لوگو پایگاه خبری شاعر www.shaer.ir

فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 16 بهمن 1404

پایگاه خبری شاعر

داستان:

ترازوی عشق

در روزگاری که زخم حملهٔ دشمن هنوز بر جان ایران مانده بود.
پس از غبار حمله مغول، شهر هنوز در کمی تب فقر می‌سوخت.
اما من کارم ساده بود سودآور،
هر بامداد با الاغ پیرم از پسِ دیوارهای دارالسلام، گندم پنهان‌ شده از سیلوهای کهنه محله سراجان جمع می‌کردم و به بازار مرغ مرکز شهر می‌آوردم.

آن روز، مثل همیشه پالون‌ها را پر کردم،
ترازویی هم داشتم به شانه، گویی تمام عدل دنیا را میان همان دو کفه‌اش بین نقره و گندم جست‌وجو می‌کردم.

آن روز، بیوه‌زنی با دو کودک لاغر آمد. گفت:
یک چارک گندم بس است… نیاز بیش از این ندارم.
گفتم: نه قانونم حداقل سه من است.
چشمانش شکست و گرد شرم روی صورتش نشست‌تر شد.

خریدار فربه با تکبر مانند هر دفعه زود رسید.
همیشه سهمش بیشتر از اشتهای جهان بود چون کباب به راه بود.
پنج من برایش ریختم، اما نگاه من بیشتر از برق سکه‌های مرد،
در سایهٔ غم زن در گوشه‌ای مانده بود.
که مرد گفت : حواست پرت است کجای شش من می‌خواهم نه پنج من.
سنگ را برداشتم و خواستم وزنه دگر بگذارم، که ناگهان دیدم:

«بر کفهٔ ترازو خالی دو کبوتر نشسته‌اند، در آغوش هم، سبک‌تر از آه»

کبوتران چند سیر بیشتر نبودند سمت آنان فرود آمد، نهایت سنگینی.
اما کفهٔ آنان از پنج من گندم سنگین‌تر شد.

حیران ماندم! یاخدا
و کفه ترازو با رفتن انان باز برگشت سمت گندم.

صد سوال در من نشست!
ده بار دگر وزن کردم، ولی وزن همان پنج من بود.
اما یقین، چیزی فراتر به من می‌گفت:
عدالت، گاهی در پرِ دو کبوتر سبک بال هم حلول می‌کند.

زن را صدا زدم.
پنج من گندم و دو دینار پیش رویش گذاشتم.
گفتم: گویا این قسمت نذر برای شماست.
گفت: من گرسنه‌ام، اما محتاج کمک نیستم.
شوهرم را مغول گرفت… و همین تنها انگشترش ضمانت فقط گندم.
ولی من مخفیانه دینار را در جیب کودک گذاشتم و من نیز از انجا رفتم.

آن روزا حال خوشی نداشتم،
چند شب به لب سقاخانه سنگ سیاه در پناه بودم.
گریه، چشمانم را می‌شست و نگاه مردم، حکم جنونم می‌داد.
اقوام گمان می‌کردند دیوانه شده‌ام جوانی بنام شمس‌الدین بر بالینم آوردن.
که تعریف لسان‌ الغیب‌اش را می کردن.

مادرم گفت: ای جوان اهل کتب برایش قران بخوان مجنونی پسرم را کشف کن
و به مادرم گفت: خداوند کاشف اسرار است توکل کن.
و داستانم را شنید بعد تفکر و با لبخندی مهربان گفت:

یقینا معجزه‌ای بوده! هشدار است!
نشانه‌ای بوده که دنیا دارد سبک می‌شود و ریا سنگین…
و کبوتران، عدالتِ راستین را بر تو و ما عرضه کردند.

و شعری نیز گفت :
«آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا بود که گوشهٔ چشمی به ما کنند»

من بلند شدم و رفتم کنار بی‌پناهان
از آن روز، من در کار تلاش برای ساخت ویرانه‌ها بنا شدم، نه برای سود.
دگر بازار نرفتم

تا اینکه همان زن را یافتم
در خرابه‌ای کوچک، نان تیری می‌پخت و میان گرسنگان قسمت می‌کرد.
من که توسط خیران برای مرمت رفته بودم.

