سـخـت می خـواهم کـه در آغـوش تـنگ آرم تـراهر قـدر افـشـرده ای دل را، بـیفـشـارم تـراعـمـرهـا شــد تــا کـمـنـد آه را چــیـن مـی کـنـمبــر امـیـد آن کـ…
| سـخـت می خـواهم کـه در آغـوش تـنگ آرم تـرا | هر قـدر افـشـرده ای دل را، بـیفـشـارم تـرا |
| عـمـرهـا شــد تــا کـمـنـد آه را چــیـن مـی کـنـم | بــر امـیـد آن کــه روزی در کــمـنـد آرم تــرا |
| از لـطـافـت گـر چـه ممکـن نیسـت دیدن روی تـو | رو بـه هـر جـانـب کـه آرم در نـظـر دارم تـرا |
| در سـر مـسـتـی گـر از زانـوی مـن بـالـین کـنـی | بــوســه در لـعـل شـراب آلـود نـگـذارم تــرا |
| مــی شــود نـیـلــوفــری از بــرگ گــل انــدام تــو | من به جرأت در بغل چون تنگ افشارم ترا؟ |
| از نگاه خـشـک، منع چـشـم من انصـاف نیسـت | دسـت گـل چــیـدن نـدارم، خــار دیـوار تــرا |
| نـاشـنـیدن مـی شـود مـهـر دهـانـم بـی سـخـن | گر غـبـاری هسـت بـر خـاطـر ز گفتـارم تـرا |
| از رهــایـی هــر زمــان بــودم اســیـر عــالــمــی | فـارغـم از هـر دو عــالـم تــا گـرفـتــارم تــرا |
| ای که می پرسی چه پیش آمد که پیدا نیستی | خـویشـتـن را کرده ام گم تـا طـلبـکـارم تـرا |
| از مـن ای آرام جــان، احــوال صــائب را مــپــرس | خــاطــر آســوده ای داری، چــه آزارم تــرا؟ |
گروه کتاب پایگاه خبری شاعر
منبع : درج
منبع : درج











