرفته بود بگذریم تکیه داده بودو وزن سنگینش را تحمل می کرد به عینکش که نگاه می کردی  شیشه هایش مثل شیشه های ته ِ ته ِ قلیون بود به عنوان ولی دانش آموز احمدزردست یعنی مادر بزرگش بودبایک احضاریه از کلانتری محل سکونتش پیش مدیر مدرسه آقای محمد ذوالفقاری آمده بود و شروع به گریه می کرد که بله من مادربزرگشم واین پسربچه به غیر خدا و من کسی رانداره احمد زردست هم پسری فرز و ریزنقش و کم حرف بود به قول یارو گفتنی : چند خط درمیان مدرسه می آمد خلاصه مدیر مدرسه اعلام وضعیت قرمز کردو یک حلسه ی اضطراری برای این مهم گرفت که همه ی انگشت های اشاره دبیران وقت به طرف من نوک مَگسک زیر خال نشانه رفتند و گفتند خود خودش است رشته ی فقه و حقوق مبانی اسلامی معاونت مدرسه محمد سالاری گفت : آقای عرفانیان من درغیاب شما کلاست را اداره خواهم کرد شما چون خانه ات چهار راه راه آهن قاسم آباد مشهد است و نسبت به اینجا دوره باخط از مسیر خانه ات یک راست برو دادگاه و ببین می توانی از این طفل معصوم دفاع کنی  چون واقعا ََ هیچ کس را نداره بلکه این مادر بزرگی که پایش لبد گوره را خوشحال کنی من هم بدون هیچ وقت کشی احضاریه را گرفتم و رهسپار دادگاه شدم چون کاشف به عمل آمده بود که لیموترش ما یعنی احمدزردست را با دست بند به دادگاه خواهند آورد من کمی زودتر به محل موعود یعنی بیرون از محکمه رسیده بودم و دیدم یک مرد قوی هیکلی معرکه گرفته بود به قول یارو گفتنی تنها به قاضی رفته بود و از دختربچه ی چهار ساله اش سخن به میان آورده بود و یک ریز غور ولعن می کرد بنده ی خدا از حق نگذریم حق داشت این طور که خودش می گفت : این قضیه هم برای خودش هم اتفاق افتاده بود یعنی کامیون با چرخ بزرگش از روی پایش رد شده بود همانا و پایش شکسته بود همان بااین تفاوت که به قول ادبیات طایفه ی بنی هندلی خودش پسر بچه ی تخم  ِ سگ که نمی دانم کی پس اش انداخته با دوچرخه اش از روی مچ پای دختربچه ی چها ساله ام که داشت جلوی پیاده روی خانه بازی می کرد رد شده و مثل پای خودم شکسته به قول ضرب المثل قدیمی  آدمی که برای خودش پیش آمده از ریسمون سیاه و سفید می ترسه بابا مملکت قانون داره پدر سوخته پدرش را در می آورم دیه ی پای دخترم را از حلقومش می کشم بالا تا کسی دیگه از ای کارهانکنه من هم که از سرنوشت لیمو ترش داستانم مطلع بودم بدون اینکه خودم را معرفی کنم به پدر دختربچه گریزی زدم  و بدون مقدمه گفتم : ببین آقا حق داری ولی خودت راننده هستی فکر کن با ماشینت تصادف  کردی و ماشینت له و لَورده شده اما خدا و امام رضا ع بلا گردان و شفاعتت راکرده اند و تو صحیح و سالمی  جای شکرش باقیه بیا و همان طوری که حضرت امام رضا ع ضمانت آهو را کرد توهم این پسربچه ی چهارده ساله ی بی کس و کار راهم ببخش یک دفعه از کوره در آمد و برافروخته  سرخ سرخ شد و گفت : چی می گی آقا اگه بچه ی خودت بود هم این را می گفتی  : والله به خدا  رو روببین رو که نیست سنگ پای قزوینه …

با اعلام منشی دادگاه صدالبته قبل از آن احمد زردست را درحالی که دست بند به دستش بود همراه با مامور کلانتری برده بودن داخل دادگاه داخل شدیم رئیس دادگاه بدون اتلاف وقت رو به من کرد و گفت : شما چه کسی هستید؟ راننده ای که پدر و به نیابت ولی دختربچه ی صدمه دیده بود برایم پاپیچ درست
دکتر مهدی عرفانیان: کرد و بدون پیش دستی گفت : وکیل

