عشق تو
عطر خوش بویت مرا حالی به حالی میکند
چشم تو نقاشی من را خیالی میکند
تا صدای خنده های تو می آید به گوش
قلبِ من در سینه ام آشفته حالی میکند
چون رخت زیباست گاهی وقت ها درآسمان
از خجالت ماه حس شرمساری میکند
در خیال خود با او من سفر ها رفته ام
یارم حتی در خیالم بی خیالی میکند
بار الهی تا که میگویم به او من دوستت…
او میان صحبتم هی بی سوالی میکند
هر نفس گفتم جانانم نگاهی کن به مهر
او به هر نالم جوابی لا ابالی میکند
گر ثریایم شود از او غزل خواهم نوشت
در دل من شهریاری شهریاری میکند


