دریــوزه ای دارم ز تـــو در اقـــتـــضـــای آشـــتـــیدی نکـتـه ای فـرموده ای جـان را بـرای آشـتـیجـان را نشـاط و دمـدمـه جـمـلـه مـهمـاتـش همهکــاری …
| دریــوزه ای دارم ز تـــو در اقـــتـــضـــای آشـــتـــی | دی نکـتـه ای فـرموده ای جـان را بـرای آشـتـی |
| جـان را نشـاط و دمـدمـه جـمـلـه مـهمـاتـش همه | کــاری نــمــی بــیـنـم دگــر الــا نـوای آشــتــی |
| جان خشم گیرد بـا کسی گردد جهانش محبـسی | جـان را فتـد یا رب عجـب بـا جـسم رای آشتـی |
| با غیر اگر خشمین شوی گیری سر خویش و روی | سر با تو چون خشمین شود آن گاه وای آشتی |
| گر دسـتـبـوس وصل تـو یابـد دلم در جـسـت و جـو | بـس بـوسه ها که دل دهد بـر خاک پای آشتی |
| هـر نـیـکـوی کـه تــن کـنـد از لـطـف داد جـان بــود | من هر سخا که کرده ام بـود آن سخای آشتـی |
| چون ابـر دی گریان شدم وز بـرگ و بـر عریان شدم | خـواهم که ناگه درغژم خـوش در قبـای آشـتـی |
| سلطان و شاهنشه شوم اجـری فرسـت مه شوم | نـیـکــولـقــا آنـگــه شــود کآیـد لـقــای آشــتــی |
| ای جـان صد بـاغ و چـمن تـشـریف ده سـوی وطن | هر چـنـد بـدرایی مـن نـگـذاشـت جـای آشـتـی |
| از نـوبــهـار لــم یـکــن ایـن بــاد را تــلــطــیـف کــن | تــا بــی بــخـار غـم شـود از تـو فـضـای آشـتـی |
| آلـایش مـا چـیسـت خـود بـا بـحـر جـان و جـر و مد | یـا کـبــر و شـیـطـانـی مـا بــا کـبــریـای آشـتـی |
| خـامـوش کـن ای بـی ادب چـیزی مـگـو در زیر لـب | تــا بــی ریـا بــاشـد طـلـب انـدر دعـای آشـتـی |
گروه کتاب پایگاه خبری شاعر
منبع : درج
منبع : درج











