گذر
گذر
بشنو این قصه که از روی قضا
کردم از گورستانی گذری
لحظهای کرده درنگ و بنمود
چشم جان خیره به گوری نظری
چون نظر کرد بر آن گور خراب
استخوان دیده ز دستها و سری
گفت با وی که چرا خوار شدی
در رهی خاک کف رهگذری
گفت بودم به جهان مقتدری
بهر یک پیر پدر هم پسری
برگرفت دست اجل بیرق نصر
کرد بر ملک وجودم ظفری
تاج و تختی و شهی بود مرا
جمله را خاک نمودش قدری
جام من بود پر از باده ی ناب
مست آن بودم و هوشیار دگری
میشد از باده به میخانه تنم
سرخوش از دولت آن باده گری
رفتم از کاخ و بدین کوخ شدم
قطعه سنگی به سرم شد گهری
آنکه میکرد بلندپروازی
بهر او نیست کنون بال و پری
کاسهها از همه کردم چو تهی
خاک در کاسه ی سر ماحضری
آنکه امروز نهد پا به سرم
کرده دیروز ز تاجم حذری
گوش جانی شنوا باشد اگر
این صداییست ز زنگ خطری
ای که هستی به جهان صاحب جاه
بادمی زیر و به یک دم ز بری
هر که را چشم بصیرت نبود
دیده هر چیزو نبیند ضرری
ای خوش آنکس که نمود عمر گران
صرف علمی به کمال بشری
یک دم از فضل و ادب باز نماند
تا به آخر پی کسب هنری
@faryad1342


