بــا پــسـر گـفـت لـولـیـی در دهنیست چیزی ز نان گندم بهگفـت هرگـز تـو خـورده ای بـابـاگفت من خـود نخورده ام امابــود جــدی مـرا کــهـنـســالـییـافــتـ…
| بــا پــسـر گـفـت لـولـیـی در ده | نیست چیزی ز نان گندم به |
| گفـت هرگـز تـو خـورده ای بـابـا | گفت من خـود نخورده ام اما |
| بــود جــدی مـرا کــهـنـســالـی | یـافــتــه از زمـانـه اقــبــالـی |
| دیده بود او کسی حوالی شهر | کـه گرفـتـی ز نان گندم بـهر |
گروه کتاب پایگاه خبری شاعر
منبع : درج
منبع : درج











