مـد احــسـان اسـت بــسـم الـلـه دیـوان صـبــح راره بـه مضـمون می تـوان بـردن ز عـنوان صـبـح راصـادقـان را بــهـر روزی زحـمـتــی در کـار نـیـسـتکــز تـ…
| مـد احــسـان اسـت بــسـم الـلـه دیـوان صـبــح را | ره بـه مضـمون می تـوان بـردن ز عـنوان صـبـح را |
| صـادقـان را بــهـر روزی زحـمـتــی در کـار نـیـسـت | کــز تــنـور ســرد، گــرم آیـد بــرون نـان صــبــح را |
| گـر چـه در ابــر سـفـیـد امـیـد بــاران کـمـتــرسـت | فـیض مـی بـارد ز سـیمـا هـمـچـو بـاران صـبـح را |
| مـــی زدایـــد گـــریــه از آیــیــنـــه دل تـــیــرگـــی | اشــک انـجــم مـی نـمـایـد پــاکـدامـان صـبــح را |
| با دل پر خون، دهن از شکوه بستن مشکل است | مـی کـند پـاس نفـس از سـینه چـاکـان صـبـح را |
| چـون گـرانـخـوابـان غـفـلـت را بـه دام احـیـا کـنـد؟ | نـیـسـت گـر شـور قـیـامـت در نـمـکـدان صـبـح را |
| چـون سـبـک مـغـزان فـریب خـنـده شـادی مـخـور | کز شفق رنگین به خون شد روی خندان صبـح را |
| قــدر تــیـغ مـهـر را روشــنـدلـان دانـنـد چــیـســت | کـرد شـادی مـرگ، یـک زخــم نـمـایـان صـبــح را |
| داغ عشـق از صفحـه سـیمای عاشق ظاهرسـت | مـهـر چــون مـانـد نـهـان در زیـر دامـان صـبــح را؟ |
| از رفـوی ســیـنـه مـا بــگـذر ای نـاصـح، کـه زخــم | مـی شــود از بــخــیـه انـجــم نـمـایـان صــبــح را |
| بـا نـگـاه دور قـانـع شـو کـه بـا ایـن قـرب نـیـسـت | بــهـره ای جــز آه سـرد از مـهـر تــابــان صـبــح را |
| حــســن هـم در پــرده نـامـوس مـی مـانـد نـهـان | می کشـد خـورشـید اگر سـر در گریبـان صبـح را |
| خواب غفلت از سحـرخیزی حـجـاب ما شده است | نـیسـت ورنـه کـوتـهـی در مـد احـسـان صـبـح را |
| تـا نفـس را راسـت می سـازد درین ظـلـمت سـرا | مـهـر بـر لـب مـی زنـد خـورشـید تـابـان صـبـح را |
| راسـتـی روشـنگـر دل مـی شـود آخـر، کـه صـدق | رو سـفـیـد آورد بــیـرون از شـبــسـتـان صـبــح را |
| راســتــان را نـیـســت روزی گـر ز خــون دل، چــرا | می شود صائب به خون تر از شفق نان صبح را؟ |
گروه کتاب پایگاه خبری شاعر
منبع : درج
منبع : درج











