در سـرم بـاز هوایی سـت که گفتـن نتـوانمهر خـورشید لقایی سـت که گفتـن نتـوانغـم بـالـاش مـرا کـشـت، نمی یارم گـفـتراستی را چه بـلایی ست که گفتـن نتـوان…
| در سـرم بـاز هوایی سـت که گفتـن نتـوان | مهر خـورشید لقایی سـت که گفتـن نتـوان |
| غـم بـالـاش مـرا کـشـت، نمی یارم گـفـت | راستی را چه بـلایی ست که گفتـن نتـوان |
| هر نفـس دم چـو نی از پـرده عـشـاق زدن | کار بـی بـرگ و نوایی ست که گفتـن نتـوان |
| تــا بــدیـدم خــم ابــروی هـلــال آســایـش | قدم انگشـت نمایی سـت که گفـتـن نتـوان |
| مـهربـانی کـه نـدارد سـر سـودای کـسـی | در سر بی سر و پایی ست که گفتن نتوان |
| خسروا، داد ازین می که به مهرش بکشم | کین می ناب ز جایی ست که گفتـن نتـوان |
گروه کتاب پایگاه خبری شاعر
منبع : درج
منبع : درج











