لوگو پایگاه خبری شاعر www.shaer.ir

فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 28 بهمن 1404

پایگاه خبری شاعر

کلاس اول


وارد که شدم مرد بالای کلاس نشسته بود صورتی مهربان و نگاهی گرم و صمیمی داشت . کلاس جوری بود که همه میتوانستند همدیگر را ببیند . ردیف اول و آخر و تخته سیاه نداشت . نشستم . روبرویم مرد سخن میگفت گویا اول بار بود که چنین معلمی را میدیدم .
محو صحبتهایش شدم یکریز حرف میزد اما بی ربط نمی گفت . حتی یک وازه ی اضافه نداشت . سایرین هم دست برزانو همچو تشنگان معرفت گوش جان سپرده بر سخنان مرد .
تازه حروف الفبا را نه زیاد بلکه چند حرف ساده را یاد گرفته بودم . دست در کتابهایی برده بودم که حتی یک واژه ی آنها را نمیتوانستم بخوانم اما من نیز تشنه بودم نه مثل سایرین که سر کلاس بودند آنها کتابهای زیادی را خوانده بودند و سرشان در معنا فرو رفته بود و من نخوانده بودم ولی دیدگانم در معنا فرو رفته بود و راه خروج از این وادی وحشت و تخلیه ی مغز تلنبار شده ام را در نوشتن میدانستم ولی هنوز الفبا را نیاموخته بودم .
مر د از جایش بلند شد و با ادب و تواضع فراوان که در معلمین کمتر دیده بودم ،از من خواست که معرفی شوم . مثل یک کودک خجالتی نبودم هرچه از خودم تعریف و تمثیل بود آوردم . از خوانده هایم و دست نوشته هایم را تسلیم استاد کردم.
کلاس شلوغ بود من قدم از همه بلندترم نبود تو صف قد بلندها ایستادم همه فکر میکردند کلاس چهارمم . شرمم می آمد که چرا اینهمه بزرگم ؟ ازرنگ طوسی بدم می آمد اما مانتو شلوار توسی بر تنم با خواهر بزرگم راهی مدرسه بودم . شاید توسی نبود زرشکی بود . هرچه بود مانتو و شلوار بود و یقه ی سفید بافتنی که از روی یقه ی مانتو بسته بودم . این بافتنی را بیشتر از مانتو شلوار دوست داشتم . نمیدانم به موهایم شانه زده بودم یا نه ولی حتما خواهر بزرگم بدون شانه موها ی بلندم را بیرون نمیبرد .
نشستم ردیف آخر کلاس پیش شاگرد تنبلا . به جرم کوتاه نبودن قدم .
هر موقع که مهرمیشد و خبرنگار سراغ مردم میرفت واز خاطرات دوران کودکی و کلاس اول و معلم کلاس اول سوال می کرد من حرصم میگرفت .چون کلاس اول معلم اول همیشه در خیالم محو بود و من چیزی به یاد نمی آوردم .

تااینکه این مرد که نه ،این فرشته یی در صورت انسان معلم کلاس اول درس نویسندگی ام شد. و من تازه فهمیدم راز نهفته ی معلم کلاس اولم را .
خیلی سخت بود نشستن و حرف زدن روبروی مردی که انگار تمام کتابهای جهان را در خود جا داده بود و تند تند دست در کتابها میکرد و از احوال نویسنده و خود کتاب توضیحاتی میداد . آنوقت یک نفر زن حقیر نشسته باشد و بخواهد ادعای نویسنده ی بزرگ شدن را در مخیله ی کوچکش بپروراند.
معلم مرا پای تخته خواند . من که گیج افکار بلند پروازانه بودم سرم پایین بود. هراسان و با تپش قلب فراوان از جایم بلند شدم و رفتم پای تخته . معلم گفت بنویس .
“آخه نوشتن بلد نیستم . می خواهم یاد بگیرم .”
دوباره گفت بنویس !
من که فقط حروف الفبا را بلد بودم
نوشتم “ع ”
گفت: دوباره بنویس !
نوشتم ” ش ”
گفت :دوباره بنویس !
نوشتم “ق ”
گفت بخوان
خواندم “عشق ”

نویسنده : امینه معرفت خواه

بخش داستان کوتاه | پایگاه  خبری شاعر


منبع: شعر نو

آخرین اخبار شعر و ادبیات