آه مـی بــاشــد مـســلـســل خــاطـر افـگـار رادر درازی نـیسـت کـوتـاهی شـب بـیمـار راعـشـق مـی آرد دل افـســرده مـا را بــه شـورمـطـرب از طـوفـان سـزد…
| آه مـی بــاشــد مـســلـســل خــاطـر افـگـار را | در درازی نـیسـت کـوتـاهی شـب بـیمـار را |
| عـشـق مـی آرد دل افـســرده مـا را بــه شـور | مـطـرب از طـوفـان سـزد دریـای لـنـگـردار را |
| نیست ممکن عشق را در سینه پنهان داشتن | قـرب این آیینه طـوطـی مـی کـنـد زنـگـار را |
| سـایه مـژگـان گـرانی مـی کـنـد بـر چـشـم یار | از پـرسـتـاران بــود بـیـمـاری ایـن بـیـمـار را |
| نیست ممکن فرق کردن، گر نبـاشد پـیچ و تاب | از مــــیـــان نــــازک او رشــــتــــه زنــــار را |
| بــی نـیـاز از مـی بــود رخـسـار شـرم آلـود یـار | نیسـت حـاجـت شـبـنم بـیگانه این گلزار را |
| بـوالـهـوس را دایم از تـیـغ تـغـافـل خـسـتـه دار | بـرمـیـاور زیـنـهـار از دسـت گـلـچـین خـار را |
| از همان راهی کـه آمد گـل مسـافـر می شـود | بــاغـبــان بـیـهـوده مـی بــنـدد در گـلـزار را |
| در بـهاران پـوسـت بـر تـن پـرده بـیگانگی است | یا بـسوزان، یا بـه می ده جـبـه و دستـار را |
| بـرق را در خـنده ای طی گشـت طـومار حـیات | زندگـی کـوتـاه بـاشـد چـون شـرر اشـرار را |
| گر چه بـتـوان از زبـان خوش دهان خصم بـست | هیچ افسون چون ندیدن نیست روی مار را |
| خـلق در مهد زمین از خـواب غـفـلـت مانده اند | ور نـه گـهـواره اسـت زنـدان مـردم بـیـدار را |
| آیـه رحــمــت کــنــد اهـل مــعــاصــی را دلــیـر | شد ز خـط سـبـز گسـتـاخـی فزون اغیار را |
| مـی زنـد از شـرم صـائب سـینه را بـر تـیغ کـوه | دید تـا کـبـک دری آن سـرو خـوش رفـتـار را |
گروه کتاب پایگاه خبری شاعر
منبع : درج
منبع : درج