همین پسربچه ای است که بادوچرخه ازروی مچ پای دختربچه ام باسنگ دلی تمام ردشده نوبت من شد و گفتم : ای آقای قاضی وکیل کجا و من معلم آسمان جُل و زمین پِلاس کجا کارت شناسایی دبیری ناحیه ی پنج آموزش و پرورش را در آوردم و به رویت قاضی رساندم، قاضی گفت:تابه امروز چنین اتفاقی درطول خدمت قضایی ام نیافتاده بود که یک معلم تااین حد فداکارباشدو از دانش آموزش دفاع و حمایت کند و بدون فوت وقت و معطلی به قول یارو گفتنی تا تنور داغه نون راچسباندم و متذکر شدم که آقای قاضی من و شما هم رشته هستیم من معلم و تو قاضی  خیلی خیلی باهم فرق داریم  ولی شمادرصورت این که این پسربچه سرنوشت نانوشته ی درد ناکش عوض شود راهی زندان اطفال شود خیلی خیلی صدمه خواهد دید زیرا که پدرش مرده و عمویش به خاطر حمل نابخردانه ی مواد مخدر درحال حاضر در زندان آب خنک می خورد تازه خواهرش هم که خفتی از دست بندهای طلا از دستش آویزان است از ترس شو هرش اجازه ی فروش و آزاد کردن لیموترش قصه ی ما احمد زردست را ندارد مخلص کلام با حالت ناباوری رای به محکومیت
احمد زر دست صادر شده قرار شده همراه با مامورش به زندان اطفال تحویل داده شود روده درازی نکرده باشم رفتم نزد مدیریت وقت مدرسه جناب آقای ذوالفقاری ایشان ضمن تشکر از زحماتی که تا به حال برای دانش آموز کلاسی که مربوط به من نبود متذکر شد تا همین جا تمامش کن که خدای ناکرده حراست اداره آموزش و پرورش ناحیه ی پنج گیرنده من ناحیه چهار آموزش و پرورش  راهنمایی آخِر فرامرزعباسی در زمان مدیریت جناب آقای اصولی که از بچه های شهر فردوس بود به من کاغذسفید به اندازه ی لازم و صلاحدیدش داده بود که به علت نداشتن دستگاه تکثیر سوالات امتحانی باهماهنگی باجناب آقای ذوالفقاری ازامکانات تکثیر مدرسه ی ناخیه ی پنج استفاده کنیم جهت کار راه اندازی حتی آقای ذوالفقاری گفته بود که دانش آموزان ناحیه ی پنج از نظر مالی نسبت به دانش آموزان ناحیه ی چهار ضعیف تر هستند فقط این مهم را هم در نظر داشته باش بگذریم صبح روز بعد که داخل سرویس  منی بوس همکاران معلم ناحیه پنج شدم به من باحالت ناباوری تسلیت عرض کردند گفتند : تو که معلم آقای ذوالفقاری هستی خبر نداری ایشان دو برادرکه یکی از آن دو استاد تربیت معلم دانشگاه فرهنگیان مشهدو دیگری مدیریت مدرسه راهنمایی شهید رفیعی  اهل نیشابور که هردو باهم باجناق بودند بادوخواهر ازدواج کرده بودند که دریکی ازچهار راه های قدمگاه نیشابور که خانوادگی سوار نیسان باری آبی رنگ بایک کامیون تصادف می کنند چندتا همراه با مدیرت در آن واحد کشته می شوند فقط یک بچه ی چهارده ساله ازایشان باقی می ماند که پیش پدر بزرگش است بعدها کاشف به عمل آمدکه برادر جناب آقای مدیرم ذوالفقاری بعداز عمل زنده مانده وبایک خانومی ازدواج کرده و پسر برادرش که به سن و سال لیموترس داستان ما احمد زردست را دارد بزرگ می کند جلّل خالق به سرگذشت لیمو تش قصه ی ما _داستان بر اساس واقعیت لیموترش ( مکافات خانه همین دنیاست یا به هردست بدی ازهمان دست هم می گیری ) نویسنده مهدی عرفانیان
خراسان رضوی

آثار دیگر نویسنده :

Uploaded Image

موقعیت در نقشه ادبی :

قالب تخصصی داستان :