ساعت ششِ عصر بود و بوی نان داغ، همه کوچه را پر کرده بود. پسرک، با جیبِ خالی و دستانِ یخزده، جلوی نانوایی ایستاده بود. مردم از کنارش رد میشدند، بیآنکه حتی نگاهش کنند. لبهایش ترک خورده بود و چشمهایش خالی از التماس؛ انگار دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت.
پشت سرش، صدای بوق و داد و عابران شتابزده شهر، شبیه هجوم بود؛ اما هیچکدام به پسرک هجوم نمیآوردند. حتی بیتفاوتیشان هم به او رحم نمیکرد. نانوا سرش را پایین انداخته بود. مشتریها سکه میریختند و نان میگرفتند. پسرک اما، فقط نگاه میکرد. نگاهی که میخواست فریاد بزند اما نمیتوانست.
یک پیرزن، پاکت نانش را محکمتر بغل زد، مردی با کت چرم نگاهش را دزدید، زنی لبخند مصنوعی زد و گفت: «برو از دولت بگیر عزیزم…» و رفت.
دلش میخواست همانجا روی زمین بنشیند و گریه کند. اما ایستاد. دندان روی دندان، گریه را قورت داد. بعد، زیر لب چیزی گفت؛ کسی نشنید، اما خودش خوب شنید:
«خدایا… چرا هیچکس منو نمیبینه؟ اگه مردهام، یه علامت بده، اگه هنوز زندهم، یه تکه نون بنداز جلوی پام.»
درست همان لحظه، سگی لنگلنگان از آنسوی کوچه آمد. نانی در دهان داشت. آرام نزدیک شد. پسرک ترسید، عقب رفت. اما سگ، انگار که پیامی در چشمانش باشد، نان را گذاشت کنار پسرک، زل زد توی چشمهایش، دمی تکان داد و رفت.
پسرک نشست. نان را برداشت. بوی خاک و آفتاب داشت. لقمهای کوچک کند، اما بغض راه گلویش را بسته بود.
همانجا کنار پیادهرو، آرام گفت:
«تو سگ بودی… اما آدمتر از همهشون بودی.»
و فهمید، در شهری که آدمها مردهاند، شاید فقط حیوانی مانده باشد که هنوز “دل” دارد.