او من را نشناخت‌ و پرسیدم:
تو که خود در ویرانه‌ای چگونه در دل گرسنگان آبادی.
گفت روزی مردی جوان به من هفت برابر نیاز چند روزم گندم داد،
من نیاز مابقی را با طرز نان تیری خود پخته و بین همسلیگان پخش نمودم.
و آوازه مزه نان به گوش همه رسید و برای کمک به من همه سفارش می دادن،
تا جایی که چندین خیر به من پولی می‌دهند که بر دیگران نان نذری دهم.

ولی زن با آهی در فکر فرو رفت.
پرسیدم: چه شد؟
گفت: اما در این راه بهترین تنهاترین یادگار زندگیم که انگشتری بود از دست دادم.
گفتم : آیا لقمه نانی هم به من نذر می دهی؟
گفت : بلی، کمی سبزی و پودر کشک در نان گذاشت و مشک کوچک آبی بسوی تعارف کرد

چیزی در من جوانه زد همان سنگینی سبکِ دو کبوتر عاشق.
همان لحظه انگشتر را در دستانش کردم
خیلی خوشحال شد

و کم کم چشمانمان تلاقی کرد
آنجا دوباره کفهٔ عشق در دل من فرود آمد.
ازدواج کردیم.

خرابه شد نانوایی خانهٔ مردم و خانهٔ ما شد روشن.

سال‌ها بعد، آن جوان را دیدم که خواجه ای شده بود
از دور می شناختمش آری خود ناظم‌الاُولیاء بود
چون در چند مدارسی که ساخته بودم چندین سالی بود تدریس می‌کرد
منم چند سالی بود وزیر آمین دربار شاه شجاع بودم

صدایش زدم: آیا من را می شناسی آیا هنوز جامعه در ریا هست؟
مد و گفت:
چند وقت بعد دیدنت در فکرت بودم و روزی به دنبال کار در نانوایی‌ به شاگردب پناه گرفتم،
مشغول به کار و متوجه داستان ساخت نانوایی توسط تو و همسرت شدم و این سخاوت گردش عالم مرا به علم بازگرداند.

و این‌بار هم او شعری خواند:
«سپیده‌دم که صبا بوی لطف جان گیرد
چمن ز لطف هوا نکته بر جنان گیرد»

سال ها بعد…..
اکنون که به گذشته می‌نگرم، می‌دانم معجزه فقط در آسمان نیست،
و هر بار به ترازو روی دیوار نگاه می‌کنم،
یاد آن دو پر سبک بال می‌افتم که از پنج من گندم سنگین‌تر شدند

و می‌دانم:
«گاهی جهان به نیت انسان وزن می‌گیرد، نه به سنگ آهن زر.»
«گاهی دنیا فقط به اندازهٔ دو کبوتر عاشق وزن دارد.»

از کفهٔ سودا گذشتم، بسته شد راهِ گمان
چون پرِ عشقی بنگریدم، سبک شد بارِ جان

آیینه‌ام در عدلِ او لبریخت از نورِ نهان
آن راز را بازنَگفتم، راز باشد در امان

گرچه جهان در گردِ رنج، تیره‌فام از بادگان
با نانِ مهرش خرّم است این خانهٔ کم زورمان

معراجِ عاشق نه ستیز است و نه دعویِ زبان
یک ذرهٔ عشق‌آوری بس، تا جهان گردد جهان

ای آن‌که نامت چون نسیم، در دلِ کبوتران
با حق چه زیبا چیده‌ای، یارِی شعر فریدران

….
داستان از فرید کیومرثیان، شیراز
5 آذر 1404

اگر علاقمند به داستان‌های دیگر از این سبک‌ام هستین لطفا ( داستان ترازو عدل ) به قلم فریدران، نیز جستجو فرمائید

آثار دیگر نویسنده :

Uploaded Image

موقعیت در نقشه ادبی :

قالب تخصصی داستان :